|
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحيم
« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »
ای دوست دیرین؛ و ای بهار سبز، ای که چشمهایم هنوز در دیدار تو بر در خانه ی تاریکم فرو افتاده؛ و در انتظار تو سالهاست که خواب را به خود راه نداده است؛ به تو می اندیشم و به تنهایی خویش ... هر وقت در خیال خود، تو را می بینم که به یکباره از در وارد شدی و به رویم تبسم کردی؛ اشک شادمانی و امید است که بی درنگ چون سیل، از چشمهایم سرازیر می شود. تو گویی باز، بذرهای امید را در باغچه ی بی گل دلم می کارم و با مروارید های اشکم، سیرابشان می کنم. هر وقت نام تو را بر زبان می رانم، عطری سراسر وجودم را فرا می گیرد؛ و نوری تا اعماق قلبم رخنه می کند؛ و عشقی مرا به آتش خود می سوزاند.
ای دوست! به تو می اندیشم و به تنهایی خویش ... دیگر یارای غم دوری ندارم. آنقدر نزدیکی که نمی توان گفت بعید؛ و آنقدر دوری که نمی توان گفت قریب. نور وجودت چون مهتاب در شب تاریک، چراغ راهم شده و امیدت در دل، چون دلیل راه. به ساعتی فکر می کنم که وجود لطیف و مهربانت را، چهره ی نورانی و تابناکت را؛ و شمیم و عطر نیکویت را از نزدیک حس کنم؛ آیا می توانم و قدرت دارم چشمم را در مقابل تو، که نور مطلقی، بر هم نگذارم و برای لحظه ای کوتاه تو را ببینم و بنگرم؟ آیا تو نیز مرا باز می شناسی و با خود همراه می کنی؟ آیا ... من تو را خوب می شناسم؛ بهاری سبز و بی پایان، دریایی نیلی و پرتلاطم، کوهی استوار و رفیع، خورشیدی گرم و فروزان و خودت و دیگر هیچ. تو را فقط با تو می توان وصف کرد. تو باقی مانده خدا در زمینی؛ تو آخرین شیر خدایی. برگ برگ دفتر زندگیم را که ورق می زنم و خوب می نگرم، هیچ چیز در آن نمی یابم، جز ...
ای دوست! فقط تو را خوب در لحظه لحظه عمر خود احساس کرده ام و خالقت را؛ دیگرهیچکس نبود که او را آنقدر خوب در برگ برگ و صفحه صفحه ذهنم، نقش کرده باشم. تنها آرزویم شادمانی توست و تنها امیدم، دیدنت و تنها خواسته ام مهربانی توست و تنها طلبم، کرمت. در هر نقطه از زمان و مکان و زبان که پای می گذارم؛ همه تو را می شناسند و همه در آرزوی رحمتت هستند. لاله های دشت زندگی با هم آمدنت را نیایش می کنند و من سلامتیت را، هر جا که باشی رایحه ی عطرافشان فردوس را با خود می بر ی و هر جا که پای نهی بلبلان را به ترنم وا می داری و از هر کوی که بگذری، سروها را به تعظیم و استقبال وا می نهنی. از کویر که بگذری جنگلی سبز و بی پایان خواهد شد؛ و اگر بویت به دوزخ رسد بهشت برین و اعلی علیین خواهد شد. پس گذری هم بر دل تاریک ما کن که صبر ما چون صبر ایوب نیست و آن هم باز کافی نیست. بی بودنت جهان چون زندانی دهشتناک و آب حیات چون جام زهر تلخ و ناگوار است.
:: عاشقان عیدتان مبارک باد ::
اشاره:
سلام دوستان، مکتوبی که در زیر و با لینک « ادامه مطلب »، از نظر می گذرانید، متن کامل خطابه رسول گرامی اسلام ( ص ) در حجه الوداع و در محل غدیر خم برای معرفی حضرت علی ( ع ) به عنوان وصی خود است. متاسفانه آنچه عموم مردم از سخنان آن روز پیامبر اکرم ( ص ) می داند تنها جمله معروف « من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم و ال ... » می باشد و اغلب از متن کامل سخنان و خطابه بسیار مهم پیامبر خاتم ( ص ) بی اطلاع می باشیم. ترجمه خطبه مزبور برگرفته از کتاب « پیام غدیر » است که سال 1377 توسط جناب آقای دکتر علی اکبر صادقی بعمل آمده و طی یک اقدام خداپسندانه از سوی سازمان فرهنگی - هنری شهرداری تهران منتشر شده است.
از بازدید کنندگان محترم تمنا دارد حتی المقدرو این خطابه را که به فارسی روانی ترجمه شده، بخوانند و از دنیای معارف و حقانیت و دلایل آن سود ببرند و جان خود را پر بار کنند. به فرموده و دستور خود حضرت رسول اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم )، عمل نمایند و حجت وی را بر خود تمام کنند ، آنجا که فرمودند:
«
ای مردم! من این ولایت را به عنوان امامت وارث تا روز قیامت، در ذریه و نسل خود قرار دادم و با این کار وظیفه ای را که به آن مامور بودم، به پایان بردم تا بر هر حاضر و غایب و بر هر کس که شاهد این انجمن بوده و یا در این اجتماع، حضور نداشته است و حتی بر آنان که هنوز از مادر نزاده اند، حجت تمام باشد.
»
موفق و موید باشید.
ادامه از پست « قراری که برقرار نشد ( 3
) » ...
بسم الله الرحمن
الرحيم
با راننده خداحافظی کردند و از وی بخشش و
حلالیت خواستند. راننده نیز تشکر کرد و وقت و اوقات خوشی را برای آنان آرزو نمود و
دنبال کار خود را گرفت و رفت. حمید و ابراهیم و نرگس هم به طرف حرم راه افتادند.
حضرت فاطمه معصومه ( س )، دختر امام موسی
بن جعفر ( ع )، خواهر امام علی بن موسی الرضا ( ع )، دختری پاک و عاشق و عزیز و
برادر جو، ریحانه خاندان عصمت و طهارت، چشمه جوشان طراوت و مهربانی و مهرورزی و
جوانی ، دیر آشنای غربت و جستجوگر نام های بلند مرتبه و قدرت ، دارای عاطفه بالنده
و حس و احساس سازنده، جوینده شمیم یار و خواهنده نسیم بهار، آرمیده خاک قم و مرجع و
ماوای دلهای بی قرار و ...
با رسیدن به
آستانه درب حرم حضرت، هر سه جانانه عرض ادب کردند و سلام نمودند. اشتیاق زیارت عزیز
نجمه ( س ) را به پیشگاهش ابراز کردند. با بوسه زدن به درب ورودش اذن حضور و دیدار
خواستند. با دلهائی خواهنده وارد حیاط حرم شدند و مشتاقانه داخل شده و ضریح مطهر و
معطر و منورش را به سینه هایشان چسباندند. با دست انداختن به حفاظهای مشبک و نقره
گونش، دلهائی سیر از دیدار را به جانهایشان رساندند و در خلوت و سکوت ظاهری خود،
نجوا سر دادند و عرض نیازهایشان نمودند. بسیار گفتند و شاید هم شنیدند، هم جواب
سلام را و هم اشتیاق دو طرفه را، به دیدار کسی آمده بودند که با وجود غریبی و سوز
غربت، جان قریبی داشت و نور قربت، مهمان نوازی اش شهره عام و خاص است، سالهای سال
است که مهرجویان به پیشگاه عظمتش عرض ادب و احترام میکنند و از این در دانه موسی
عرب ( ع ) کسب فیض نموده و دنیای عشق و دلدادگی و دلبری را از نزدیک به چشم دل می
بینند.
بعد از زیارت و خواندن نماز و نیاز، عرض ادب و احترامی هم به
آرمیدگان جوار دوست و آسودگان دنیای دون کردند، از جمله: علامه طباطبائی، شهید سر
افراز علامه مطهری، عارف دلسوخته و شیرین صفت، بهاءالدینی و ...
بهنگام خارج
شدن از محدوده حرم و نگاه کردن به صحن، گنبد، مناره ها و نمای زیبای مامن عشق، یاد
و خاطره « کاظمین » به چشمان زوار تداعی میشود و از این شباهت، دلهای بی قرار آرزو
میکنند و در خیال های خود، جوار آن پدر را و ... را ( علیهم السلام ) در محضر این
دختر ( س ) بیاد می آورند و آه میکشند، آه های سرد و راز میکنند، رازهای گرم. دیدن
و مشرف شدن را از خاطر می گذرانند و شاید از دختر ( س ) اجازه شرفیابی اش را می
خواهند و تمنای واسطه گری و نزدیکی و رابطه را .
از نیمه شب گذشته است و روز دل تنگی ها،
روز اشتیاق و انتظار، روز جمعه فرا رسیده است. بطرف جمکران، مامن دیدار و امان و
سفارش، راه افتادند و صبح ظهور را با حضورشان به خیال آوردند و جانهایشان را به
اشتیاق دیرین مشتاق کردند. خدای خانه مکرم و معظم را به چشم دیدند و محوطه منور و
مقدسش را از پشت شبنم های مدور و منقش خود بنظر آوردند.
ابراهیم پاهایش سست
شد و بعد از گذشتن از درب آهنی اول، دو قدم جلوتر ، در گوشه و سمت راست نشست و با
آن صدای خوش و آوای حزینش به صدای بلند، چنین سرود:
« ...
خواهم که بـر زلفــــت
( ... زلفــــــت ... زلفــــت )
هــر دم زنــم شانـــــه
( ... هر دم زنـــم شانــــه )
ترسم پریشان کند بسی، حال هر کسی، چشم نرگست، مستانه مستانه
( ... مستانــــه مستانـــه )
خواهـــم بـر ابرویـــــت
( ... رویــــــــت ... رویــــت )
هر دم کشــم وســمه
( ... هر دم کشم وسمــه )
ترسم که مجنون کند بسی، مثل من کسی، چشم نرگست، دیوانـه دیوانـه
( ... دیــــــــوانـه دیــــوانـه )
یک شب بیا منزل ما، حل کن دو صد مشکل ما
ای دلـبر خوشــکل ما
دردت به جـــان مـــا شد، روح و روان مـــا
شـــد
خواهم که بر چشمت
( ... چشمت ... چشمت )
هر دم کشــم سرمــه
( ... هر دم کشـم سرمـه )
ترسم پریشان کند بسی، حال هر کسی،
چشم نرگست، مستانه مستانه
( ... مستانــــه مستانـــه )
خواهــم کـه بـر رویــت
( ... رویــــــــت ... رویــــت )
هــر دم زنــم بـوســــه
( ... هر دم زنـــم بــوســه )
ترسم که نالان کند بسی، مثل من کسی، چشم نرگست، جـانـانـه جانـانـه
( ... جــانــــانـه جــانــــانـه )
یک شب بیا منزل ما، حل کن دو صد مشکل ما
ای دلـبر خوشــکل ما
دردت به جـــان مـــا شد، روح و روان مـــا
شـــد
... »
ابراهیم چنین می سرود و می خواند، مردم هم دورش جمع شده بودند. حمید و نرگس
هم از وی دور بودند و قاطی مردم، مثل دیگران مجنونیش را نگاه میکردند و می شنیدند.
در آخر صدای هق هق گریه ابراهیم بلند شد. حمید خواست بلندش کند ولی نرگس مانع
گردید، خود رفت و ابراهیم را بلند کرد، لباسهایش را تکانید، دستش را گرفت و به طرف
مسجد راهش انداخت. ابراهیم هنوز مانند پیرمردها، کمر خمیده زار می زد و نرگس هم با
دو دستش دو طرف شانه های ابراهیم را گرفته بود و به طرف جلو می کشاند. هنوز مردم
نگاه میکردند، بعضی ها، چشمهایشان تر شده بود. بعضی ها هم متعجب بودند، شاید
بگمانشان چیز بعیدی را دیده بودند ولی هیچکس حرفی نزد حتی یک کلمه.
روی
نیمکت سنگی کنار حوض، روبروی درب ورودی مردانه مسجد نشستند. ابراهیم هنوز در حال و
هوای خودش بود. نرگس بلند شد و چادرش را تکانی داد و بدون اینکه حرفی بزند، به طرف
محوطه زنانه که جایگاه بزرگی بود و دورش را با برزنت حصار کشیده بودند، راه افتاد.
زن عجیبی بود، از زیبائی، متانت، وقار، شکیبائی، حیاء، شوهرداری، سواد و معرفت چیزی
کم نداشت، لیسانس فیزیک را گرفته بود و حال حاضر دانشجوی فوق لیسانس معارف اسلامی
بود. از شوهرش ابراهیم دو سال بزرگتر بود. وقتی از ابراهیم و حمید دور میشد،
ابراهیم یک نگاه قشگی به همسرش انداخت، انگار از قد و قواره و سنگینی و صلابت عزیزش
خیلی خشنود بود، چشم براه وی دوخته بود و همینطور نگاهش میکرد، انگار تنها بود و
کسی پیشش نبود. بعد از دقایقی نرگس آمد و رو به شوهرش با اشاره چشم و ابرو، چیزی را
به وی فهماند و ابراهیم نیز با تکان دادن سرش تائید کرد، حمید حرکات آن دو را دید
ولی حرفی نزد. بعد از مدتی حمید رو به ابراهیم و نرگس از آنها خواست تا سه نفری
سلام و ارادتی خدمت صاحت مقدس صاحب الامر ( عج ) داشته باشند و حمید چنین شروع کرد:
«
بسم الله الرحمن الرحیم.
السلام علی آل یس،
السلام علیک یا داعی الله و ربانی ایاته،
السلام علیک یا باب الله و دیان
دینه،
السلام علیک یا خلیفه الله و ناصر حقه،
السلام علیک یا حجه الله و
دلیل ارادته،
السلام علیک یا تالی کتاب الله و ترجمانه،
السلام علیک فی
اناء لیلک و اطراف نهارک،
السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه،
...
...
...
»
حمید زیارت « آل یس » را میخواند و ابراهیم هم همخوانی میکرد
و نرگس در دل خود به زمزمه، همراه این دو بود و اینگونه به اتمام رساندند:
«
...
...
...
فنفسی مومنه بالله،
وحده لا شریک
له،
و برسوله و بامیرالمومنین و بکم یا مولای،
اولکم و آخرکم،
و نصرتی
معده لکم،
و مودتی خالصه لکم،
آمین، آمین.
اللهم صل علی محمد و آل
محمد.
»
هر سه بلند
شدند و بطرف مسجد راه افتادند تا آدابش را بجا بیاورند و نماز تحیت و بدنبالش نماز
حضرت صاحب الزمان ( عج ) را در آنجا اقامه کنند. ابراهیم و حمید با هم و نرگس هم
تنها از در دیگر وارد مسجد شد.
این مسجد آداب خاصی دارد و نمازی تقریبا
طولانی، به اقامه این نماز ها تاکید فراوان شده و تحفه گرانقدری است برای فردای
انسانها، خوشا بحال خوانندگان این نماز و قبول شدگان آنها.
در آخر ابراهیم
و حمید برای نماز صبح به همراه جمعیت حاضر در مسجد، به جماعت ایستادند. بعد از
اتمام نماز صبح و انجام تعقیبات لازمه، هر دو بطرف بیرون مسجد و در کنار همان نیمکت
سنگی انتظار آمدن نرگس را کشیدند و بعد از دقایقی نرگس هم آمد. با جمله « تقبل الله
» گفتن بهمدیگر، سه نفری در حیاط بزرگ محوطه مسجد شروع به قدم زدن کردند.
نرگس خطاب به حمید گفت: « امروز به خواهرت قول میدی که خودتو کنترل کنی و عصبانی نشی و احساساتتو به
عقلت بسپاری؟ »
حمید گفت: «
من همیشه به خواست و درخواست شما
احترام قائل بودم و اینو بارها بهتون گفتم، امروزم بچشم!، ولی مگه امروز چی میخواد
بشه؟، مسئله ایه؟، خبری هست؟ »
نرگس گفت: « بعد میفهمی!،
فقط حواست باشه، قول دادی ها! ... »
حمید چیزی نگفت، زیاد نمی توانست با نرگس زبان به زبان شود، گونه ای از
سنگینی و خانمی نرگس شرم داشت، اگر ابراهیم این حرفها را می زد، الان تا روشن شدن
قضیه پیش رفته بود ولی سکوت کرد و جواب سوالش را در خاطر خود به مخاطره انداخت و در
خود فرو رفت و گونه ای ترسید، شاید فهمیده بود که نرگس و ابراهیم و « نسرین »، چه
آشی برایش پخته بودند، پناه بر خدا.
شوریدگی « نرگس » هم شروع شد ولی مانند
ابراهیم نمی توانست عیان کند، حجابش مانع بود و حق هم همین بود، آهسته چنین می گفت،
بطوریکه ابراهیم و حمید واضح میشنیدند:
« ...
مهدیــا!، ز هجرانــت زارم و پریــشانــــــــم و
انـــدر غم و حسرت، از دو دیـــــده گــریــانـم
خون دلــم، مژگانم، هر دمی بیفــشانـــم
داغ حسـرت وصلت، روی دل چــــــه بنشـانـم
خسروا!، گدایم من، شهریار و شاهی تـو
آســمــان هــســتی را، آفـتــــــاب و ماهی تو
بر سلوک اهل دل، مسلکی و راهـــی تـو
سوی خویش راهم ده، شه به یک نگاهی تو
... »
این از یک طرف، ناله و زار نرگس
بود، شیرین و وجد آور و خواسته و خواهنده!، از طرف دیگر نغمه با صفای « یه منتظر »،
چنین به آوردگاه صبح صادق رسانده میشد:
« ...
کسی می آید!، ...
کسی می آید!، ...
تا مرهمی بر دل عاشقان و منتظرانش شود، و جوابی قاطع!،
بر انکار
کنندهایش بدهد!.
کسی می آید!، ...
تا آیینه ها را به تبسم وادارد، و مرهمی بر زخم شقایق ها بگذارد!.
کسی می آید!، ... تا به کوچه های
تاریک دنیا، خورشید هدیه کند
و برای همه ی بی خانمان های ستم دیده ی جهان، خانه
ی قسط و عدالت
برپا سازد!.
کسی می آید!، ... تا آواز مهتاب را
به گوش همه ی فرشته ها برساند،
و همه ی زمینی ها را به میهمانی آسمان دعوت
کند!.
... »
عجب
غوغائی است. « مهاجر » ی هم از خانه دلش آمده بود، می خواست جواب « عزیز » ی را
بدهد، آن عزیز چنین گفته بود: « درسته که خدای مهربان قول فرستادن این عزیز رو داده، که به تمام ظلم و ستم و
نابرابری ها پایان بده، ولی نگفته که بدون حرکت بایستیم! و فقط دست به دعا
برداریم!، تا این عزیز زودتر ظهور بکنه، مقصر ما هستیم! و واقعیت اینه که ما
منتظران واقعی ... »
«
مهاجر » آن روی سکه را گفت و چنین گفت: « فکر میکنم این گفتن ها از انتظار مولا ( عج )، حداقلش این نتیجه را می دهد
که یادمان باشد که ما یک عزیز غایب از نظر داریم، و در حقیقت مانع، غفلت از وجود
ایشان است، به نظرم برای رسیدن به انتظار واقعی باید از همین جا شروع کرد، از ظاهر
و پوسته، و حرکت کرد و از ظاهر به عمق باطن و محتوا رسید، از ظاهر شروع کردن، بد
نیست، در ظاهر ماندن بد است! ... »
از « قافله نور » نیز صدای سخن عشقی می گفت: « یادمان نرود!، که با خواندن دعای عهد، عهدی محکم و استوارتر
با اماممان ببنیدم! »
زمان
ندبه گوئی نزدیک میشد و فراز گویانی نیز بودند که به زمانش نرسیده، می سرودند، با
زبانی سنگین و گزیده و فرازین، از جمله « ریحانه » ای، از فرزانه ایام دور، رسول
الهی، دانیال نبی ( ع ) چنین می گفت:
« ...
خوش به حال منتظران!،
آنانیکه در خویش
رسیده اند به آنچه منتظر آنند!.
برتر از آنان
قومی نیست!.
نیک فرجامند منتظران!.
... »
بلندگو های
مسجد بصدا در آمدند. از حاضرین دعوت میکردند به « مهدیه » در آیند. ناله ها و ندبه
هایشان را امروز هم به مانند جمعه های دیگر از سر گیرند. ناله سر دهند، ندبه کنند،
صدای « اَینَ »!، « اَینَ »! هایشان را فرازتر از روزهای قبل به آسمان بفرستند.
شاید فرجی شود!، شاید دلهایی بسوزند و خانه دلبر شوند!، دلبر رحم کند، خواستنی های
شیرین و خالصانه عشاق را اجابت نماید و وعده داده شده اش را برساند!، مهدی ( عج )
بیاید! و قدمهای عزیزش را بر چشمهای بیمار ما نهد، منت گذارد، تفضل نماید؛ سینه های
سوخته از عطش عشق را سیراب کند؛ عمرهای گذران از ناملایمی را، ملایم نماید؛
انجامهای نافرجام را به فرجام و سرانجام رساند؛ حکومتهای ظالم و عصیان گر را به بند
کشد و انقراضشان کند؛ جانهای مستعد را به استعدادهایشان برساند؛ سر های تهی از علم
و حکمت را معلوم کند و حکیمشان نماید؛ جهالت را از ریشه برکند و فرزانگی را به ریشه
آباء و اجدادش برویاند؛ مستضعفین عالم را که دیر ایامی است به استضعاف کشانده شده
اند، حق و حقوقشان بگیرد، عالم و دانشمنداشان کند و حکمت جو و حکمت پویشان نماید؛
گرسنگان را سیر کند و تشنگان را سیراب گرداند؛ بی خانمانان را ماواء دهد و تن
هایشان را سکنی گزیند؛ بیچارگان را به چاره های حکیمانه خود به راه آورد؛ عزیزان را
به آنهمه مهر و محبت خود عزیزتر نماید؛ در بهشت را باز کند، بازتر و گروه گروه پاک
طینتان و راست جانان را به آخرت نیکویشان برساند؛ در جهنم را ببند، بسته تر، دیگر
نگذارد بندگانی از سر نا فهمی و جهالت و عصیان، چاره ای جز سوختن نداشته باشند؛ امر
و فرمان خدا را!، خدا را!، خدا را!، در تمام شئونات زندگانی دنیوی بشر جاری سازد و
انس و الفت و رحمت کبریایی را به صحرای دلها بباراند؛ همه بنده باشند، البته بنده
فقط او!!!، بندگانی خوب، خالص و دلباخته حضرت عظیم الشان، جل جلال و عم لوام، بزرگ
آفریدگار هر آنچه هست، بی نظیر مهری که، اولین مهرش همین بس، که ما را آفرید! و
زندگانیمان داد و ابدیمان ساخت!، سبحان الله!!!، الحمدالله رب العالمین!!!.
حمید و ابراهیم، وارد مهدیه شدند بهمراه سیل ندبگران دیگر، قاری ای، « قرآن
» می خواند و جمعیت هم جای میگرفتند، بعضی ها هم خیلی زودتر، سفره نیازشان را پهن
کرده بودند، چه میدانیم؟!!!، شاید سفره دل پهن نکرده غذای جانهای پاکشان آماده بود،
آدمی را نمی توان شناخت!، بظاهر نیست!، چه میدانیم که پشت این ظاهر چه خبر است؟!،
شاید از اولیاء باشند، همانهایی که امامت و ولایت صاحب کون و مکان ( عج )، مخصوص
آنهاست و ولایت بر آنها!!!، ما را چه؟!، به ولایت او و زیر سایه ولی اللهی او!!!،
مگر میشود، آنهم با چنین جانهایی!!!، پناه بر خدا ...
نرگس مهمان داشت،
مهمانی که جداگانه و به همراه دیگران آمده بود، « نسرین »!، دست نرگس را بوسید و
سرش را بر سینه نرگس چسباند و با احترام تمام بغلش کرد. نرگس خطاب به نسرین گفت: «
بریم داخل عزیزم، دیر میشه، تمام
امید ما به این مکانها و به این ناله و ندبه هاست! »
نسرین گفت: « بریم داخل، که چه؟!، چه بکنیم؟!، من اینجا نیومد که ...!، من
خیلی باهات حرف دارم، اینهمه راه رو اومدم، که باهات حرف بزنم، خودت راهنماییم
کردی!، در ضمن امروز باید برگردم، از درسام عقب می افتم، ... »
نرگس گفت: « نسرین جان!، اگه برادرمو میخوای، باید عقیدشو هم بخوای،
اینطوری نمیشه، یا باید به مذهبش دل ببندی، البته آگاهانه!، جستجوگرانه و با دلیل،
یا اگه بتونی و توانائیشو داری، اونو به طرف مذهبت بکشی!، البته اگه بتونی!، عشق،
نزدیکی و همنشینی، زندگی و انیس هم بودن، بهم عقیدگیه، نمیشه، نمیشه ناسازگار بود،
زندگی هم کرد، خوش هم بود، نه!، اینطوری نمیشه، فکر کن عزیزم!، اگه غیر از این
میدونی، جور دیگه ای فکر میکنی، برگرد!، برگرد و فراموشش کن، ...، یا باید اونو به
سنت جاری خودت و مذهبت بکشی، و یا باید مذهبوشو قبول کنی، بی مذهبی هم که نمیشه،
میدونی که، نه اینکه اون مرده! و تو زنی!، نه!، اینطوری نیست، این یه رسمه و رسم
درستیه و حق هم همینه، فکر کن دختر!، یک عمر زندگیه و شرط زندگی و دوستی عاقبت دار
همینه، خود دانی!!!، خوب فکر کن، حالا پیشنهاد میکنم بیا بریم توو مهدیه، بد
نمیبینی، اینجا خونه دله، مکان امن و آسایشه، اینجا جای رضاست، بیا توو ... تا دلت
بسوزه!، من و تو به سوختن ... احتیاج داریم، بیا توو، بیا توو عزیزم، ایشالله می
پسندی، هم گمشدتو پیدا میکنی، راه درستتو، هم به عزیزت می رسی، بیا تو عزیز من،
قشنگ حمیدم!!!، بیا بریم توو ... »
نرگس کلمات آخر خود را با تبسم و کمال خوشروئی میگفت و نسرین را هم به وجد
آورد، نسرین سرش پائین بود، دست نرگس را گرفت و هر دو با هم وارد مهدیه شدند.
ادامه دارد ...
بسم الله الرحمن الرحيم
« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »
حرفهای دلتنگی به عصر جمعه است، نه به صبح جمعه که صبح امید است، صبح انتظار، صبح چشم براه دوختن و انتظار او ( عج ) را کشیدن تا بیاید ... و دنیا دنیا محبت و عشق و عزت و رهائی را، در تمام عالم و آدم پخش کند. جانها را به جانان برساند. چنانی کند که تاکنون هیچ چشمی بخود ندیده، روزگاران سراغش را نداشته و زمین ندیده آنچه را که دیدنی خواهد بود. آنروز خواهد آمد
... اندکی صبر سحر نزدیک است ...
اما عصر جمعه ...
عصر دلتنگی است و حرفهای دلتنگی؛ عصری که خورشید غروب میکند، انگار امید غروب کرده، جانها و تن ها از گرمی وجودش محروم شده، زبانها طاقت چرخیدن ندارد؛ عصر سردی است، عصر یخ، عصر طاقت از دست دادن و یک هفته دیگر انتظار کشیدن و آمدنش را خدا خدا کردن، روزها را طولانی دیدن و هفته ها را سال پنداشتن و عمر نیز به سال کفاف نداده دق کردن!، دیدن قدمهای مبارکش را به گور بردن، بی دیدن یار در گور خوابیدن!، در تمام حسرت سوختن و بازگشتی نداشتن! ...
آخ، خدای من، چه بکنیم؟، چه خاکی بر سرمان کنیم؟، عزیز من، تو خدائی (جل جلاله )، خدای ما، دلت می آید!؟، دلت می آید، بی کس و آواره باشیم، شب و روز حرف بخوریم، زخم زبان بشنویم، مسخره این و آن شویم، اینهمه ظلم ببینیم، خوبان ما را بکشند، زن و فرزندان ما را به اسارت کشند، کسی را نداشته باشیم داد ما را بگیرد!، خدایا به هر ظالمی رجوع میکنیم و حقمان را میخواهیم، میگویند برو، برو از مهدی جانت بگیر، برو، برو بگو مهدی بیا، مهدی بیا!، تا بیاید!!!.
خدایا، به تنگ آمدیم، به جان خودت به تنگ آمدیم، خدایا، خودت میدانی، آفریدگار مائی، بهتر از ما میدانی که دق کردن و نمردن یعنی چه!، بخدائی که توای!، دق کردیم، یا جان ما را بگیر یا مهدی ما را برسان، اما نه!، اول مهدی ما را برسان!، بگذار یک ساعت هم شده حکومت عزیزش را ببینیم، حکومت عالمگیرش را، پایان همه چیز را، چیزهای بد را و آغاز چیزهای دیگر را، آن چیزهائی را که تو برایمان خوب دانسته ای و اراده کرده ای و به دست او عمل خواهی کرد.
خدایا، وقتش نرسیده؟، وقتش نرسیده جمال مبارکش را به همه نشان دهی؟، او را بر همگان پیروز کنی؟، وقتش نرسیده یاورش را هم بیاوری؟، حضرت مسیح ( ع ) را؟، پسر مریم ( س ) را؟، همانی را که به آسمان برده ای و برای چنین روزی ذخیره کرده ای؟؛ خدایا، خدایا کجاست بقیه ات؟، کجاست مهدی ات؟، بر پادارنده دینت؟، آخرین وصی پیامبر ( ص ) خاتمت؟، ولد امیر ( ع ) و فاطمه ( س ) ات؟، منتقم خون حسین ( ع ) ت؟، که خونش خون توست، انتقام خونت را نمی گیری؟.
خدایا، مدرکت آورم؟، قولت بگویم و سخنت را که با محمد ( ص ) داشتی بیاورم؟، بیاد خود می آورم و یاد دیگران نیز، با شنیدن دوباره سخنانت، چشم خود را روشن میکنم و چشم دیگران نیز، به خود هشدار میدهم و دیگران را نیز که رسول تو ، حضرت محمد مصطفی ( ص ) فرمود:
«
در شب معراج از خدای جلیل خطاب آمد: « آمن الرسول بما انزل الیه من ربه »، گفتم: « والمومنون » و خطاب رسید: راست گفتی ای محمد ( ص ) ، کدام کس را در میان امت خود گذاشتی؟، گفتم بهترین آنها را، خطاب رسید: علی بن ابی طالب ( ع ) را؟، گفتم: آری پروردگارا!، خطاب رسید: یا محمد ( ص )!، من توجه کردم به زمین، توجه کاملی و تو را از اهل زمین اختیار کردم. نامی از نام های خود را برای تو مشتق کردم. من یاد نمی شوم، مگر آنکه تو هم با من یاد شوی، منم محمود ( جل و اعلی ) و تویی محمد ( ص ).
بعد دفعه دوم به زمین نظر کردم و از آن، علی ( ع ) را برگزیدم و نامی از نام خود برای او مشتق کردم و منم اعلی ( جل جلاله ) و اوست علی ( ع ) ، یا محمد ( ص )!، من تو ( ص ) را و علی ( ع ) را، فاطمه ( س )، حسن ( ع )، حسین ( ع ) و امامان و فرزندان حسین را، از شبح نور آفریدم و ولایت شما را بر اهل آسمانها و زمین عرضه کردم. هر که قبول کرد، در نزد من از مومنین است و هر که انکار نمود، نزد من از کفار است. ای محمد ( ص )!، اگر بنده ای از بندگان من مرا عبادت کند تا از کار افتد یا مانند مشک خشکی گردد، پس در حال انکار ولایت شما پیش من آید، او را نمی آمرزم تا اقرار به ولایت شما کند. ای محمد ( ص )!، آیا می خواهی اوصیای خود را ببینی؟، گفتم: آری بار خدایا، خطاب آمد: به طرف راست عرشم بنگر، من طرف راست عرش خدا را نگاه کردم، ناگاه دیدم: علی (ع )، فاطمه ( س )، حسن ( ع )، حسین ( ع )، علی بن حسین ( ع )، محمد بن علی الباقر ( ع )، جعفر بن محمد الصادق ( ع )، موسی بن جعفر الکاظم ( ع )، علی بن موسی الرضا ( ع )، محمد بن علی الجواد ( ع )، علی بن محمد الهادی ( ع )، حسن بن علی العسکری ( ع ) و مهدی ( عج )، در دریایی از نور ایستاده و نماز می خوانند و مهدی ( عج ) در وسط آنها مانند ستاره درخشان بود. خدا فرمود: ای محمد ( ص )!، اینها حجت های من هستند، مهدی ( عج ) منتقم عترت توست. به عزت و جلال خودم قسم، او حجتی است که ولایتش بر اولیای من واجب است و او انتقام گیرنده از دشمنان من است.
»
وای خدای من، نوشتن چه سخت میشود غروب جمعه ها، هر چقدر که انبار ذهنم از کلمات و عبارات پر باشد، اما باز کردن راهی به آن و بیرون کشیدن ترکیبی از آنها برایم مقدور نمی شود.
اگر نبود بشارت آنکه روزی خواهد آمد، شاید خسته می شدم، شاید ناامید می شدم، اما خدای من!، به موهای سرم که یک به یک سفید می شوند رحم کنید. پیران ما به دیدار او نائل نیامده، یک به یک می روند، مبادا که من هم قسمتی از این داستان دنباله دار باشم که روی او را ندیده رخ به خاک بسایم.
خدا انتظار فرج او را از ما نگیرد، خدا نکند که روزی از آمدن او مایوس شویم که امیر مومنان، علی ( ع ) فرمود: « دوست داشتنی ترین کارها در پیشگاه خداوند، انتظار فرج است تا وقتی که مومن این حالت خود را حفظ کند! »
امروز هم منتظر ماندیم تا بیاید، خورشید مغرب ما، اما نیامدند. آفتاب هم غروب کرد و باز هم باید انتظار کشید، انتظار گل نرگس را ...
بسم الله الرحمن الرحيم
« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »
پروانه گفت ... من گل های زیادی را دیده ام ... من گل لاله را می شناسم و با او نشسته ام، گل نسترن را دیده ام و پسندیده ام، با شقایق دوست بوده ام و هستم، اما !!!، هیچ کدامشان برای من « گل نرگس » نمیشود، من عاشق و دیوانه گل نرگسم، این را دیگر همه می دانند!، همه عالم میدانند، گل نرگس من صاحب همه گل های عالم است.
او مقتدای همه پروانه های عاشق است.همه برای او پر پر میشوند. اصلاً می دانی؟ ... او دلیل پروانگی من است و تمام آرزو و خواستن من ... ای کاش ... کاش ... کاش که او زودتر بیاید، چرا که همه می دانند عمر پروانه چه کوتاه، چه اندک و ...، چه ناچیز است!.
...
[ همسفر مهتاب وقتی به مهمانی آمد و قدم روی چشم ما گذاشت ( همین امروز صبح، صبح جمعه )، کم ما را کمتر دید و به بیش خود بیشتر و کاملتر و رساتر نمود و یاد داد!، چه زیبنده گفت از زبان پروانه و نیز از زبان خود: ]
« ...
پروانه گفت...
من گل هاي زيادي را ديده ام...
من گل لاله را مي شناسم.
گل نسترن را ديده ام.
با شقايق دوست بوده ام.
با مريم و سوسن و... هم نشين شده ام؛
اما بارها و بارها، به تمامي آنها گفته ام كه هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شوند. من عاشق ديوانه گل نرگس ام.
اين را ديگر، همه گل هاي سرزمين من- همه گل هايي كه مرا مي شناسند- مي دانند.
يك بار گل سرخي از من پرسيد: پروانه جان! پروانه خوب دوست داشتني!
اين چه رازي است كه تو هميشه و در همه جا و در حضور تمامي گل ها، تنها و تنها از گل نرگس مي گويي و تنها و تنها از عشق او ياد مي كني؟ اين گل نرگس چه دارد كه تو را اين گونه شيفته خويش كرده است؟ به گل هاي سرزمينمان نگاه كن!
لاله را با تمام زيبايي اش ببين!
طنازي مريم را بنگر!
دلبري سوسن را شاهد باش!
اين ها همه آرزو دارند كه زماني- آن هنگام كه براي استرحت، اندكي دركنارشان مي آسايي- حرفي هم از آن ها بزني و سخني هم در باب محبت آن ها بگويي و افسوس و صد افسوس كه همگي در حسرت اين آرزو مانده اند...!!
من در پاسخ گل سرخ گفتم:
گل سرخ عزيز!
با خود عهده كرده ام- تا آن هنگام كه در سرزمين ما گل نرگس هست - از عشق هيچ گل ديگري سخني نگويم.
تو خود بگو كه آيا تا وقتي وجود نازنين گل نرگس هست، مي توان عاشق دل باخته گل ديگري بود؟!
اصلا مگر مي شود ادعاي عشق داشت و عاشق او نبود؟!
گل سرخ غمگينانه گفت:
پروانه عزيز دوست داشتني!
در سرزمين ما هزاران گل نرگس هست. در همسايگي من، ده ها نمونه از آن ها روييده است و تو تا به حال به هيچ كدامشان حرفي از عشق نزده اي.
پس چگونه است كه ادعاي عاشقي گل هاي نرگس را داري؟!
و من باز در پاسخش گفتم:
گل سرخ عزيز!
گل نرگس حقيقي را در هيچ باغچه اي نمي توان يافت.
گل نرگس من، گل نرگسي يگانه است.
او صاحب تمامي گل هاي عالم است،
او مقتداي تمامي پروانه هاي عاشق پيشه است،
او دليل پروانگي من است ،
و تمامي آرزوي من،
و اي كاش...
اي كاش...
اي كاش كه آرزوي طواف كردن به دور او را به گور نبرم!
كه همگان مي دانند عمر پروانه، چه كوتاه، چه اندك ... و چه ناچيز است!
من گل هاي زيادي ديده ام؛
اما هيچ كدامشان براي من، گل نرگس نمي شود.
گل يگانه ، تنهاي نوزاشگر من!..." مهدي" .
... »
وه، چه روز باشکوهی است آن روز که زمین از عدل و داد لبریز خواهد شد و کودکان شادمانه، مشت مشت زیتون به رهگذران مست از باده عدالت و دوستی خواهند داد تا اینگونه آمدن صلح و برادری را به آنان تبریک گویند؛ زیرا آنان از همان نخست می دانستند که روزی وعده الهی محقق می شود. پس با دلی پاک و آرام همچون دیگر بندگان صالح خداوند زمزمه می کردند که: « پاک و منزه است پروردگار ما، همانا وعده پروردگار ما انجام شدنی است و هرگز خدا در وعده اش خلاف نکند و اوست نیرومند فرزانه. »
در رسیدن به آن روز باشکوه بی تابی می کنم و اصلاً مانده ام چکار کنم؛ چونان عاشقی هستم که در هجر معشوق خود غمگین است و بجای اشک، خون دل از دیدگانش بیرون می ریزد. پس سر در گریبان می کشم و با تماشای جلوه ای از جمال بی مثالش در خیال خود عاشقانه می گریم و می گویم:
تا کی برای تو سرگردانی کشم، سرورا؟ و تا کی و با چه سخنی وصف تو گویم، آقا؟ و با کدام راز از تو گویم، عزیزا؟ برای من گران است که از غیر تو پاسخ شنوم و دیگران با من سخن گویند، بر من گران است که بر تو گریم و مردم تو را واگذارند، بر من گران است که بر تو آن گذرد که دیگران از آن آسوده اند، آیا یاوری هست که همراه او ناله و شیون به درازا کشم؟ آیا نالنده ای هست که چون خلوت کند او را در شیون یاری کنم؟ آیا چشمی هست که سیلاب اشک ریزد تا چشم من نیز او را در گریستن یاری کند؟!.
ای فرزند احمد ( ص ) آیا راهی به سوی دیدارت هست؟ آقا، اکنون فصل حج است، فصل سعی و صفا و تو حتما از حج گذاران راستینی و ما دوریم و بی نصیب، توفیق حضور نداریم، آیا جدائی و فراق به وصال تو انجامد که از آن بهره مند شویم؟ کی شود که بر چشمه ساران لبریزی درآییم و از آب وصال تو سیراب شویم؟!.
نمی دانم که آیا عمر من کفاف آن را می دهد که آمدنت را به نظاره بنشینم و با ریختن اشک شوق، خاک راهی را که تو از آن می آیی توتیای چشمان مشتاق و عاشق خود کنم؟ نمی دانم و این ندانستن، شوق دیدار تو را چندین برابر می کند، آشفته و حیران می شوم، بغض گلویم را می گیرد و با اندوه فراوان به خاطر دوری ات زیر لب می گویم:
ای کاش می دانستم در کدامین خاک و سرزمینی، آیا در کوه « رضوی » هستی یا جای دیگر؟، گران است بر من اینکه مردم را ببینم و تو را زیارت نکنم و از تو آواز و نجوائی نشنوم، بر من ناگوار است که بلا تو را گیرد و مرا نگیرد و ناله و گلایه ام از من به تو نرسد.
اما هر چه هست برایم چندان فرقی نمی کند زیرا: « تو همان غایبی هستی که از ما جدا نیستی. تو همان امامی هستی که از نگاه ما ( ظاهراً ) دوری ولی در واقع دور نیستی. »
...
ای عدل منتظر و ای حاضر ناظر، چشم به تو دوخته شده و منتظران حقیقت همچون شمعی تا صبح ظهور در غم هجرانت می سوزند، تکرار می کنم چون واقعاً برایم سخت است، چه سخت و گران است بر من که همه خلق را ببینم و تو را نبینم.
هر آدینه که می رسد، دل بهانه تو را می گیرد و ما لب ها را با « کمیل » و « ندبه » متبرک کرده و رو به دریای انتظار به انتظار طلوع آفتاب، می نشینیم.
ای ساقی فرج، چشم ها آنقدر در فراق تو اشک ریخته و انتظار کشیده، دست ها آنقدر طلب نور کرده و خالی مانده، دوش ها آنقدر تازیانه سنگین اهانت را بر پیکره باور های دینی تحمل کرده که دگر توان از کف داده است.
مولای من کجا هستی که دوستانت را عزت بخشی و دشمانت را ذلیل و خوار کنی..
ای سایبان دل های سوخته و ای انتظار اشک های به هم دوخته، عاشقانت هر جمعه دیدگان خود را با اشک می آرایند و دلشان را نذر تو می کنند.
هر صبح با مولایشان تجدید میثاق می کنند و کاروان دل را به غروب می برند، زبان را به ذکر فرج مشغول می دارند و بر سجاده انتظار نشسته و انتظار بر دوش میکشند تا شاید دعایشان مستجاب و معشوق گوشه چشمی به آنها نماید.
...
من در انتظارم، من در تب و تابم از فرط انتظار، من در انتظارم، من در التهابم از فرط انتظار، چند روز دیگر تا آمدنت مانده؟، دیگر طاقتی ...، دیگر فرصتی نیست ...، من به انتها رسیده ام از فرط انتظار.
کاش دستانم را بگیری، کاش بر چشمانم قدم نهی، چیزی تا غروب نمانده، عطر نیایش در همه جا پیچیده، فرشته ها از آسمان تا زمین صف کشیده اند، صدای بالهایشان در اضطرابم می کند، چه کسی می داند در گوشه دلم چه خبر است؟!!!.
من باز توبه شکسته ام، توبه عاشقی دل را باز هم شکسته ام.
چگونه نشکنم، حال آنکه امواج عاشقی، دیگر چیزی از ساحل صبر بر جای نگذاشته؟!
میدانی، میدانی آقا ...
هیچ میدانی وقتی تو نگاهم می کنی چه بر سر دل تنهایم می آوری؟!، بگو چه نمی آوری؟ عزیز دل!!!
قربانت گردم، اکنون در تنهائیم تو را مخاطب قرار می دهم و با « آذری زبانان » همراه میشوم و زبان شیرین و پر سوز آنها را، زار زار می گریم و آذر جانم را شعله ور می کنم و میگویم:
ادامه از پست « قراری که برقرار نشد ( 2 ) » ...
بسم الله الرحمن الرحيم
نرگس گفت: « یکی تون بگه دیگه؟، چرا طفره میرید! »
ابراهیم از زبان حمید آنچه را که شنیده بود، بی کم کاست برای همسرش تعریف کرد. نرگس بعد از شنیدن حرفهای ابراهیم، سکوت اختیار کرد و چون سکوتش طولانی شد، ابراهیم رفت اتاق دیگر تا چند استکان چای بیاورد. نرگس مثل ابراهیم نخندید، بلکه به فکر فرو رفت و جوانب گفته های رد و بدل شده بین حمید و نسرین را خوب سنجید. بعد از سبک و سنگین کردن آنچه را که شنیده بود، گفت: « بگمونم نسرین بدس خودش تربیت شده و از خونوادش یا نخواسته یا اونا حریفش نبودن وگرنه از یه دختر خونواده دار چنین حرکات و گفتاری بعیده، نسرین یه مشکلی با خونوادش داره، مشکل بزرگ!، باید حتما ببینمش و باهاش مفصل صحبت کنم، اینطوری بهتره و حقیقت برام روشن میشه، با چیزای که شما ازش میگین، مشکوک میزنه! اون اخلاق و سواد و رفتار قبل و این صحبتهای امروز، نه!، یه مسئله ای هست، یه چیزی شده! بهرحال مقصر خونوادشن، پدر مادرشن، یه دختر رو تو شهر غریب و دور ول کردن که مثلا درس بخونه، نه!، این کار درستی نیست، به درس و سوادش نمی آرزه، این بازی کردن با حیثیت یه جوونه، اونم یه دختر، نه!، نه!، خدای من!!! »
بعد خوردن چای و چند لحظه ای سکوت دیگر، نرگس گفت: « اگه دوباره این حرکاتو تکرار کرد و در این زمینه حرفی زد، حتما منو پیشش ببرید ، من باهاش کار دارم، باس بدونم مشکل چیه، این بنظرم عشق نیس، یه چیز دیگس، این رفتارش بو میده، شاید بوی خوبی باشه، باس فهمید!!! ... پاشیم، پاشیم سفره رو بیاریم و شاممونو بخوریم، دیگه دیر شده. »
بعد از خوردن شام، سه نفری وضو گرفتند و به جماعت نماز خواندند. ابراهیم پیش نماز شد و حمید پشت سرش و نرگس پشت سر ابراهیم و حمید. هر چند دیر بود ولی به جماعت بود، یک جماعت سه نفره، دو مرد و یک زن.
حمید ساکت و آرام نشسته بود و حرف نمیزد و داشت به حرفهای نرگس خانم فکرد می کرد. نرگس گفت: « چیه حمید؟، چته؟، تو فکری!؟، ناراحت نباش عزیزم، دنیا همینه، از اول تا آخرش سخته، اگه سخت نبود که اسمش دنیا نبود!، بلنشو داداشی، بلنشو بخوابیم، دیر وقته! »
تشکها روی زمین پهن شد و هر سه خوابیدند.
نرگس صبح فردا، اذان نزده بیدار بود و سفره صبحانه را آماده میکرد. به اذان صبح، هر سه به جماعت ایستادند، جالب بود، چون هم اول وقت بود و هم به جماعت. یک دعای عهد جانانه ای هم خواندند با آن صدای خوب و گیرا و قراء و دل نشین ابراهیم که خیلی هم سوزناک بود و وجد آور. آری سوز داشت و وجد آور و شورانگیز بود. اینهم حالتی است ، اینهم یک نوع شادی است، تا چگونه درک کنیم و شادی و خوشی را چه بدانیم.
سر سفره و حین خوردن صبحانه، نرگس گفت: « حمید!، امروز میخوایم حالی بهت بدیم و تو رو جائی ببریم، حتما میای! »
حمید گفت: « کجا؟ ... »
ابراهیم گفت: « قم!، جمکران!، دیدن یار، سوزهای کنار و گفتگوی با جمال!!!، پناه مقدس مستضعفان و وعده گاه عاشقان!!! یاور دیر آشنای مظلومان!!! »
حمید بلافاصله گفت: « چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن »
حمید این بیت را خواند و به مصرع دومش نرسیده بی اختیار اشکش جاری شد و با بغض مصرع دوم را خواند و ادامه نداد و بعد از چند لحظه سکوت، نرگس از زبان حضرت شهید، عطار نیشابوری، چنین سرود:
« ...
ای بی نشان محض، نشان از که جویمــت؟ گم گشت در تو هر دو جهان، از که جویمــت؟
پیــــدا بسی بجستـــــمت، اما نیافـــــــــــتم اکنون مرا بگو، که نـــــــهان از که جـــویمـــت؟
چــــون در رهــــــت یقیـــن و گمانی هم رود ای برتر از یقیـــــن و گمان از کــــــه جویمـــت؟
در جست و جوی تو دلــم از پـــــــــرده اوفتاد ای در درون پـــــردۀ جــــــــان، از که جویمــت؟
... »
دیشب ابراهیم و نرگس در پناه امن و آرامش و انس خود، چنین تصمیمی گرفته بودند. شاید برای دلداری حمید بود و شاید هم چیز دیگر، ولی قصد هر چه بود، همه به اتفاق مصمم بودند و از قرار معلوم، امروز پنجشنبه باید حرکت میکردند. ابراهیم به قصد منزل حسن آقا، راهی شد و حمید برای آوردن وسایل همراه، عازم خوابگاه پسران شد و نرگس هم بهمراه حمید راه افتاد. بین راه نرگس به حمید از قصدش گفت و اینکه تصمیم گرفته هر چه زودتر با این دختر یعنی نسرین صحبت کند و ته و توی ماجرا را درآورد و به حمید اطمینان داد که نگران نباشد، این مسئله حل شدنی است و انشاءالله بخیر و خوبی به اتمام خواهد رسید. هرچند حمید تمایل نداشت ولی در مقابل حرف نرگس حرفی نزد چون به کارهای او اطمینان داشت و او را بزرگتر و شریفتر از خود می دانست. بعد از ادامه چند مسیر با تاکسی، از هم جدا شدند و هر کدام پی کارخود را گرفتند.
ساعت یازده صبح هر سه در پایانه اتوبوس حاضر شدند، برای این ساعت اتوبوسی به مقصد قم حرکت نمی کرد، باید تا ساعت پنج بعدازظهر صبر میکردند و این شدنی نبود چون باید زود میرسیدند. با یک سواری قرار داد بستند و تقریبا همان ساعت بطرف قم حرکت کردند.
حمید جلو نشست و نرگس و ابراهیم عقب نشستند. راننده مردی بود تقریبا چهل و پنج ساله، اهل حال نبود بلکه اهل قیل و قال بود، بعد از یک ربع رانندگی و خارج شدن از محدوده شهر، نوار بیرون زده پخش صوتش را بداخل فشار داد و صدای زنی با ترانه سرائی آنچنانی، فضای جمع آنها را پر کرد. ابراهیم اعتراض کرد و از راننده خواست در این جمع از چنین نوارهایی استفاده نکند، این مسافران قصدشان زیارت است و درست نیست ابتدای چنین سفری به گناه آلوده شوند. راننده گفت: « گناه چیه برادر من؟، موسیقی گوش دادن گناهه!، فکر کن اینی که داره میخونه، خواهرته، مگه چه اشکالی داره، خواهری با خوندنش، برادراشو حال بده و دلشونو شاد کنه، اینکه صواب داره، نداره؟! »
ابراهیم گفت: « این خواهر غلط میکنه با برادراش، یعنی چه؟ این چه حرفیه شما میزنید؟ چرا این گناه و هرزگی ها رو به اسمای مقدس خواهر و برادر تموم میکنید، سنی از شما گذشته، بهتر از ما اینا رو میفهمید، نکنه دارید مسخرمون میکنید؟ »
راننده دکمه ایجکت پخش صوتش را فشار داد و صدای موسیقی قطع شد و گفت: « اخه میدونید، شماها با این حزب اللهی بازیهاتون، آدمو به هرچه دین و مذهبه بدبین میکنید، شماها به خواست و نظر دیگرون اهمیت نمیدید، حرف فقط، حرف خودتونه، خب مملکت هم که دس شماهاست، هر چه دلتون بخواد به اسم دین و مذهب میکنید، کسی هم جلودارتون نیست، اینکه چیزی نیست ... »
ابراهیم صدای راننده را قطع کرد و گفت: « اولا ما حزب الله نیستیم، خیلی هم هنر کرده باشیم، دوستار حزب اللهیم، در ثانی اینجا، فضای این سواری، در اجاره ماست، شما یه نفرید و ما سه نفر، کرایه دادیم با آسایش و آرامش به سفرمون ادامه بدیم، این حق ماست، شما هم بهتر از ما میدونید که چی دارم میگم. »
جر و بحث قطع شد. راننده به کار خودش بود و ابراهیم و نرگس هم در سکوت خود بودند. حمید هم کم کم مثل همیشه چشمهایش گرم شد و به خواب رفت.
بعد از گذشت یک ساعتی ابراهیم که پشت سر حمید نشسته بود، حمید را بیدار کرد و از او خواست که چون پیش راننده نشسته است، درست نیست بخوابد، برای آقای راننده خدای ناکرده مشکل ایجاد میکند. حمید دستی به سر و صورت خود کشید و بطرف ابراهیم و نرگس برگشته و خنده ای تحویلشان داد و با تکان دادن سرش از آن دو تشکر نمود.
راننده خطاب به حمید گفت: « خوب خوابیدی ها!، عین خیالت نبود، جوونی و بیخیالی!، ببینم ازدواج کردی؟ »
حمید گفت: « کی من؟، من و ازدواج، من دهنم هنوز بوی شیر میده، منو چی به ازدواج! »
نرگس خندید و گفت: « آره، راست میگه، صبح نه اینکه شیر خورده، شیر پاکتی، دهنش بوی شیر میده! »
همه خندیدند و راننده از خنده قش کرد و حمید که انگار ناراحت شده بود، ادامه داد: « من شوخی ندارم، ازدواج برای من زوده، به امثال من نیومده، خیلی سخته، مسئولیت بزرگیه، هزاری باید چیز یاد گرفت، مسئولیت و هم زیستی متقابل رو باید فهمید، باید خیلی کارها کرد و خیلی چیزها یاد گرفت، شوخی نیست که، خونواده ای رو میخوای بچرخونی، یه خانوم محترمی رو میخوای بیاری، تا باهات دوست باشه، رفیق باشه، شریک زندگیت باشه و تو هم شریک زندگیش، تو هم دوستش، انیس و مونسش، باید اصول شراکتو یاد گرفت، باید حق و حقوق همسرو شناخت، باید اینقدر آمادگی داشت تا حقوقش ضایع نشه، بالاتر از این، باید دینو رعایت کرد و به مذهب نگاه کرد، زن تو مذهب شیعه خیلی ارج و قرب داره، زن تو مذهب شیعه ریحانه است، از دامن زنه که مرد به معراج میره، الان اینقدر کارهای بی مورد و بزرگتر از توان زن تو دستش گذاشتن که بیچاره زنانگیش یادش رفته، شده عین مردها، سخت و سنگین و گاهی بد اخلاق و شرور و گاهی هم میبینی که، مجبوره خرجشونو از راه خوانندگی و هرزگی بدست بیاره، دینو و ایمونشو از دست بده، بشه مث عروسک و دست اینو و اون، اونوقت ما هم اسمونو میزاریم مثلا مرد!، اینقدر ظلم داره این روزها در حق زن میشه، اینقدر کار به دوش این ریحانه بشریت گذاشتن، اینقدر حق و حقوقشو ضایع کردن، که دیگه امثال من جرات نمیکنیم، دنبالش بریم، ما هم میخوایم یکی رو بیاریم و مثل دیگران بهش ظلم کنیم؟، نه!، هنوز خیلی زوده، باید آدم شد و جنس و روحیات زنو شناخت، باید یاد گرفت که چطور احترامشو حفظ کرد و چطور حقوقشو رعایت کرد، ... از ظلمهائی که بشر امروز سر خودش می آره، آدم ننگش می گیره و از خودش بیزار میشه. چه جفا هائی که در حق همدیگه نمیکنیم، بخصوص در باره نیمه خود آدم، در باره شرافت زندگی، در حق زن، این اعجوبه هستی و حساس تموم عالم، این دامنهای معراج، سکینه های ایمان و اطمینان، جوی های محبت، رودهای شور و شوق، دریاهای پاکی و آسایش، جوانه های وفا و سروش و سر زندگی. وقتی حرف میزنیم یا مینویسیم و از انسان میگیم، مث اینکه فقط از مرد میگیم و زن رو دنده چپ میدونیم. شرق یه جور و غرب جور دیگه ای، زنو به حبس کشیده، وقتی آخ آخمون بلنده، بنظرش می آریم، ولی وقتی واق واقمون در میاد، انگار نه انگار اونم آدمه. خدا دینمون رو به ما بشناسونه، و مذهبمون رو، شیعه رو، ارزشی که این مذهب برا زن قائله، به گفتن نمی یاد. وقتی از زن صحبت میکنیم، یاد یاس کبود و شمشیرعمودش،پهلوون انسانیت، صاحب تموم بزرگی و شرافت می افتیم، این زن کی بود، و اون مرد کی!، وقتی تموم یادشو به عرش میریخت، چنان فاطمه فاطمه میکرد که عرشیان، فرشش می شدن، و دلی از این عشق، سیر میکردن، حال آخرشو ببین، ازش می پرسن، با این تن خونین و جون خسته و اینطور کج و معوج کجا داری میری آقا!؟، فقط چند کلمه میگه، میگه، پیش فاطمم، پیش عزیزم، پیش کنارم، پیش عزت و افتخارم، آره، این انسیه حورا، افتخاری بود، افتخار همه، فرزندانی داشت، چه گلائی بودن، و عمر گلرو هم داشتن، بجز یکیشون، که گلی بود و هنوز شکفته باقی مونده!!!، وقتی یاد مادر، به جون بچه ها می اومد، زجه میزدن، میگفتن، تموم عصمتمون به دانائی مونه و این همه رو، از مادرمون داریم، از مادرمون یاد گرفتیم ، آره ، زن شیعه، یعنی این، رسم شیعه یعنی همین. زن در این مذهب، همه مرده و همه خونه، مرد هم یک عضو این خونه و البته عضوی قوام، یعنی خدمتکار خونه، زحمتکش، بارآشیانه بدوش و خودش هم سکوئیه برا پرواز، پروازی دور، آسایش و ...، نه اونکه در ...، نگیم بهتره. شاید به خاطر دارین، شاید تو یاد بعضی ها باشه، مردی از این تبار، شبی بعد درس دادن، دیر به خونه میاد، به خونش که میرسه، خجالت میکشه و مهر می ورزه و درو نمی زنه و تا صبح پشت در می لرزه. صبح همسایه ها ازش می پرسن، چرا اینجا نشستی آقا! ؟، چه شده؟، آقاهه میگه، هیچ چی، دیشب دیر وقت به خونه اومدم، عزیزم خواب بود، پشت درش نشستم!. همسایه ها گفتن، چی داری میگیی؟، خونت!، زنت!، آقاهه میگه، آره اینجا خونمه و اونم همسرمه، ولی در بازکنم نیست!!!. این منم که پشت درش میشینم تا آروم آروم بخابه، از دیشب تا امروز صبح هر جنبنده باصدائی رو دیدم، گفتم، خاموش باشید، صداتونو ببرید!، کسم خوابه!، شما رو بخدا خرابم نکنید!، عزیزم بیدار نشه!!! ... »
حمید کلمات آخر را با بغض گفت، همه را ساکت کرد، بخصوص راننده را و خودش هم ساکت شد. بعد از مدتی، نرگس سکوت جمع را شکست و گفت: « داداشه منو میبینید، چقدر خوب حرف میزنه، عملشم مث این حرفاشه، این مدت اینقدر از این نصیحتها به ما کرد که من الان یکی از بهترین زندگی هارو دارم، از زندگیم، از شوهرم، از خودم راضیم، ایشونم ازم راضیه و هر دومون دعاگوی جان آقا حمید، کوچیکه ولی خیلی بزرگه، خدا از بزرگی کمش نکنه، برا ما که خیلی عزیزه، همیشه عزیز باشه، پیش همه، پیش خدا ... »
راننده دست پاچه شده بود، خطاب به حمید گفت: « آقا حمید!، حرفات به سنت نمیخوره، لقمه های گنده بر میداری!، پس بفرما ما هیچی دیگه، ناز بالش آماده کنیم، تختی با روییه زرباف و لحاف مخملی زر نشان گلی گلی، خانمها تخت بگیرن، صبح تا شب، شب تا صبح استراحت کنن و آقایون زحمت بکشن، جوون بدن، روز و شب بیخوابی بکشن، به گه خوری بیفتن، که چی؟، که آره، حقوق زن رعایت بشه، ظلم بهش نشه، پس کی حق مارو ادا کنه؟، کی بفهمه ما چی داریم میکشیم، داریم با جوونمون بازی میکنیم، معلوم نیست؟، این رفتنم برگشتن داره یا نه؟!، حق چیه پسر من، برو کشکتو بساو، الحق که راس گفتی، تو دهنت هنوز بوی شیر میده!، اونم نه پاکتی، شیر واقعی، یعنی هنوز بچه ای!، یه چیزی شنیدی، دوئیدی!، ... الان خانومم تو خونه نشسته، جای نرم و گرم، بچه ها دورش، داره سیب زمینی پوس میکنه، برا کی؟، برا خودش!، داره حقشو میگیره!، از کی؟، از من!، از من بدبخت!، از منی که معلوم نیس، فردا خونه میرسم یا نه؟ ، حقشو کف دسش میذارم یا نه؟ »
حمید به راننده گفت: « آقا!، من قصد بی احترامی به آقایونو نداشتم، حقایقو گفتم، خودم هم آقام، حداقل احترام خودمو دارم، خودت میگی، جای گرم و نرم، بچها دورش، میدونی بچه بزرگ کردن یعنی چی؟، میدونی تحمل دنیای کودکانه رو داشتن یعنی چی؟، شما الان اگه ده روزم، تو بیابونا باشی و مثلا زحمت بکشی، برابر یه روز کار خانوم محترمتون نیس!، اون داره تو خونه آدم تربیت میکنه، روح بچهاتو داره پرورش میده، شما فقط دارید شیکموشنو سیر می کنی، این به اون برابر نیس و اصلن قابل مقایسه نیس، کار شما هم ارزش داره، شما هم حق دارید ولی من و شما خشنیم، اونا لطیفن، کارهای سخت و سنگین با ما و کارهای عزیز و ظریف با اوناس، هر چند کارهائی که ما میکنیم، وظیفه ماست ولی کارهای اونا وظیفشون نیس، منت سر ما میزارن، بارهای بزرگی رو بدون چشمداشت از دوشمون بر میدارن، حالا نگید در عوض شما شیکمشو سیر میکنید، نه، خانم تو خونه پدرش هم شکمش سیر بود!، خانم یه وظیف داره، اونم اینکه به تو برسه، به روحیت برسه، غمهاتو به شادی تبدیل کنه، نه اینکه لباساتو بشوره، غذا برات بپزه و خونتو آب و جارو کنه، بچتو بزرگ کنه، هرچند اینکار فقط از دس اون بر میاد و کار من و شما نیست ولی این کارها وظیفش نیست، وظیفش همونیه که گفتم و همون کافیه که شما نازشو بکشی، آره، زن یعنی این، نه اونیکه من و شما تو ذهنمون داریم و مث یه برده ازش کار میکشیم، تازه دوقورتو نیممونم هم باقیه، نه!، من و شما هیچ وقت نمیتونیم حق زنو کف دسش بذاریم!؟، حقشو نخوریم خوبه!، که میخوریم! و تا عمر داریم مدیون محبتاشون هستیم، خدا به ماها رحم کنه، البته رحم خدا هم زمانیه که خانم راضی باشه!، پناه بر خدا ... »
راننده جواب حمید را نداد و ساکت شد. نوار پخش صوتش را عوض کرد و نوار دیگری گذاشت، موسیقی مثلا اصیل ایرانی بود، رباعیات بابا طاهر، در بیات ترک. هنوز استاد شجریان جواب سنتور جناب مشکاتیان را نداده، راننده صدای پخش را کم کرده و گفت: « به این نوار که اعتراضی ندارید؟ »
ابراهیم گفت: « نه! راحت باش، تازه بعد از اینکه استاد خوندنش تموم شد، من ادامه میدم! »
راننده لبخندی به لب گرفت و ولوم پخش صوتش را چرخاند و صدای سنتور و جواب استاد در فضای بسته سواری پیچید و همه گوشها به بلندگوهای پخش سپرده شد.
راننده از امکان آتو رورز پخش صوتش استفاده کرد و طرف دیگر نوار را هم به حرکت آورد. تصنیف زیبائی از شعر حافظ که مصرح اول یکی از ابیاتش چنین بود: « بر آستان جانان گر سر توان نهادن ... »
وقتی نوار به اتمام رسید، ابراهیم به قولش عمل کرد و غزل « روز وصل » امام خمینی ( ره ) را به آوازی دلنشین، چنین ادامه داد:
«
غم مخور ایام هجران رو به پایان میـــــــرود این خماری از سر ما می گساران میـــــرود
پرده را از روی ماه خویش بالا میـــــــــــــزند غمزه را سر میدهند غم از دل و جان میرود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا میــــــــــشود زاغ با صد شرمسازی از گلستان میــــــرود
محفل از نور رخ او نور افشان میــــــــــشود هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان میــــــــرود
ابرها از نور خورشید رخش پنهان شـــــوند پرده از رخسار آن سرو خرامان میـــــــــــرود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده بــــــــاد روز وصلش میرسد ایام هجران میـــــــــــرود
»
ساعت 22:30 شب جمعه به قم رسیدند و دستجمعی یکصدا گفتند: « السلام علیک یا فاطمه بنت موسی بن جعفر ( س ) »
و بلافاصله ادامه دادند: « السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان ( عج ) الامان، الامان! »
ادامه دارد ...
بسم الله
الرحمن الرحيم
« السلام
علیک یا صاحب العصر و الزمان »
« ...
... بیا، بیا که سوختم.
تاریکی شب همه جا را فرا گرفته، سکوت بر
همه جا حاکم شده و من در گوشه ای نشسته ام و به او می اندیشم، به اینکه اگر روزی او
را ببینم، به او چه خواهم گفت؟ به راستی چه سخت است سخن گفتن در مقابل خورشید مغرب
وجودش و چه حیف است لحظه های با او بودن را به تاراج زمان دادن. پس اگر روزی او را
ببینم فقط و فقط به تماشایش خواهم نشست. آری به تماشایش. به یکباره دلم سخت گرفت.
از اینکه او را نمی بینم و اینگونه بی حاصل می زیم. با یادش هوای دلم سخت طوفانی
است و بغضی سنگین گلویم را می فشارد، از خودم پرسیدم این همه سکوت برای چه؟ چرا همه
خوابند؟ وای بر من! آنان که صبح آدینه بی صبرانه ندبه می خوانند، چرا این چنین در
خوابی عمیق فرو رفته اند؟ آیا او را یافته اند که سر بر بالین آسوده آرمیده اند؟.
آه خدای من! نه پای توانایی دارم، نه مرکب
راهواری و نه بالی برای پرواز. تنها می توانم در خلوت تنهایی ام عاشقانه با او حرف
بزنم و او را از خودش تمنا کنم. پس با زبانی قاصر بر خرمن عشقم آتش می زنم و
اینگونه با او نجوا میکنم: می دانی چقدر دلتنگ توام. مولا جان وقتی به این می
اندیشم که خدا مرا به عشق تو آفرید تا سربازت شوم و همراهی ات کنم، آنگاه مرا اشرف
مخلوقات نامید، شرمی عجیب سراسر وجودم را فرا می گیرد، بی اختیار سر به زیر می
افکنم و فکر می کنم. بارها و بارها دوری دوستی چنان بی تابم کرده که برای دیدنش
لحظه شماری می کنم.
ثانیه ها می گذرد و من
منتظر رسیدن خبری از او هستم و از دوری اش اشک فراق می ریزم اما تو را که صاحب همه
ثانیه ها و بهانه تمام اشک هایی، فراموش کرده ام. وای بر من که چقدر اسارت در این
دام ها برایم لذت بخش شده است. فریاد بر من که خود را ساحل نشین دریای پوچی کرده ام
و روز به روز بیشتر، غرق دریای بی خبری، و هنوز سرنشین تخته شکسته های ناچیز پر زرق
و برق دنیایی ام. وقتی می بینم نسیم از دوری ات بارها و بارها این کره خاکی را دور
می زند تا شاید خبری از تو بجوید و آنگاه که تو را نمی یابد مانند دیوانگان خود را
به در و دیوار می زند و ناله های جانسوز سر می دهد ...
وقتی می بینم حتی حسرت از فراقت حسرت می خورد و
اشک از هجرانت اشک می ریزد و ناله از دوری ات ناله می زند و غم از عشق رویت به غم
نشسته، ولی من مات و مبهوت سرگرم این و آن شده ام و همه این اتفاقات را عادی می
انگارم. آتشی تمام وجودم را فرا میگیرد، یاد غفلت از تو دیوانه ام میکند، مگر غیر
از این نیست که چشم را برای تماشای تو داده اند؟ ولی افسوس با چشمانی که تو مالکش
بودی اینقدر بیهوده به این و آن نگریستم که پرده های حجاب، یکی پس از دیگری در
ایوان چشمانم آویخته و به کلی از یاد برده اند که به عشق تو حیات یافته اند. به خدا
قسم دست را برای یاری تو داده اند و پا را برای همراهیت، دل را داده اند که خانه ات
شود و دریغ که من این خانه را به بیگانه داده ام و صاحب خانه را مظلومانه بیرون
کرده ام، آه از این فراموشی و فغان از این غفلت! اگر همه به یاد داشتند که خانه دل،
خانه توست، تو مجبور نبودی به سفر روی و از این دیار به آن دیار کوچ کنی، تو در
کنارمان بودی همان طور که تو ما را می دیدی ما نیز به تماشایت می نشستیم، صدایت را
می شنیدیم و به تو لبیک می گفتیم! اگر قلب ها فقط برای تو می تپید و اشک ها فقط
برای تو جاری بود، تو اینقدر تنها و مظلوم نبودی!
اماما ... به فریادمان رس!
اماما! عاشق
توایم و دوستدار دوستداران تو و خاک پای منتظران تو، افسوس که خود، خانه دل را برای
انتظار تو مهیا نساخته ایم.
اماما! نروبیده ایم غبار گناه از دل، اما عاشقیم،
نمی دانیم این عشق سوزان در کجای جانمان جای گرفته که بی تابمان کرده.
اماما!
شرمنده ایم که خانه دل را برای حکمرانی تو پاک نساخته ایم.
اماما! از کاروان
عاشقان تو عقب مانده ایم، مرکب راهوار نداریم که به این کاروان شورانگیز دست یابیم.
اماما! راه پیچاپیچ است و پر از گردنه های هراس انگیز، ما بی پا و بی توشه و
سرگردان.
اماما! خمینی ( ره ) آمد، گزید و برد و ما پس مانده ها، ترسیم که هیچ
گاه به آستان جلال راه نیابیم و غبار شویم و در هوا معلق و سرگردان، نه آرامشی، نه
قراری، نه پناهی و نه منزلی.
اماما! بیم آن داریم که در عشق شب گم شویم و
گرفتار رهزنان، اما می دانیم که خود را به وادی هول انگیز بلا افکنده ایم، هنوز
کورسویی از چراغ عشق در جانمان سوسو می زند.
پس بیا ...
بیا ای یوسف زهرا (
س )، بیا و خواب های خود را تعبیر کن و با دستان پرمهرت، قطرات اشک را از گونه زمان
بزدا. بیا که مشتاقانه منتظریم پرچم نصرتت را بر هر کوی و برزن نظاره کنیم و سجده
شکر بجا آوریم.
پس بیا، زودتر که ما منتظریم! ...
... »
بسم الله الرحمن الرحيم
« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »
لینک آرشیو پستهای قبلی از وبلاگ « خورشید مغرب » در سایت پرشین بلاگ :
آرشیو آذر ماه سال 1384
شامل پستهای : 14 - پرواز ایلیا ( 2 ) 15 - اسطوره و افسانه 16 - قراری که برقرار نشد ( 1 ) 17 - قدوم مبارک 18 - حرفهای دلتنگی ( 1 ) 19 - قراری که برقرار نشد ( 2 )
آرشیو آبان ماه سال 1384
شامل پستهای : 8 - تقدیر ما 9 - ماه من 10 - کج و معوج اما زیبا و بی ریا 11 - اهل ایرانم من، از عدالت چه خبر؟ 12 - باران رحمت 13 - پرواز ایلیا ( 1 )
آرشیو مهر ماه سال 1384
شامل پستهای : 1 - آولین و آغاز 2 - گریه عشق 3 - محو عشق 4 - یاد دوست 5 - سرخی گل 6 - عشق یعنی؟ 7 - پیر ماه