|
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ابراهیم از روی نیمکت سنگی بلند شد و در حین بلند شدن گوشه چادر همسرش را کشید. هر دو بطرف مهدیه رفتند و حمید و نسرین را تنها گذاشتند. نسرین به مقابلش چشم دوخته بود، او به این چشم دوختن، نادانسته حرمت می شکست و ... حمید در حیرت بود و خود را در بوته آزمایش می دید، گاهی افکارش به چه کنم نکنم مشغول بود و گاهگاهی می دانست چه بکند اما نمی توانست، سربزیر همچنان جور می کشید. اگر نسرین نمی گفت و به حرف نمی آمد، حمید زودتر لب فرو می بست و ناچار نمی شد به چاره های او پاسخ دهد.
خواسته های او و جواب این، از هم اکنون به یک سال انجامید و قسمتی شد به داستانی طولانی، سخت و پردردسر و پربرخورد و پسخورد، او می گفت و این می شنید و این می گفت و او نمی خواست، او گاهی می ترسید و نیاز می کرد و این می لرزید و ناز می نمود، عجب دنیایی! تا زمانی هر وقت این می خروشید او همچنان می جوشید. هر فتنه ای بود کرد و هر حیله ای بود خواست و به هر ترفندی دست دراز نمود تا این به دامش بیفتد که افتاد! او برد و این باخت! او همچنان برده است و اکنون و در این شانزده سال گذشته آغوش ناخواسته ای را به حلال و نیز لجاجت و غرور بیجا پناه برده است و این باخته هم تا هم اکنون باخته است و زندگی خود را شاید تا آخر عمر به تنهایی و فلاکتی چنین ساخته است.
گفتن از آن جنگ یک ساله بسیار سخت و پست می نماید، شاید بتوان به پاورقی ای روزی نوشت و ادامه داد ... و شاید در ادامه داستان گوشه هایی از آن پستی های دوران پست را نوشت و عبرت خوانندگان کرد. این که از کلمه « پست » استفاده میشود ذهن خواننده به ظن و گمان بد نرود، همینقدر گفته شود که در آن دوران یک ساله حتی دست این دو با همدیگر تماسی نداشته است. رابطه، رابطه ای به زبان و چشم بود و چندی بعد نیز به دانستن خانواده ها و اهل محل، هر چند بی محلی کردند و خانواده ها هم به لجاجت افتادند و نیز او و هم این! خراب کردند، قراری گذاشته بودند ... قراری که برقرار نشد ...!
اگر از حمید بپرسیم داغش را تازه کرده ایم اما اگر بپرسیم چنین می گوید:
« ...
جفایی را که او بر من روا داشت، حقم نبود و او نیز حق نداشت! حق بود وفا می کرد، صبر پیشه می نمود نه چنان تیشه بر ریشه می زد. نه ی پدرم بی مورد بود و نه ی پدرش نیز به مواردی حل میشد، آنکه نشد بله ی خودش بود، به صفت و به اقل گفتن، ناجوانمردی خودش بود، لج و لجاجت خودش بود، بی صبری و زیاده خواهی خودش بود، هزل و حضیض خواهی خودش بود، از من چیزی خواست به ترفند و حیله و مکر زنانه و طوری خرابکارانه، زحمت کشید مثلا، چاره جویی کرد، خودش تنها نه! بهمراهی مادرش، برای بی حیثیتی پدرش، از صداقتم سوء استفاده کرد، می خواست نهایت بی حرمتی را نسبت به پدرش روا دارم، در واقع نسبت به خودش روا دارم و من نکردم و او دست خود شست و آب چرکش را براهم پاشید. برای اینکه کار نخواسته و نکرده ام را پاسخی دهد، پاسخی به اندازه نفس خود خواهانه اش داد، نه ای ذلیلانه بر صورتم کشید، در ادامه و به اندک مدتی، اولین خواهانش را آری گفت! ... یعنی چی؟ یعنی، خود خواست، خود کرد، و خود نیز رفت.
... »
اواخر تابستان بود، ثبت نام ترم سوم شروع شده بود، حمید از قبل به فکرش رسیده بود که شهر و دانشگاه تحصیلش را عوض کند و طوری جابجا شود. اما به فکر بیشتری نیاز داشت و همچنین مشورت با کسانی که با آنها نحوی احساس آرامش و آسایش می کرد، به یاد دو دوست دیرین و زود آشنایش افتاد، تصمیم گرفت شب هنگام به منزلشان برود.
به آستانه در که رسید، احساس ناامنی کرد، از اینکه منزل نباشند، یا باشند اما صحبتهای نامربوط رد و بدل شود، اینکه خوش رویی نبیند و ناخوش احوال برگردد و ...
زنگ در را زد. نرگس در را برویش باز کرد. حمید سلام کرد. نرگس جوابی نداد، طوری مبهوت بود، بعد که به خودش آمد، بفریاد خطاب به ابراهیم گفت: « بیا ببین کی اومده، ابراهیم! ... »
ابراهیم با چهره ای بشاش و حریص گفت: « به به! رفیق نارفیق، راه گم کرده بودی؟ ... »
همدیگر را در آغوش کشیدند. سفره شام پهن بود. حمید قبل از اینکه شام بخورد برای عرض ادب خدمت پدر و مادر ابراهیم رسید و بعد سر سفره حاضر شد.
ابراهیم گفت: « انگار باعث تمام مصائب و سختیهات ما شدیم، رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی، ما را دوست ناخوشیهات ندونستی، دلت پر بود از غم و غصه و دوری، با ما نگفتی، میدونم در واقع با هیچکس نگفتی، ما هم هیچکس بودیم دیگه، با ما هم نگفتی، من بوسع و جد و سعیم دورادور طوری مواظبت بودم، چونکه کاری از دسم بر نمی اومد خودم رو نشون نمی دادم، میدونم چه کشیدی، فقط میتونم بگم متاسفم و اینکه ... خدا صبرت بده! ... »
حمید گفت: « دوست آنست که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی ... آره، واقعا پریشان حال بودم و درمانده، اکنون هم درمانده ام، بزار بگم، از نرگس خیلی دلگیرم، پیش روش میگم، دارم نیگاش میکنم، خیلی بدی نرگس! خیلی بد کردی نرگس! خیلی بدی! آنطوری که اولش بودی چرا آخرش نبودی؟ چرا پس زدی؟ چرا کمکم نکردی؟ چرا دست و زبانم نشدی؟ مث اول، چرا خواهری نکردی؟ بد خواهر! ای وای، چی دارم میگم، مگه ازتون طلب دارم، اما نه! ازتون توقع دارم، آره، توقع دارم، از پدرم نداشتم، آره، نداشتم، دیدید که چه کرد؟ بهش گفتم بابا، این دختر تغییر مذهب داده، شیعه شده، حرفی در این باره نزنی ها، عرفو بهم نزنی، چیزیه بین من و اون و شما، بیا و آقایی کن و این مسئله بین ما محفوظ باشه، قبول کرد اما تو جلسه لو داد و خراب کرد، بعدا یک جمله بهش گفتم، گفتم: « بابا! من پسرم و برای امر ازدواج به اجازه شما نیازی ندارم هر چند برای ازدواج کردن، فراوان به شما نیازمندم، شما بزرگتر منید، بابا! خراب کردی ... » همینو گفتم و الان چند ماهه، هر کاری می کنم که اثر این جملمو از بین ببرم نمیتونم، به گه خوری افتادم، البته حقم بود، انگار نه انگار من پسرشم، بعد از اون جمله دیگه حرفی نزد که هیچ، حتی اجازه نداد به دست بوسیش حاضر شم، اجازه نداد که بگم، بابا! غلط کردم، بد کردم، نفهمیدم، شنیدم که گفته بود: « من دیگه چنین پسری ندارم ... » آره، گفته بود، من دیگه چنین پسری ندارم، پدرم گفته بود، من دیگه چنین پسری ندارم، بابام گفته بود، من دیگه چنین پسری ندارم، آره ... گفت، من دیگه چنین پسری ندارم، ای خدا! ... مادر! اگه تو بودی، بابام با من اینطوری نمی کرد، جرات نداشت، رو حرف تو حرف بزنه؟ نفوذ کلامت الان همه کارهارو کرده بود، مادر! ای کاش بودی، ای کاش بودی و میدیدی که بابام چی کرد، ببخشید، میدیدی که من چی کردم، مادر الان تو بودی، من اینجا چی میکردم، مادر! ای کاش بودی ... بابام از غصه ی تو! منو داغ کرد، مادر! ... »
حمید فریاد می زد و با مادر مادر گفتن داد می کشید، حمید طوری زار می زد، گریه می کرد و به سرش می کوفت. نرگس از سکوت داشت خفه می شد، سکوتش را شکست و گریه را سر داد. در آن هنگام ابراهیم حمید را به بغلش فشرد و دو دستانش را محکم گرفت. پدر و مادر ابراهیم وارد جمع شدند، با آمدن آنها، همه دست و پاهایشان را جمع کردند و مودب نشستند.
ادامه دارد ...