تبليغاتX
خورشید مغرب
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
بسم الله الرحمن الرحیم بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »        اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً »        


بسم الله الرحمن الرحيم

« السلام عليک يا صاحب العصر و الزمان »




* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


جنایت سامراء

انفجار گنبد حرم مطهر امام هادی

علیه السلام

جنایتی موزیانه و توطئه ای جدی از دشمنان اسلام

برای راه انداختن جنگ مذهبی است

بدینوسیله هماهنگ با شیعیان جهان

این جنایت ددمنشانه

و اقدام تروریستی را

محضر مبارک ولی الله الاعظم

حضرت حجت بن الحسن العسکری

مهدی موعود

و رهبر فرزانه انقلاب اسلامی

و علماء و امت معزز عراق اسلامی

و عموم مسلمانان جهان خصوصا شیعیان جهان اسلام

تسلیت عرض می کنیم

مرگ بر صهیونیست

مرگ بر امریکا


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *




      سلام دوستان

      اینجا جمکران است. مکان امن و امان، محل خستگاه کلام و وعدگاه نیوش مهر و اکرام و انعام.
کجا نشسته ام، رو درو، محل همان نیمکت سنگی که اکنون اثری از آن نیست، پانزده سال گذشته است، حتی سنگ هم از انتظار و منتظر ماندن بی قرار گشته است، طاقت از دست داده و همچون آب در زمین فرو رفته است.
سر بلند میکنم؛ فیروزه ای بزرگ و مدور و در دو طرفش چهار کوچکتر و سبزگون، به دیده می آید؛ پایین تر را که می بینم بر پرده هایی بزرگ و رنگین چنین نوشته اند: «
السلام علی حجه المعبود و کلمه المحمود » و « السلام علی القائم المنتظر والعدل المشتهر »
سمت راست را نگاه میکنم و می خوانم: «
یا اباعبدالله لعن الله من قتلک »
و نیز سمت چپ را، نوشته اند: «
اشهد انکم الشهداء و السعداء »
و پشت سرم دو شهاب که از آهن و سنگ ساختگی است سر به آسمان و در انتظار اعلام، رنگ و رو ندارد اما تمام غرور است و فریاد، روزی به طرف آسمان بحرکت افتاده و کشیده خواهد شد و با فریادش خواهد گفت: « ... »، می دانید چه خواهد گفت، من نگویم بهتر است.

      جمعیت موج می زند و آفتاب مایل، به صورتم تابیده است و از گرمایش بی نصیب نیستم، گاهی رفت و آمد جمعیت، گرمای تابیده را به سایه سردشان می اندازند و لحظاتی گرمایم را می گیرند. حسادت همه جا هست حتی اینجا، و کدورت نیز، کران جم و یا کرانی دیگر نمی شناسد، میخواهد کدر کند می کند، چون می تواند و اینجا هم ...

      هم اکنون نوای « باسم کربلایی » بصدا در آمده است و به کلام عرب، از حسین میگوید و برادرش عباس، صدایش همه محوطه را به خود گرفته و شیرین و گوش نواز در همه جا پیچیده شده است.

      اعلام میکنند: ساعت 16:30 است، عصر روز جمعه مورخ 28/11/1384
تصویربرداران و عکاسان صحنه ها را به عوض خاطر خود، به خاطر دوربین ها می سپارند و سلسله وار به چپ و راست می روند و تک تک هم، منظر خود و خویشان خود و مناظر دیگر را به یادگار می گیرند تا از یادشان نرود، انگار یادشان را به یاد تکنیک هم تراز گرفته اند و روح پایدار و همیشگیشان را به صفحات از بین رفتنی مانند کرده اند، چه می توان گفت، کفایت نیست، اگر بود، چنین به رضایت هماهنگ نمی شدیم، گو اینکه شده ایم ... پناه بر خدا.

      با چشمانی خشک و خسته، آهم را بی صدا به تمام روبرویم رساندم، خود می شنیدم و خود می گفتم، دل تنگی هایم اوج گرفته بود، رجوع داده نمی شدم، انگار سنگینی چنین عصری آنهم در این مکان کار خودش را کرده بود، مگر می توان گفت، فشردگی عجیبی سینه ام را گرفته بود اما بغضم نمی ترکید، کسی هم نبود کمکم کند و نیازم را برساند، آرزو میکردم دوستی، هم صحبتی، هم دردی، دل دار و یا دل داده ای را بهمراه داشته باشم اما خبری نبود. بر این اضافه شد، وقتی داخل مسجد شدم، سنگینی مسجد را بوضوح احساس کردم و کاری از پیش نبردم، همه مشغول خود بودند و یاد خودشان را در خاطر های خود می گذراندند، همه با خود می گفتند و کسی را به نظر خود نمی گرفتند، اینگونه که دیدم بیشتر رنجیدم و بعد از عرض ادب به مانند دیگران، عرضم را کم کردم و خارج شدم. در بیرون و در محوطه تازه بغضم باز شد و توانستم با تمام خواستم عرضی را که به سینه داشته خدمتش برسانم، من نمی دیدمش ولی می گفتم:« یا بقیه الله آجرک الله فی مصیبته جدک الحسین »، شاید اکنون وقتش نبود ولی ماهش بود و در کنار و مکانش هم، هرچند به چشمان ناپاکی چون من نمی آید ولی اینقدر بزرگوار است که می شنود و به خاطر میسپارد ...
وقت بیرون آمدن، گفتم:خدایا، دوستان عزیز و شریفی دارم، ( تک تک اسم بردم )، آخرین منجی، از مسجد چی باقی مانده، اسطوره های ملی ایران زمین، چهار عزیز در اسارت، حضور یک، صدای سخن عشق، صفحات انتظار در فراق گل نرگس، ماه گرفته، ماوای انتظار، منتظر تنها، منتظران یوسف فاطمه، هم نامی دیگر، همسفر مهتاب، ولگرد ستاره ها، یک دوست، ارمیا، محبان اهل قلم، لب گزه، همفکری، مهاجر، سیده و یه چشم به راه، فاطمه، صدر، امین، رهرو، سفیر، ونداد، چشم انتظار یار، روح الله، سراب عشق، پای میز اندیشه، و ...، لطف فرما و منت گذار، آنچه میخواهند و تو نیز می پسندی، بخواه و آنچه نمی خواهند و البته، تو نیز نمی پسندی نخواه، در پناه خود گیرشان و عاقبتشان را ختم به خیر گردان. آمین ...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 17:30  توسط شریف  | 


بسم الله الرحمن الرحيم

« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »


      سلام دوستان
      در یکی از صفحات پیام پستهای قبلی ام، خواهرم، دوست فرهیخته و جستجو گرم، برای اولین بار، البته در نظر من و نیز در خانه حقیرم، گزیده و تمام گویی را به صراحت و ساده و آسان گویی آشنا کرد. به مرام ما و نیز شما دوستان عزیز و همراه، اما به زبانی دیگر و جانی دیگر، چنین سوز دار و دلسوزانه، و متفکرانه و خیر خواهانه به تحریر آورد، سوزش را شاید نبینید، اما خوب بنگرید خواهید دید و شنید که:

« ...

دروود. شهادت الگوی آزادگان را به شما تسلیت میگم ولی
ای کاش به جای اینکه در جامعه و فرهنگ ما که این قدر هزینه نه تنها مادی بلکه معنوی تنها صرف باز آفرینی تاتر گونه و صرف تنها بازگویی یک برحه از تاریخ میشود ... البته نه اینکه لازم نباشد اما هم به پوسته باید نگریست هم به معنا اما معنا انگار فراموش شده است ... یادآوری این نکته که هدف و پیام امام حسین از این کار چه بود ؟ آیا صرف رسیدن به حکومت بود یا اجرای حقیقی احکام راستین؟ آیا قدرت طلبی بود یا آزاده بودن؟ آیا یاغی گری بود یا عدالت خواهی؟ اسارت فکری بود یا آزاد اندیشی و بهره گرفتن از عقل الهی؟ مگر امام حسین نگفت هر که مسلمان نیست آزاده باشد ... مگر امیرالمومنین نفرمود هرکه مطابق اندیشه اش و عقیده اش رفتار کند حتی اگر به خطا برود والاتر از کسیست که بدون فکر کردن و صرفا عادت رفتار کرده است مگر نفرموده اند که کسی که بدون تعقل عبادت کند همانند کسیست که دور سنگ آسیاب می گردد بدون آنکه قدمی پیش گذارد و بالا تر رود !!! در طول تاریخ تا به حال و تا آینده ... هر که با قلم و زبان و دل و گفتار و ... در برابر ظلم و جور و ستم به پا خاسته باشد مگر در صف امام نیست؟ و اگر کسی فریاد داد خواهی را در گلو کشته باشد همتای یزید نیست؟ حالا از هر کشور و مسلکی که باشد مهم آن است که گوهر زیبای انسانیت روح آزادش را نگاهبان بوده است. اگر امام زمان یا امام حسین(ع) همینک باشند باز هم فریاد یا زینب و یا اصغر بلند میکنند؟ یا به فکر زینب ها و اصغر های زمان از همه جای دنیا هستند؟ از کارگران شرکت واحد گرفته تا بقیه محرومان ایرانی و غیر ایرانی ... امروز قیام عاشورا از یک تفکر که با فطرت انسان هم آوایی دارد و آن خاموش ننشستن در برابر ظلم است. در حد یک قصه تقلیل یافته به جای اینکه محرک باشد البته نه محرک کاذب و تروریست بازی و ... بلکه محرکی برای انقلاب درونی انسان اندیشه روحش و جامعه. تا حد یک مخدر و گریه کردن بدون تعقل و تدبر کاسته شده است ...
ببخشید اگر خاطرتان مکدر شد پیروز باشید بدروود.


... »

خواندید، من هم خواندم، قصد نقد کردن ندارم، میخواهم همراهی کنم و با اجازه اش، که قبلا گرفته ام، بیشتر بگویم، البته به کمترم که این را، همه میدانند و از واضحات است، میخواهم بگویم که راست گفتند، براستی:

حسین ( ع ) که بود؟ و چه کرد؟ و چرا کرد؟ چرا اینگونه و اینطور؟ و در آن زمان و آنطور؟ چه میخواست بگوید؟ به کی بگوید، به جاهلان آن زمان؟، با آن یاران کم و عزیز، با خانواده و زن و فرزندانش و فرزندان عزیزانش؟ تمام عاقلان آن زمان که فاش میگویم، جاهلانی بیش نبودند، مانعش شدند، حتی برادرش، حنفیه، پسر پدرش علی، فرزند آن یکی مادرش، همه بازش میداشتند، همه، اما نپذیرفت، چرا؟، چه قصدی داشت؟ میدانست که دلهای آنها چون سنگ سخت است، چرا اینقدر با آنها می گفت و گفت؟ می دانست!، چرا آن تن نازنینش را، گوهر پدرش، دُر مادرش، همه زینبش، سکینه همسرش، مادر سجادش را، به دست آن بی حیا سپرد؟، شمر ملعون، جفاکار و جنایت کار، چرا؟، می دانست!، چرا قنداقه فرزند شش ماهه اش را بدست گرفت و در آن کارزار نابرابر چرخاند و تیر جفا را پذیرفت تا سینه نوزادش را بشکافد، چرا؟؛ میدانست!، چرا درآن جنگ نا میمون و نا همگون، جنگی که نفر طرف حق کم بود، سجادش مریض شد و به حیله خدا، در گوشه چادر به درد و تب سوخت و توان بلند شدن نیافت و تن به نامردان نداد و ماند، چرا؟؛ می دانست!، چرا پسر شهربانویش، علیش، نوه عالمش، باقرش، ناموسش، زینبش، زن و فرزندان دخترش، قشنگ گویش، آخ ... رقیه اش، همانی که گم شد و صورت کوچک و ماهش سیلی ستم خورد، چون مادر بزرگش، صورتش نیلی شد و نیلی تر چون خیلی کوچکتر بود، شیرینتر، ... دق کرد و مُرد!، ای داد، ای بیداد، کجای عالم یک دختر کوچک تازه راه افتاده را سیلی میزنند، کجای عالم شنیده ایم که یک دختر کوچک، تاتی تاتی شنوی نزدیک، همین دیروز، دق کند و بمیرد!، یک معصوم را، به معصومیت او که شک نداریم!، داریم؟، چرا؟، چرا اسیر شدند؟، چرا آنگونه، هیبت علی، در جلد یک زن، خواهر حسین، زنی که صد مرد به لیاقتش نمی رسید، آنگونه پیش یزید، پسر هند، هند جگر خوار، آن نابکار و حرامزاده، چنان سخن بگوید و همه انگشت به دهان بمانند و باز هم چیزی نفهمند، و هنوز هم نفهمیم، چرا؟؛ براستی چرا؟ ...

خواهرم،
از این چراها بسیار میشود پرسید و در پاسخ این سوالات و رسیدن به این چراها است که به مطالبی از نوع مطالب شما می توان رسید. حسین ( ع ) حرکت عجیبی کرد و این حرکت، پیامی بود برای تمام جهانیان، از دیروز تا امروز و فرداها نیز، یک اتمام حجت بود، بناست او و حرکت او، اسوه باشد و فهمیده شود و مسیرش پیموده گردد؛ نه فقط الگو قرار گیرد، مگر بناست تکرار شود!، باز هم نهضت حسین! و با آن کسان و اولادش، آنچنان درد آور، با آن یاران کم و جاهلیت آنروز!، نه، نباید تکرار شود، آن حرکت، حرکتی تک بود و آسمانی، دست حق در آن بوضوح دیده میشد، هر چند مردمان آن زمان کور بودند، اما حرکتی روشن و واضح بود، به دل و فکر همه می آمد از کثیف و شرور و نامرد گرفته تا نجیب و پاک و مردان مرد، گونه ای شاید نخواستند بفهمند، نخواستند تن به میل آسمان دهند، میخواستند زمینی باشند و بی خبر از آسمان و خدای آن. انسان های خیلی احمق و حتما دیوانه پی نمی بردند وگرنه روشنتر از چراغ هدایت الهی مگر چراغی هست!؟، اکنون نیز چنین است، اکنون نیز نمی خواهند بفهمند و در گفتگوها و بحث هایشان، مثلا آن حرکت را نقد می کنند و گاهی بدتر ردش می کنند، آن حرکت را خون و خونریزی بیش نمی دانند، بخصوص امروز، با افکار امروزی و با خواست و توانائیهای امروز، امروز جاهلیت، جاهلیت مدرن است، از پست مدرنها هم نگوئیم بهتر است، امروز انسانیت به خود رسیده، به خود ناخودش، به توانائیهای کاذبش پی برده، خود را سر سلسله هستی می داند، به خود شیطانش اعتماد کرده، امروز اومانیسم غوغا میکند، خدا مداری رخت بر بسته و انسان مداری جایگزینش شده، امروز همه می دانند و بسیار هم میدانند، اما جاهلند، خیر خود را نمی فهمند، و نمی خواهند بفهمند، خدا را اگر بدانند، فقط رقیب میدانند، رقیبی دانشمند و ندیدنی!. چه انتظاری دارید و چه انتظاری داریم که حرکت حسین را به پوسته بدانیم ، نه پوست!، به پوسته نگریستن، با این اوضاع، کار ماها نیست، در واقع ماها جراتش را نداریم، حسین را اسوه قرار دادن جرات می خواهد، دارائی های دنیا فقط اجازه پوست را می دهد، نه پوسته.

خواهرم،
آنچه شما گفتید، همان است که او، سالار شهیدان، و دیگر ائمه ما ( علیهم السلام )، و امام حاضر ما ( عج )، در نظر داشته و دارند. امثال من و ما هنوز متولد نشده ایم، هنوز جان شناس نیستیم، نمی دانیم نظر یعنی چه، خون حسین یعنی چه، حرکتش یعنی چه، ما چه میدانیم انتظار چیست، ما هنوز فکر می کنیم، انتظار یعنی دم در منزل نشستن و قدری دورتر از درب منزلمان را نگریستن، که چه، که مثلا، کی می آید، کی دیدار تازه میشود، انگار مسافری داریم و دیر زمانی است که از وی خبر نداریم و می خواهیم بیاید و عقده هایمان را بگشاید، عقده های شخصی ما را و از انتظارش بدر آییم و فقط ببینیمش، روی و جمالش را، همین!.
ما هنوز فکر میکنیم، محرم یعنی فقط به سینه زدن، که این خوب است، و پشت ها را کبود کردن و یا کاری احمقانه!، سر را رنگین نمودن!. ما هنوز فکر می کنیم حسین کشته شد، برای اینکه چشمه اشک ما بتراود و جاری گردد ، که این هم خوب است، انگار اگر حسین شهید نمیشد، هرگز گوشه چشممان تر نمی گشت، ما اینگونه هستیم، چه انتظاری دارید!. نمی گویم بی فرهنگیم، من معنای فرهنگ را آنگونه که امروز از آن معنا میکنند، نمی فهمم و نمی خواهم بفهمم!، گو اینکه هستیم به معنایی دیگر!، اما ما جاهلیم ( البته ببخشند دوستان و ببخشید شما خواهرم، دور از جان شما و دوستان )، با جاهلیت بزرگ شده ایم، تمام گوشت و پوست و خونمان به جهل آغشته شده، همانطور که در سطور بالا گفتم، البته داناییم و علم داریم، علم دنیا را، و زیاد هم داریم، اما متاسفانه جاهلیم، از من و ما چه انتظاری دارید و از امثال من جاهل، من بی دین ( استغفرالله )، که آزادگی بفهمند و آزاده باشند، اگر دین هم دارند به پیام دین بیاندیشند، حسین را به فریادگری و ستیزش با جهل و نادانی بخواهند، امامشان را، امام حاضر را، برای ظلم ستیزی بخواهند، آن صاحب حق، خودش منتظر ماست، منتظر آدم شدن ما، منتظر براه آمدن ما، منتظر ظلم نپذیرفتن از ما و ظلم نکردن ما، منتظر ظلم ستیزی ما، منتظر مبارزه ما، مبارزه با نادانی و عدم علم، علم دنیا و آخرت، مبارزه با کفر به معنی تمامش، مبارزه با شیطان، شیطان جانها، جرثومه های فساد و تباهی، مبارزه با غم، قهر، درد، گرسنگی، تشنگی، بیچارگی، آوارگی، دریوزگی، ذلت و ذلت پذیری، ...، آه خدای من دیگر چه بگویم!.
شاید بپرسید که اینقدر جهل جهل میکنم و از جهالتم میگویم، یعنی چه، میگویم، میگویم که جهالت یعنی، خدا را در نظر نیاوردن و خود انسان را در مسند قدرت نشاندن، جهالت یعنی، علم داشتن و علم خود را فقط به خود نسبت دادن و صاحب علم را و خدای علم را ندیدن، جهالت یعنی، از بته به عمل آمدن و هستی هستی بخش را کافر شدن، حرفهای صاحبان واقعی علم را دیروزی دانستن و امروز به بر نگرفتن، جهالت یعنی، کور کور، بست و دربست زندگی شدن، زندگی این دنیا را که خیلی هنر میخواهد تا صد سالش را ببینیم، به تمام ابدیت بخشیدن، جهالت یعنی، مست مست دنیا شدن و بجز خود و خود خود، کسی را به حساب نیاوردن، خوردن و نوشیدن و خوابیدن و غرق شهوت شدن، جهالت یعنی، خود را مسئول ندانستن و برای کارهای خود جزای آخرت را در نظر نگرفتن، جهالت یعنی، مست و سست و خس شدن و زندگی را به بطالت گذراندن، دنبال علم را نگرفتن و به دانستن اهمیت ندادن و به صاحبان علم پشت کردن، جهالت یعنی، اگر به دنبال علم میروند و در جستجویش سر و دست میشکنند، علم را برای علم میخواهند، هنر را برای هنر، ادب و ادیب را برای مودب و ادب، به عقیده و رفتار کار ندارند، چون می داند، چون هنرمند است ، مثلا نقاش خوبی است و زبردست است، چون شعر خوب می سراید و ادبیات خوب می داند، مانند یزید که خوب شعر میگفت و ادبیات عرب را خوب می دانست و سرشار از ذوق بود، همانی که سرود: « الا یا ای الساقی ادر کاسا ... » و بی خبر ما ( لا اله الا الله! ) در ادامه گفت: « که عشق آسان نمود اول ولی ... »، مانند ادیسون، که اینهمه اختراع کرد، مثلا روشنایی خانه دلمان را به او مدیونیم، اگر او نبود، اینهمه به رقص و آواز و عیش و نوش نبودیم، شبهای ما تاریک تاریک بود، روی زشت و آب انداخته صنم های خود را نمی دیدیم، اینهمه تقلا کرد، به قول پیرمردهای ما که میگویند: « به به، بنازم به اینهمه قدرت و درایت و فهم، لاکردار عجب کاری کرد، بک حبابی ساخت و داخلش فنری گذاشت و این حباب را به دو سیم آویزان کرد و آن طرفتر پیچی قرار داد ( که الان کلیدش میگویند ) وقتی فشارش میدهی ، بد مذهب، تمام اتاق را پر از نور میکند، چه میکند! »، او که نمی داند، بی خبرانه میگوید: «ماشاءالله!، ماشاءالله! »، آری همین ادیسون بعد از مرگش، مبلغ بیست و پنج میلیارد دلار از خودش باقی گذاشت، پول آن زمان نه امروز، بیچاره!، آدم دلش می سوزد، چرا وسیله ای اختراع نکرد تا این همه را با خود به گور ببرد!، مانند آنشتین ( سلام الناس علیه )، مخی بود، دنیای علم بود، فیزیک را خوب میدانست و میفهمید، آخیه!، بمیرم!، آنقدر غرق علم بود که وقتی به پای تریبون مثلا سخنرانی می رسید، تازه میفهمید که یک پایش بی جوراب و داخل کفش و پای دیگرش با جوراب و بی لگه کفش است، اینقدر که ساده بود بیچاره!، همین آدم چه کرد، با آن تحقیقات علمی اش، و با آن دستیارانش، ثمر کارشان چه بود، حرص و آز علم، علمی که شروع اش بسم الله نداشت، بمبی شد، بمب اتمی، و در یک آن و یک لحظه، صد و پنجاه هزار نفر را به گور فرستاد و چشم بادامی های بیچاره را خانه خراب کرد و هزاران نفر دیگر را به عزا نشاند و بسیاری از نسلهای بعد را هم معلول کرد، اسفبارتر اینکه به خوردمان داده اند که این جناب، آنشتین را میگویم، آقا آلبرت را، از این کار، از این عمل شنیع و درد آور، دق کرد و مرد!، بله، به گور پدرشان راست میگویند!، چون عالم بود، خدای علم، مگر نمی بینید، که هم اکنون کله اش را در موزه ها، چه می دانم، در لابلاتوارها، به نمایش گذاشته اند و رویش هنوز که هنوز است تحقیق میکنند، شاید فرمولی دیگر و دانسته ای دیگر و بمبی دیگر از مخش در آورند و این بار تمام افراد عالم را، تمام آن کسانی را که از ما نیست برماست را، به پرواز در آورند و حقشان را کف دستشان بگذارند، آری، این همه چون استاد است، استاد خوب و وارد و چیره دست، حال دین دارد یا ندارد، به عقیده خداست یا نه، قصد خیر دارد، یا ندارد، لقمه حرام را میخورد یا نه، حرام زاده است یا حلال زاده، اصلا حرام و حلال را بر می تابد و نجسی و تمیزی را می فهمد یا نه، فقط به تیغ جراحیش درست آید و در آزمونهای پی در پی اش راست شود، مثلا علمی باشد و به ساز و کار علوم تجربی در آید، کافی است و آن دیگر تمیز است، حلال است، نوش جان ، از شیر مادر حلالتر!، بگویم، باز میگویم، اکنون چنان می گویم که تعجب تمام وجودتان را بگیرد و شاید به من بخندید و به تمسخرم گیرید و از هر چه گفتن و شنیدن بدتان آید و دیگر سراغم را نگیرید، باکی نیست، من میگویم، جهالت یعنی دین را از سیاست جدا دانستن و به دین تقدس دروغ و جاهلانه دادن و کتاب و دستوراتش را شخصی خواندن و کنج خانه راندن، جهالت یعنی، سر سازش و همراهی با علمای دین و مذهب نداشتن، علمای شیعه را و آنها را قدیمی و دگم و مرتجع خواندن و آستان علم و قدرتشان را بهیچ گرفتن و بصرف اینکه جیبهایشان از دیگران گشادتر و بلند تر است، آنها را دزد خطاب کردن، همین جا بگویم، خدای لعنت کند!، خدای لعنت کند!، خدای لعنت کند!، لعنت من و تو و لعنت ما و شما!، بر آن کسانی که لباس مطهر و پاک پیامبر را به تن دارند و راحتی دنیا را می طلبند و در بستوه آوردن مردم شریکند و در زمین فساد میکنند و آه و داد مردم را در می آورند، خدای لعنت کند، میخواهد هر که باشد و هر اسمی داشته باشد و هر رسمی، میخواهد باغدار باشد یا گندمکار، می خواهد صنعتی باشد یا مردمیار، می خواهی وزیر باشید یا وکیل، میخواهد سردار باشد یا بردار، می خواهد انقلابی باشد یا قلابی، هر که باشد ( از محضر مبارک رهبر کشورم، رهبر کشورم که نه، رهبر انقلاب اسلامی، عزیز جانم، عزیز شریف، عذر میخواهم، ایشان مهر جانند و تمام عقل و نهان، بی نهایت درد کشیده و درد دان، تنها فریادگر امروز جهان، فریادگری تنها و خاموش، چرا؟، نمی دانم، خود میداند و خدای خود، ایشان ولی امرند، نایب عام، ولی امر مسلمین )، و اکنون جهالت یعنی به دموکراسی دل بستن و داد خود را از این قوانین تباهی خواستن، جهالت یعنی پلورالیسم، یعنی اندیشه غلط و شیطانی، یعنی اینکه من حق میگویم، تو حق میگویی و او حق میگوید، همه حق میگویند، همه و اینهمه ناحقی می بینند، جهالت یعنی، اینکه اگر پیامبر عظیم الشان ما، بیشتر زنده بود، کتابش قطورتر میشد، انگار کتاب او بود و تالیف و تحقیق او، ...، جهالت یعنی شب، راحت و آرام بخوابی و هم نوعانت، بدرد گرسنگی تا صبح، آرام و خواب نداشته باشند، پوست و استخوان باشند، مانند همان زجر کشیدگان آفریقای سیاه، که برای نمونه گفته شد، چون نمیشود کتمانش کرد!!! ...

خواهرم،
چه بگویم، صفحه وبی را به رنگ سیاه آماده کرده ام و به عزا نشسته ام و می نشینم، تا با دوستان بیاندیشم، و به فراق و حرفهای دلتنگی ام فکر کنم، و دنیا دنیا داغ را بر جانم بنشانم و همیشه بگویم، کو ریحانه گویی، کو یاد دادن و یاد گرفتن، کو دوست واقعی بودن و به صراحت سخن گفتن، ما همینیم!، انتظاری نیست، هنر میخواهد آزاده باشی و فراز ببینی، تنهای تنها باید دق کرد و اگر دستی هم باشد، دستانی! هم!، یک دستان است و یک دستان هم صدایی ندارد و راه بجایی نمی برد و باز باید در گوشه های خانه نشست و خاک بر سر کرد و با تمام داغ و حسرت و گناه و نادانی، جان کند و اگر طاقتی باشد، به نجوا با او ، با عشق دیرین و راستین، با امام، امام حاضر و حی و شاهد به گفتگو نشست و در فراقش سوخت، گوش شیطان کر، مثلا مردیم و باز مثلا مرد عمل، ولی کو، کو اثر این عمل، بیچاره و افتاده ایم و دور از دنیای حق، دنیای جنگ و مبارزه، دنیای انتظار، انتظار انتقام خون حسین، خون خدا، خون حسین نباید انگونه ریخته میشد و آنچنان شهید میشد، حسین تمام پاکی و عدالت و حق بود، حسین از طرف خدا ولایت داشت، ماموریت داشت، حسین همه راستی و درستی بود، حسین مرد عمل بود و مرد انصاف و احسان و نیکی، همین خون حسین بس، تا همیشه و همه حال و در همه مکانها و زمانها نالان و گریان باشیم، و به انتقام فکر کنیم، حسین یعنی تمام اندیشه و خرد و سالاری و دلداری و دلدادگی، حسین یعنی مبارزه با ظلم و کژ اندیشی و انحراف، حسین یعنی امر به معروف و نهی از منکر، حسین یعنی مبارزه امروز ما، اگر دست دهد و طاقتمان بگیرد، حسین یعنی جنگ امروز ما و آنطرف یعنی ظلم و یعنی جاهلیت، یعنی گرسنگی، بیچارگی، یعنی بقول قرآن استضعاف، ضعیف نگاه داشته شده و انتقام خون حسین یعنی مبارزه با همه اینها، حسین یک بهانه بود، بهانه خدا، بهانه ای حقیقی و راست و درست، انتقام خون حسین یعنی هم اکنون دست بکار شدن و هیچ ظلم و نابرابری و حق کشی را نپذیرفتن و دنیا را آباد کردن و آزاد نمودن، تا حتی هیچ کس احساس ناامنی نکند، همان که شما گفتید، از کارگران شرکت واحد گرفته تا رفتگر شهرداری، تا وزیر و وکیل، حسین یعنی حق ، حق حق، آزادگی و رهایی و رهیدن از هر چه بد و بدتر و رسیدن به اوچ انسانیت و پاکی و درستی، رسیدن به جوار حق، دیدن جمال حق و غرق در انوار حق، ...

خواهرم،
حسین همه کس ما بود، و دنیا و آخرت ما ، ما شیعیان، شیعیان پدرش و برادرش، حسن مظلوم، شیعیان پسرانش و پسر پسرانش، شیعیان مهدی، امام حی و حاضر و واجب ما، چرا بهراسیم، چرا نگوییم، چرا صهیونستها به نا عز و نا افتخارشان بنازند و بتازند و دنیای اکنون را غرق خون کنند، دنیای امروز را در اختیار گیرند و ملل عالم را به بازی دهند و هر چه ظلم بتوانند بکنند و ما هراس داشته باشیم که شعیه هستیم و شیوه پیامبر و امامانمان را می پیماییم، چرا ما افتخار نکنیم و داد و جار نزنینم که شیعییم، شیعه مهدی، قطب عالم امکان، کسی که حتما خواهد آمد و دادمان خواهد گرفت، روزگارشان سیاه خواهد کرد و مادرشان را به عزایشان خواهد نشاند، آری، افتخار می کنیم که شیعییم، حقیم، تمام حق ، حق با ماست، ما راست می گوییم، مکتب درست نزد ماست، عالم را خواهیم گرفت و تمام پستی و بلندی هایش را هموار خواهیم کرد، همه جانها را شیرین خواهیم کرد، همه را ، از هر دین و مذهب و شیوه را، همه را، حتی گبر و ترسا و خنثی را و بی دین و بی ایمان را، حکومتی ایجاد خواهیم کرد که دنیا تاکنون نمونه اش را ندیده است، تمام امن و آسایش در سراسر گیتی فرش خواهد شد و آخر، بی دینی نخواهد ماند، غیر دین اسلام، اسلام ناب ناب محمدی، آری هراس نداریم که بگوییم شیعییم، شما بفرما متعصبیم، آری هستیم، چرا نباشیم، تعصب حق که عیب نیست، ما هزار دلیل و برهان داریم و این تعصب را به هزاران تقلا و کوشش و علم بدست آورده ایم، تعصب ما کور کورانه نیست، اگر بود برایش جان نمی دادیم، هشت سال جنگ ما را دیدی، تو دیدی و به دیدنت هم اعتماد و ایمان داری و سربازانش را هم به جان و دل احترام می گذاری، من می دانم، اینها به حکم اینکه شیعه بودند، چنین سلحشوری و غیرت و سالاری از خود نشان دادند، یادتان می آید، در سرود شیعه یعنی، چه فرمودی، حالا از خود و از دیگری کاری نداریم و این شما بودید که گفتید: « شیعه یعنی استخوانی بی پلاک، سالها تنهای تنها زیر خاک » یعنی اینکه فهم و عشق و عزتشان توانستی و قدرت و درایت و مذهب و تمام سوزشان دانستی، پس با هم میگوییم، من و تو و همه دوستان و پیروان و همه شیعیان!، چه نیکو بودند و چه نیکو هستند شیعیان، شیعیان علی، حسین، مهدی!، این صاحبان زمین و در دست داشتگان زمان، این دلدادگان انس و جان، و در یک کلام، این سربازان امام زمان، از زن و مرد، دختر و پسر و پیر و جوان!!!...

و اما، خواهرم،
همه حرفها و گفته های عزیزم را به جان و دل شنیدم و از شنیدنم فراوان یاد گرفتم و این همه گفتم، درس پس دادم، اما جمله ای را از شما بر نتافتم، بغضم گرفت و طاقتم طاق شد، از اینکه گفتی: « ... البته نه محرک کاذب و تروریست بازی و ... » بفرما، کی تروریست است، امثال من و تو، که به دست نامردان روزگار ترور میشویم، مایی که بیشترین ضربه و ضربت را در این چند دهه از ناکسان خورده ایم، کجای عالم دیده ایم و دیده اند که شیعه تروریست باشد، شیعه و این کارها، مگر میشود، القاعده که شمشیر بران و عیان امریکای صهیونیست است، شیعه است؟، براندازان برجهای دو قلوی که بدست خودشان بود، کار شیعیان بود، ترور و جنایتهای عراق همسایه را، شیعیان انجام می دهند، نکند منظورتان ، عزیزان و حزب الله لبنان باشد، آیا آن دلیر مردان عرصه جنگ و شهادت و ایثار، تروریستند، یعنی سید حسن نصرالله ما، که جانم فدایش باد، تروریست بود، یعنی خود فرزند دلبندش را ترور کرد و بشهادت رساند، چه بگویم، شاید منظورتان را نفهمیدم و نمی فهمم، شما خیر جو و خیر خواهید، ا ین را می دانم، بنابراین حتما من اشتباه میکنم، حتما! و شما راهنمائیم خواهید کرد ...

ببخشید، شما را مخاطب قرار دادم و بغضم را عیان کردم، عذر میخواهم، برادر خواهری است دیگر، کاری نمی توان کرد، گاهی برادر و خواهر به سر و روی هم می پرند و دشنام ها به هم می دهند، پرخاش ها با هم میکنند، ولی برادر و خواهرند و هر دو از یک پدر و یک مادر، و عزیز هم و هوا خواه هم، ما که کاری نکردیم، حرفی زدیم و حرفی شنیدم و هر دو هم به یک عقیده، ولی به دو زبان، پناه بر خدا!.
همیشه زنده باشید و آسوده و آرام، چشمتان همیشه به روشنی های عالم روشن باد، پناهتان بدست خدایتان.


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:0  توسط شریف  | 


بسم الله الرحمن الرحيم

« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »

« السلام علیک یا حسین بن علی، سیدالشهداء »


محرم الحرام؛ ماه عشق و شهادت؛ ماه انتظار و انتقام

انتقام خون حسین، سیدالشهداء؛ سلطان اولیاء

مظلوم عالم

پسر صدیقه کبرا، انسیه حوراء، فاطمه زهراء

پسر علی بن ابیطالب، امیرالمومنین

دردانه نبی اکرم، محمد مصطفی

ولی خدا، ثارالله

بر سوگواران حسینی، شیعیان معظم و بزرگوار

دوستان گرامی، منتظران انتقام و افتخار

و به

پیشگاه معظم و معزز عصر و اعصار

ولی الله الاعظم، صاحب الامر والامور، المنتقم

حجت بن الحسن العسکری

تسلیت عرض می کنیم


« ...


     بارد چه؟   خون.   که؟   دیده.   چی سان؟   روز و شب.   چرا؟

      ازغم.   کدام غم؟   غم سلطان اولیا


      نامش که بد؟   حسین.   زنژاد که؟   از علی.

      مامش که بود؟   فاطمه.   جدش که؟   مصطفی.


      چون شد؟   شهید شد.   به کجا؟   دشت ماریه.

      کی؟   عاشر محرم.   پنهان؟   نه، برملا.


      شب کشته شد؟   نه، روز.   چه هنگام؟   وقت ظهر.

      شد از گلو بریده سرش؟   نی نی از قفا.


      سیراب کشته شد؟   نه.   کس آبش نداد؟   داد.

      که؟   شمر.   از چه چشمه؟   به سر چشمه فنا.


      مظلوم شد شهید؟   بلی.   جرم داشت؟   نه.

      کارش چه بد؟   هدایت.   یارش که بد؟   خدا.


      این ظلم را که کرد؟   یزید.   این یزید کیست؟

      ز اولاد هند.   از چه کس؟   از نطفه زنا.


      خود کرد این عمل؟   نه، فرستاد نامه ای.

      نزد که؟   نزد زاده مرجانه دغا.


      ابن زیاد زاده مرجانه بد؟   نعم.

      از گفته یزید تخلف نکرد؟   لا.


      این نابکار کشت حسین را بدست خویش؟

      نه، او روانه کرد سپه سوی کربلا.


      میر سپه که بد؟   عمر سعد.   او برید؟

      حلق عزیز فاطمه؟   نه، شمر بی حیا.


      خنجر برید حنجر او را، نکرد شرم؟

      کرد.   از چه پس برید؟   بپذیرفت ازو قضا.


      بهر چه؟   بهر آنکه شود خلق را شفیع.

      شرط شفاعتش چه بود؟   نوحه و بکا.


      کس کشته شد هم از پسرانش؟   بلی دو تن.

      دیگر که؟   نُه برادر دیگر که اقربا


      دیگر پسر نداشت؟   چرا داشت.   آن که بود؟

      سجاد، چون بد او، به غم و رنج مبتلا.


      ماند او به کربلای پدر؟   نی، به شام رفت.

      با عز و احتشام؟   نه، با ذلت و عنا.


      تنها؟   نه با زنان حرم.   نامشان چه بود؟

      زینب، سکینه، فاطمه کلثوم بی نوا.


      بر تن لباس داشت؟   بلی گَرد رهگذار.

      بر سر عمامه داشت؟   بلی، چوب اشقیا.


      بیمار بد؟   بلی.   چه دوا داشت؟   اشک چشم.

      بعد از دوا، غذاش چه بد؟   خون دل غذا.


      کس بود همرهش؟   بلی، اطفال بی پدر.

      دیگر که بود؟   تب که نمی گشت از او جدا.


      از زینب و زنان چه بجا مانده بد؟   دو چیز:

      طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا.


      گبر این ستم کند؟   نه.   یهود و مجوس؟   نه.

      هندو؟   نه.   فریاد از این جفا.


      « قاآنی »   است قایل این شعرها؟   بلی.

      خواهد چه؟   رحمت.   از که؟   زحق.   کی؟   صف جزا.


... »


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 18:0  توسط شریف  | 



بسم الله الرحمن الرحيم

« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »


      سید ( عج )!، جمعه آمد!، نیامدی!!!؟ ...
      البته میدانیم خلف وعده نخواهی کرد، و نمی کنی، همچنانکه خدا ( عز و جل ) یت نکرده، و نمی کند، اما، ...، اما نیامدی!!!
      باز هم باید انتظارت را بکشیم!،
      باز هم باید غصه ها را قصه و تازه کنیم!،
      باز هم باید چشم براه شویم، و نیامدنت را به سر و روی کوبیم،
      و باز هم باید روزها و جمعه های دیگر را ،
      پی در پی ، بی تو، بی حکومتت، بی ولایت ظاهریت، بی حضور منظورت، ...،
      ببینیم!!!،
      باز هم!!!،
      سید ( عج )!!!، ...

...

      سید ( عج )!، نکند آنقدر طول دهی تا خدا غضب کند، البته نه به تو، تو که عزیز و بقیه اویی، تو « بقیه الله » ی، بلکه به جانهای ما غضب کند، تن های ما را به دریوزگی و فلاکت کشد، شمشیر قهرش، یک یک سرهای ما را از تن جدا کند، و با نشان و مُهر او، تمام ابدیت را نشاندار شویم و دیگر، روزگاران ِ بی نهایت ما، به سوختن بگذرد، سوختنی که مرگ سراغش نخواهد آمد!!!، و « خالدین فیها »، همیشه بی آبرویش باشیم، اینگونه است!؟، آری سید!؟، ولی نه!، نه سید ( عج )!، خدا نکند، خدا آنروز را نیاورد!!! ...

      سید ( عج )!، خودمانیم!، مثل اینکه به آمدنت نیست، به پذیرش و پذیرایی ماست، که سر در کار خویشیم و به فکر خود، به فکر نفس خود، بی یاد تو و یاد او، سر در گریبان، انگار نه انگار، انگار تو نیستی!، انگار مائیم و این دنیا!، بی اندازه عمر کردن و بودن، احتیاج به مثل تو نداشتن، خوش گذراندن و خوشی کردن، ظلم دیدن و ظلم کردن، هر چقدر که بخواهیم، و به هر که بخواهیم، بالاتر از این، تو را دروغ بدانیم!، و نامت را خیال فرض کنیم!، و دلیل بیاوریم ، مثل دلایل امروزی، و صدای نفس، آواز کنیم، که آهای!!!، شمایی که انتظارش را میکشید، بدبخت و زبونید، و فراوان بی لیاقت و بی عُرزه، بی اراده اید و سراسر مغبون، بیچاره ها!، توان و طاقت رفتن ندارید، و زندگی کردن نمیدانید، چه میدانید خوشی و خوش زندگی کردن یعنی چه!، برای پر کردن خلاء هایتان اینگونه یک نجات دهنده ای را بافته اید!، و افکارتان را بدان تافته!، چنین، از بی فرهنگی و ندانم هایتان، آرزوی نجات دهنده ای را می کشید، چقدر ذلیلید شما، چقدر خرافی و مرتجع اید!!! ...

      سید ( عج )!، می بینی، می بینی کار ما به کجا کشیده، با این اوضاع، باز هم میخواهی بیایی!؟، تو!؟، کی!؟، همین جمعه! و شاید همین امروز و فردا!؟، ...، ولی نه!، نه!!!، به بیا بیا گفتن و انتظارت را کشیدن، نامت را بی عمل و اعتقاد خواستن، بی معرفت بودن، و به جهالت گذراندن، تو را بزک کارها و رفتار و اعمال خود کردن، نمیشود!!!، بدین گونه، تو نخواهی آمد!، بیایی چه بکنی!؟، به امثال من دستور دهی!؟ و منهم اطاعت کنم، آنهم من!!!، منی که تو را ( استغفرالله )، خرافه میدانم و امکان بودن و آمدنت را، در نظر ندارم، منی که به فکر تو نیستم، و تو را اصلا، در خیالم، هم، نمی گذرانم، منی که یاد و نام تو را، عقب ماندگی و بی عُرزگی خودم میدانم، سید ( عج )!، خودت بهتر میدانی که با پدر، و پدر ِ پدرانت، چه کردند، خودت بهتر میدانی که با علی ( ع ) چه کردند، همانی که ذوالفقارش در دست توست، البته بر نیامت!، همانی که با عدالتش، و با آن رفتار و کردار عجیب و غریبش، همه را بتنگ آورد، و خود، بیشتر و فراوانتر، و گونه ای دیگر، به تنگی بود، همانی که با چاه صحبت می کرد، خدای من!!!، انگار آدمی نبود!، فقط علی بود و، دنیا دنیا، بی کسی و!، یار و!، یاوری!، فاطمه اش هم، که نبود!!!، عزیزش!، تمام جانش!، افتخار و، عزتش!، ...، همانی که در نماز جمعه، در حالی که امام بود، خطاب به نمازگزاران بی عمل، و ریاکار و فتنه کار، می گفت: « مادرتان به عزایتان بنشیند »!، ای وای!، چه کرده بودند؟، چه کرده بودند، که دنیای مهر و محبت و الفت، آنهم در آن جایگاه، اینگونه می گفت، سید ( عج )!،تو هم اکنون میخواهی بیایی، و آنگونه با ما صحبت کنی!؟ یا بدتر!، همانند جدت ( ع )، با چاه صحبت کنی، باز هم!، یعنی دوباره آن وقایع دردناک تکرار شود!، ...!، سید ( عج )!، حتما میدانی که ما الان چاه نداریم، در ِ همه چاهایمان بسته است، ما اکنون، و در این زمان، آب را با فشار، در لوله هایی هدایت می کنیم و شاخه شاخه به خانهایمان می فرستیم، آن قدیم بود، و نادانی و عدم علم!، آنهم از نوع تجربیش!، اکنون جدید است، و آشنایی و تدبیر و تخصص، چگونه میخواهی با چاه صحبت کنی!؟، کدام چاه؟، ...!؟

      سید ( عج )!، تو سفارشمان میکنی که « عاشورا » بخوانیم!، « جامعه » بخوانیم!، ناله و فریاد کنیم!، « ندبه » سر دهیم!، اما، ما میگوییم، دیگر از وقت عاشورا گذشته!، دیگر از انتقام و خون و خونریزی و خونخواهی گذشته!، حسین ( ع ) را کشتند!!!، فرزندان و یارانش را بخون کشیدند، چون پدرش علی ( ع )!، پدران ِ کشندگان را کشته بود!!!، این را ما می گوییم!، مایی که اسمهای شما را، بر خود داریم، و رسوم شما را شنیده ایم و می دانیم که حق فقط با شماست!!!، ... سید ( عج )!، تو نمی آیی!، نه اکنون، که فردا هم، و جمعه هم!، و این جمعه هم!!!، و جمعه های دیگر هم، تو نمی آیی!، چون ما لیاقت آمدنت را نداریم، تو نمی آیی! و قدم بر چشمهای کور ما نمی گذاری، دل های نا پاک و جانهای گناهکار ما را، به رحم نمی گیری!، تو نمی آیی!، نمی آیی!، تا وقتی که اینگونه باشیم!، تو نمی آیی!، چون ما به تو احتیاجی نداریم!، ما داناتریم، از تو قویتریم، و بسیار بسیار، جدیدتر!، قدرتمان سر به فلک کشیده، تو اگر خیلی قوی باشی، و مثل پدرت علی ( ع )، پشت بزرگان زور و قدرت را بزیر کشی، و ده ها نفر را، یک تنه و یک جا، به درک واصل کنی، و باز مثل او ( ع )، یک روزه، هفتصد سر را، از تن جدا کنی، و به نامردی هایشان پایان دهی، بدون ِ ذره ای ترس و واهمه، به زور و قدرت ما نخواهی رسید، چون ما با فشار یک دکمه، بدون ِ هیچ زحمتی، و از راه دور، یک شهر را ویران میکنیم، صد و پنجاه هزار نفر را، در یک آن، و یک لحظه، مظلومانه میکشیم!!!، تجربه داریم، اینکار را کرده ایم، حتما میدانی و دیده ای!، میخواهی بیایی چه بکنی!؟، قوانین قدیمی و خشن و ترسناک خداوندت را پیاده کنی!؟، زانی و زانیه شوهر دار را، به سنگسار کشی، و با خشونت، خواستشان را بر ملا کنی!؟، می خواهی عدالت را پیاده کنی!؟، مرده ریگی را!!!، زیر پای جهان اقتصاد امروز بگذاری!؟، چرخ پر زرقشان را بر نتابی!؟، ما که دوست تواییم، مثلا، طاقت فرمان یه « عمامه بسر » خراسانی ِ پیروت را نداریم، هنوز کاری نکرده به فرمانش نیستیم، هزار و یک حرف به او می زنیم، و جان نازنینش را، می آزاریم، تو بیایی به فرمان تو خواهیم بود!!!، سید ( عج )!، ما « ولایت » سرمان نمیشود!، مگر دوران برده داری است، و تقلید کورکورانه!؟، ...

      سید ( عج )!، نه، تو نمی آیی!، و ما را دق خواهی داد، و البته حقمان است و تو هم، حق را بحقدار خواهی رساند، همچنانکه در نظر داری!، ...

...

      سید ( عج )!، دیدی، دیدی چه گفتم؟!، دیروز و پریروز و پس پریروز، سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه ام را در تب گناه، و سوز دنیا، میسوختم و تنهایی خانه ام را بسر گرفته و از حرفهای دلتنگیم بی خبر بودم، امروز که با خبر شدم، چنین عراجیف بافتم، و برای خود سر سلامتی خواستم، و عافیت یافتم، ...!، آنهم اینچنین، و حرفهای دلتنگی ام که نه!، بلکه تمام بی ادبی و امروزییم را، با تو بمیان آوردم، و اینگونه در معرض قرار دادم، و در ملاء عام، تا بسخره ام گیرند، و کوفته سخنان نابشان شوم، و منتظران خاص، و دوستداران واقعی ات، خورده ام گیرند، با گفته های آتشین و جگر سوز خود، بیشتر جانم را بسوزانند، که امثال من، سوختنی هستیم ، ...

      سید ( عج )!، تو که شنیدی، صبوری کردی، بی ادبیم را به ادب گرفتی، مهر ورزیدی، و آقایی نمودی، بیا!، بیا آقایی کن!، و این جمعه بیا!!!،
بیا عزیز!،
بیا!!!،

      سید ( عج )!، بیا ما را از هرزه گویی و نفهمی و جهالت رهایی ده!،
بیا، دادمان بگیر، بخدایی ِ خدایت قسم، بیدادگران غوغا میکنند، جهل پیشگان!، تمام پهنه زمینت را پر کرده اند، و آسمانت را سیاه و آلوده نموده اند!،

      سید ( عج )!، چند روز پیش، سالروز اعلام ولایت شما بود، روز غدیر خم!، عید تنها و واقعی شیعیانت!، روز اتمام و اکمال دین، دین اسلام، دین خاتم پیامبران، دین پدر ِ مادرت ( ص )،

      سید ( عج )!، عیدیمان ندادی!، نمی دهی!؟،
با آمدنت، تمام روزهای ما را عید نمی کنی!؟،

      سید ( عج )!، می دانی که، امروز جمعه است و انتظار آمدنت،
نمی آیی!!!، ... یوسف فاطمه ( عج )،
نمی آیی!!!، ... عزیز نرگس!!!،
نمی آیی!!!، ... گل نرگس!!!،

      خاکت بسرم، دورت بگردم، نمی آیی!!! ...

      دردت به جانم، نمی گویی، نمی گویی جانم بگیرد!؟، بی تو چه بکنم!!!، نه می برند! و نه می آیی!، دق کنم !!! به جانت، به مرگ راضیترم،

      سیــــــــــــــــــــد ( عج )!!!، دق کردن میدانی یعنی چه!؟، میدانـــــــــــی!!!؟ خدای من، از که می پرسم!!!، از تمام علم و حکمت ( استغفرالله )!!!،

      خدا ( جل جلاله )یا!، ببخش مرا و ببر مرا، من دق کردن نمی توانم!!!، بجان مهدی فاطمه ات ( عج ) و فاطمه ات ( س )،

      خدا ( جل جلاله )یا!، بجان فاطمه ات ( س ) خواندم، مگر از او عزیزتر هم داری!؟، بخدا نداری!!!، والله نداری!!!، البته تو همه چیز داری و می توانی، و این نداشتن هم از دارایی توست، دار و ندار تویی!، آرام و قرار تویی!،

      خدا ( جل جلاله )یا!، به جان دختر، همسر، و مادر، دختر محمد ( ص )ت، همسر علی ( ع )ت، و مادر حسین ( ع )ت، خون تو، پسر حیدر!!! ...

      حیدر، حیدر، حیدر، ...، حسین، حسین، حسین، ...،

      خدایا محرم نزدیک است، روز شادی ما، جشن و سرور ما، آن روز دست نمی زنیم، سر میزنیم، روز خندیدن چشم های ما، که عوض قه قهه، سیل جاری میکنیم، شاید سیل خون!،

      خدا ( جل جلاله )یا! ... خدا!!! ...، می خواهیم انتقام بگیریم، خون بریزیم، خون!!!، خون کشندگان حسین را، یعنی انتقام خون همه کشته شده های شهید را، همه خوبان را، انتقام خون یحیی ( ع ) را، میدانی که چگونه کشتندش!، خون هابیل را!،

      خدایا همه اینها را میخواهیم و می توانیم، چون تو را داریم، تو فقط عالم و حاکممان را برسان و بیاور!!!،

      مهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی را ...


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر



+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 5:15  توسط شریف  |