تبليغاتX
خورشید مغرب
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
بسم الله الرحمن الرحیم بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »        اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً »        


بسم الله الرحمن الرحيم


سلام
بر تو ای شمشیر بران « حیدر »!

      ذوالفقار بدست!

      پدرت آنچنان درب خیبر یهود برانداخت!

      اکنون فرزندان همان خیبر کمینان، که صحیون کنش اند، نه یهود منش، هماورد می طلبند، حیدری می خواهند تا دوباره و برای آخرین بار، درب شرشان براندازد و کن فیکونشان کند!

      حیدری! ... نمی آیی!؟


      سلام دوستان!

      این روزها را چگونه می گذرانید؟ با خبرهایی که ساعت به ساعت تلختر می شود چه می کنید؟ چگونه انتظار شب را می کشید تا صبح فردا را ببینید؟ شب را چگونه به صبح می رسانید با آنهمه سیاهی و خونش؟ ددان آمدند! باز با آن شمشیرهای آخته به زهر کفرشان، به بهانه ای از راه رسیدند و به خونریزی مشغول شدند، برادران و خواهرانمان را می کشند، پدران و مادرانمان را، به فرزندانمان رحم نمی کنند و کاری به سن و سالشان ندارند، می کشند، هم اینک هم! ...

      ندیدید آن خبر تصویری را؟ جوانی بچه ای را طوری به دو دست گرفته بود و حملش می کرد که با دید اول، بخیال می آمد، انگار گوسفند سر بریده و خونینی را جابجا می کند! ...

      ندیدید آن دختر بچه ای را که مرواریدهای اشکش روی وسط گونه هایش جا خشک کرده بود و نمی خواست به پائین رخش بلغزند و یا بیافتد! انگار می خواست به یادگار بماند، یادگاری شیشه ای، گونه ای بصورت متوازن و قرینه، می خواست بخشکد، خالهای صورت دختر گردد، همینطور سرد، خیلی سرد و باز شیشه ای تا در آینده خاطرات گذشته را نشان دهد، ایام ماضی را، که چگونه تخت بختش را ویران کردند و چنین آواره اش نمودند! به پاهای دخترک وقتی نگاه می کردی، می دیدی که بیژامه ای پوشیده، یک طرفش به پائین افتاده و طرف دیگرش لاخورده بالای زانویش قرار دارد، وقتی به موهایش نگاه می کردی، به دید اول و سمت دیدت، افشان و پریشان می نمود ولی وقتی می چرخید و پشتش می نمایاند، می دیدی که قبلا موهایش را مرتب بسته بود اما حول و ترس، و وحشت و اضطراب، باعث شده بود، بیش از نصف موهایش از بندک قشنگش، در آید و اینگونه پریشان نماید و کمتر از نصف دیگرش بسته بماند و عنقریب خواهد رسته، و بدینسان دور گردنش از سفیدی بدرآید و به نور آفتاب بسوزد و سیاه شود، ...

      ندیدید آن عکس را، که خرابه ای را نشان می داد، همه خرابه، و آوار ریخته روی هم، پسر بچه ای با تمام توان در حال دویدن، پیراهنی آستین کوتاه پوشیده بود و شلوارکی به پا داشت، تصویر نشان می داد که آستینش پاره شده بود و خطی، سیاهی پائین و سفیدی بالای بازویش را نشان می داد، یک پایش برهنه روی زمین و پای دیگرش باز برهنه، انگار به باسنش چسبیده بود، داشت فرار میکرد! یا نه، خون ریخته عزیزش را دورادور می دید و بطرفش می دوید!؟ مسابقه تنهای دوی صد متر، روی زمین ناهموار و پر از آوار و کلوخ و سنگ پاره، خط پایان، خط خون ریخته و کشیده، وقتی کف پای پسر بچه رنگ قرمز بگیرد، طی مسافت صد متر تمام شده است و او این مسیر را، در هشت ثانیه پیموده است و سریعترین دونده جهان نام گرفته است، ...

      ندیدید آن مادری را که زجه می زد، دستهایش را می برد بالا و با فشار بر صورتش می کوبید، صورت سفید، رنگ خون می گرفت، برای دردانه اش ناله می کرد، تنش چنان می لرزید که انگار برق بجانش انداخته اند. تخم و ترک صحیون، عوض از حرمت و پاکی جان مادر، چنان کشیده ای بر صورت برق گرفته اش کشید که دیگر، صورتش نه رنگ خون، که خود خون شد و مادر از پشت بر زمین افتاد، طوری که دیگر دستهایش نمی توانست کمکش کند، سرش به سنگ خورد و جانش پرید، تجاوزگر صحنه را دید و فقط خندید، مادر به زمین افتاده بود و سرش روی سنگ، دیگر آرام به خواب ابدی فرو رفته بود، تنش نه روی زمین کج و معوج، خاک و خاشاک، و سنگ و پاره سنگ، انگار روی تشکی از پر قو آرمیده بود و سرش روی ناز بالشی که رنگ قرمز داشت با گلهای سیاه، یک طرف صورتش چسبیده به بالش خون و طرف دیگرش که تصویر نشان می داد، کبود کبود، ( نگویم نیلی! چون به یادی می افتیم که کفرمان بسر خواهد آمد! )، مانند خانمهای مسن شمال ما، لچکی بر سر داشت، اما اکنون دیگر مرتب نبود، می خواست بیفتد ولی بالش سنگی اجازه نمی داد، داشت طوری رنگ خودش را به لچک سفید می مالید و قرمزی اش را در سپیدی بنمایش می گذاشت، چرا!؟ شاید چشم ها را بگیرد، چشمهای ما را، شاید بفهمیم و روزی برای انتقام بپا خیزیم، ...

      ندیدید پیر مردی را که در مزرعه جانش به کشت و کار مشغول بود، خصم صحیون، زمین شخم زده و تخم پاشیده و سبز شده را با آن دستگاه آهنی عجیبش، دوباره شخم می زد و تمام زحمت پیر و پدر را، هدر می داد، زمین زندگی اش بود و محصولش، حلال زن و فرزندانش، چه می توانست بکند؟ با دست خالی بطرف آهن خشن حمله ور شد که مثلا، با دستان پینه بسته اش خصم را دور کند، فقط دور کند، اما با اولین حواله مشت سر خورد و به زیر آهن رفت، چرخهای سنگین آهن از روی قفسه سینه اش رد شد، او را چنان له کرد که وقتی از دور نگاه می کردی، انگار پالانی را می دیدی که روی زمین گذاشته اند، نگو که! این انسان است که چنین پالانش کرده اند تا راحت، سوار خر مرادشان شوند، زمین هم قبول کرده بود و برای فرم دهی تن پیر آماده بود، دست خصم و کف زمین چنین همکار شدند تا پیر، فرصت حتی ناله کردن را هم نداشته باشد و در زمین خودش چنین دفن شود و روزی به خاک مبدل گردد، شاید دانه های کاشته شده فرزندانش را، قوتی باشد و رویشی تازه دهد ...


      سیدا! مولای ما!
تو حتما چنین تصاویری را، قبلتر از ما دیده ای و حتی در صحنه ها بوده ای، دلت بیشتر از ما سوخته و همچنان صبر کرده ای، قربان صبرت، کی لبریز میشود و می آیی و انتقاممان می گیری، پسر « فاطمه »! کی می آیی؟!!! ...

      والسلام

      رشت ... وارش ... 29/04/85


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:24  توسط شریف  | 



بسم الله الرحمن الرحيم

« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »


      دوستان و سروران گرامی، خواهران و برادران، مهرورزان صمیمی، زود آشنایان دیر آشنا، « سلام ». انشاءالله همیشه ایام، شاد، تندرست، آرام و آسوده باشید ... چشمتان به جمال مبارک آقایتان روشن باد ... به همین زودی، شاید همین فردا و همین جمعه، جمعه انتظار، خدا را چه دیدید!!! ...


      براستی جمال مبارکش را دیدن و وقت ظهورش را درک کردن، چه دیدنی خواهد بود؛ دیدنی به همین چشمان زمینی و شاید آلوده و بیمار ( البته نه شماها، کسانی مثل خودم و شاید فقط خودم )؛ آری ... جمالش را دیدن، در زمانش بودن، در رکابش رفتن و آمدن، اعتماد و اطمینانش را جلب کردن، دستوراتش را عمل نمودن، از نافرمانیهایش حضر کردن؛ چه سرورانگیزاست؛ چه خوش می نماید و خوشی به ارمغان می آورد. انگار دنیا دنیا شادی، یکجا بدست آمده است؛ انگار کژی و ناراستی و فلاکت، خلق نشده است؛ انگار طبیعت روی مهربانش را نشان می دهد؛ در رحمت خداوندی باز باز است و به چشم همگان می آید، لحظه لحظه های گذر آسمان لحظات مهر است و از سینه فراخ سماء مهربانی می بارد، مهری که از پروردگارشان حواله گردیده و بدست توانای مولای زمان و مکان تقسیم میشود.

      همه به حق خود می رسند و از سعی های خود به اندازه و کفایت بهره می برند.

      آنروز تمام کودکان عالم شادند و در بازی های کودکانیشان بسیار خرسند و مسرور؛ دیگر هیچ کودکی برای گرسنگی و تشنگی ناله نمی کند و با گریه های خود، اولیاءاش را به آب و تاب نمی اندازد؛ کودکان آنروز سرود حق شناسی و خدا خدا خواهی سر می دهند و با دنیای کوچکشان بزرگ رفتار می کنند؛ آنروز تازه تحصیل کنندگان دیگر نمی خوانند: « بابا آب داد » « بابا نان داد » و حسرت نمی خورند که: « دارا انار دارد »؛ آنروز همه می خوانند: بابا معرفت نشانمان داد، بزرگی و حکمت به ما آموخت، ماموممان کرد تا پشت اماممان باشیم، خدای را به ما شناساند، آخرت و مزد و پاداش و بی نهایت راحتی و آسودگی را بنمایشمان آورد.

      آنروز جوانان عالم، جوانانی پرشور خواهند بود و دوستان واقعی خدا؛ دیگر از لاابالی گری و خامی و جوانی خبری نخواهد بود، جوان خواهند بود اما جوانی نخواهند کرد؛ آنروز همه خانه ها مدرسه خواهد بود و همه وقتها صرف درس و تلاش؛ آنروز همه تکنیک های بد ذات امروز شناسانده خواهد شد و سر تیز و برنده و درنده اش معلوم خواهد گشت؛ آنروز همه حکومتها و نظامها را جوانان خواهند چرخاند و با آن توانستی های بی نظیرشان نظم عالم را بدست خواهند گرفت و دنیا را آباد خواهند کرد و رد جهل را به دید همتشان خواهند گرفت و از ریشه خواهند خشکاند؛ جوانان آنروز، هماند پیران عشق دیروز و شاید امروز که بسیار کمیاب و نایابند و در فراز گویی ها نام برده می شوند، خواهند بود، فهمیده و بلند نظر، بسیار شکیبا و بلند همت.

      آنروز پیران عالم، بتن پیر خواهند بود اما به درازای عمرشان و چشیده های سرد و گرمشان، جوانتر خواهند بود، دیگر هیچ پیری ... نامیده نخواهد شد، ژرفای دیدشان چنان به افق های دور روشن و بلندی همتشان چنان به فراز خواهی و فراز نامی و فراز گویی خواهند بود که به گفتن مثل منی نمی آید، باشد انشاءالله خود بعینه ببینید و فراوان حظ برید، آنروز پیران شاهی خواهند کرد و بحق هم پذیرفتنی خواهند بود، آنروز ارزش علم و علم پیر فهمیده خواهد شد و دیده خواهد شد، هر که داناتر بود تواناتر است، توانایی از زور و بازو و ثروت رخت بر خواهد بست، دیگر گفته نخواهد شد، عالمی دیگر بباید ساخت وز نو عالمی، عالمی دیگر ساخته شده خواهد بود و آدمیان همه نو خواهند بود بتمام عصمت و قدرت امامشان، که انشاءالله خواهیم دید، به امید آنروز ...



      آنروز روز من است و توست و اوست که پشتیبان من و تو خواهد بود؛ آنروز کارهای بزرگ را افرادی خیلی کوچک انجام نخواهند داد و چنین با آبروی خود و دیگران بازی نخواهند کرد و به حضیض ذلت کشیده نخواهند شد، آری ...، می گویم حضیض ذلت و شما هم می خوانید و می شنوید اما چه می دانیم که در دل امثالمان چه می گذرد، من و شما فقط می خوانیم و می شنویم و روی خوانده ها و شنیده هایمان فکر می کنیم و به برداشتهایی می رسیم و گاهی هم قضاوت می کنیم، ...

      آنروز پدرها نسبت به فرزندانشان پدری خواهند کرد و مادر ها برای فرزندانشان مادر خواهند بود و راحت و به لجی، فرزندانشان را رها نخواهند کرد تا به خود خورده و به خود بلند شوند و باری را بردارند که روزی کمر خود بشکنند و آرزوهای خود را بر باد رفته ببینند، علق و علایق خود را چنان به گور ببرند و یا چنین تنها، با تن ها باشند و به « تن »هاشان نرسند، وقتی دستگیری نباشد، مددی نرسد، نازهای عزیز و خودقشنگ و دارا، که امثالی راست، کشیده نخواهد شد و اگر هم کشیده شوند، به دمی و کمی، نیازهای طبیعی و روحی و خدا قرار داده و قشنگتر امثالی دیگر، به حسرت برده خواهد شد، و دست رد به سینه ها زده خواهد شد و این بزرگ و کوچک نمی پذیرد، هر چه می خواهند باشند، بخصوص اگر این مثالها، کارهای عجیب و غریب در زندگی کرده باشند و در پیچ و تاب زندگی بپیچند و ناخواسته و ناکرده، خود را در مظان افترا قرار دهند و گونه ای خود ساده خود را، ناباورانه بنمایانند و در باورها نگنجند، ناکرده اند اما در کرده های راست خود میلرزند، ...

      امان از این دنیا و امروز و این روزگار، کسانی نابرده رنج، گنج میسر می کنند و کسانی تا برده رنج، باز رنج به پیش دارند و از آن خلاصی نمی جویند، امان از این دنیا و امروز و این روزگار و فریاد و هزاران فریاد تا آنروز برسد و چنین امروزهایی بسر آید، ...

      سنگینی روزگار امروز چنان است که نه میشود نگفت و نه میشود گفت و نوشت ... ولی باید گفت و از جنایات ددمنشان امروز هم گفت، همین بواقع امروز، دست خصم و ظلم و تفکر شیطانی، صحیونیست، باز هم « لبنان » را به خاک و خون کشید و عزیزان « حزب الله » را بزحمت انداخت تا جانفشانی کنند و سر آخر « تروریست » نامیده شوند، تن ها را بخاک برند و جانها را شاهد قرار دهند ولی در دادگاه ظلم، شهادتهایشان پذیرفته نشوند و گواه نگردند و باز همچنان محکوم باشند که فقط همینان « تروریست »اند، فریاد از این دنیا و امروز و این روزگار، ...

      والسلام.


اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:10  توسط شریف  | 



بسم الله الرحمن الرحيم

« السلام علیک یا صاحب العصر و الزمان »

« السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده »


      یاس ... یاس سرخ ...

      تو را به چه نامی باید نامید؟
ناموس خدا ( جل جلاله ) ... دختر محمد ( ص ) ... همسر علی ( ع ) ... مادر حسن ( ع ) و حسین ( ع ) ... صدیقه کبرا ... فاطمه ( س )

      تو را به چه نامی باید نامید؟ هستی! موجودی برتر از تو را سراغ دارد؟ به چه نامی باید صدایت کرد؟ از چه عنوانی باید استفاده نمود؟

      تو را به چه نامی باید نامید؟ تو بنده ای! چه بنده ای؟ دختری! چه دختری؟ همسری! چه همسری؟ مادری! چه مادری؟

      تو را به چه نامی باید نامید؟ تو بر امامان امامت کرده ای؟ قیامتت با قیامت موعود نسبتی تام دارد؟ تو اول و آخر عصمتی؟ تو عصاره خلقتی؟!

      تو را به چه نامی باید نامید؟ تو مادر مهدی ( عج ) هستی و دستگیر او؟ براستی « یوسف فاطمه » که می گویند، « فاطمه » تویی و « یوسف »ت، « گل » نرگست؟

      تو را به چه نامی باید نامید؟ یاس کبودت نامیده اند، چرا کبود؟ به سیلی ای که از آن « نا »مرد خورده ای؟ پشت در، با « محسن »ت، تن نازنینت، بین در و دیوار، و آن میخ ...
ای کاش آهن خلق نمیشد، آن نجار، دست به چنین ساختی نمی زد، نمیشد انتهای میخ را خم می کرد و در، پشت در، به چوب هموارش می ساخت؟ و یا میخ از قطر چوب در کوتاهتر بود؟ خدای من چه می گویم! نمیشد آن فاعل و عامل، قبلا به ... واصل میشد؟

      تو را به چه نامی باید نامید؟ عزیز علی ( ع )؟ اول مظلوم عالم؟ کفو او؟ براستی اگر تو نبودی، علی ( ع ) بود؟ اگر علی ( ع ) نبود چه؟ تو به اسم و رسم امام نبودی، اما علی ( ع ) که بود، پس تو نبودی؟
تو پشت در بودی، در خانه ات، و علی ( ع ) بیرون در، بیرون خانه ات، دست بسته و در چنگ ظلم، چگونه بود؟ یدالله و دست بسته، علی ( ع ) در خیبر یهود را از جا کند، زورش به چند رشته نخ نرسید؟ مگر میشود؟ ناله ات پشت در، صاحب خانه ات بیرون در و ساکت؟ او کفو تو بود، به عشق تو نبود؟ که چنان دید و سکوت اختیار کرد؟
علی ( ع ) می گفت: صدای ناله او را ز پشت در شنیدم من ... خدا داند که ...
خدا داند چه؟ ...
تا تو بودی، علی راحت بود، با تو گفتگو می کرد و از تو می شنید و با تو می گفت، ولی وقتی رفتی، با چاه می گفت ...
آن اواخر دیگر ندای کسی را پاسخ نمی دادی، آخر رفته بودی، ولی وقتی علی ( ع )ت گفت: منم علی ( ع )، چشمانت باز شد و با خودت گفتی: علی ( ع )! مرا شبانه غسلم ده و شبانه دفنم کن ... چرا؟!!!

      براستی تو را به چه نامی باید نامید؟
تو یاس سرخی، و سرخیت، علی ( ع )ست، به اشتباه کبودت نامیده اند، تو رنگت شاد است و شادیت علی ( ع )ست و اکنون پسرت، پسر تو « فاطمه »، پسر « علی »، حجت خدا، مهدی ( عج ) که دستگیرش هستی، دستگیر ما خواهد بود، بهمین زودی، آری، بهمین زودی، انشاءالله ...

      دوستان جمع شویم
من می نویسم و با هم می خوانیم در سوگ مادرمان:

...
...
...

ای تربت گمگشته ات    زهرا یا زهرا    دارالسلام انبیاء     زهرا یا زهرا

صحن بقیع خلوتت         زهرا یا زهرا    بیت الحرام انبیاء    زهرا یا زهرا

تنها نه مام احمدی        زهرا یا زهرا    مام تمام انبیاء       زهرا یا زهرا

از کوثر احسان تو          زهرا یا زهرا    لبریز جام انبیاء       زهرا یا زهرا


عشق یعنی دل سپردن در الست
از می وصل الهی مســت مســت

عشق یعنی ذکر ناموس خــدا
یا علی گفتن به زیر دست و پا

عشق یعنی جلوه صبر خدا
شرم ایوب نبی از مرتضــی

عشق یعنی صبر در هنگام خشـــــم
عشق یعنی جای سیلی روی چشم

عشق بر دلها شهامت می دهد
عشق بر غمها حلاوت مـی دهد

عشق بر دلداده فرمان می دهد
عاشق جانداده را جان مـی دهد

عشق باعث شد که دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهراء جـــــــان گرفت

عشق یعنی صحبت بی واهمه
عشق یعنی انقــــــلاب فاطمه

عشق یعنی عشق ناب فاطمه
بیت الاحزان خـــــــــراب فاطمه

عشق یعنی صحبت بی واهمه
حیدر در بند پیــــــــــش فاطمه

آنکه خود مرد دلیر جنـــگ بود
دستگیر فرقه ای صد رنگ بود

عشق یعنی عاشقی در تار و پود
گردش دستاس با دست کبـــــود

عشق یعنی گریه های حیدری
دختری دنبال نعـــــــش مادری

...
...
...


فردا پنجشنبه است و فردایش جمعه، بهانه خوبی است و گفتن حرفهای دلتنگی، هر چند بهایی نداریم :

« ...

      وقتی که روزهای انتظار، رنگ تکرار بر خود می گیرند، آرزوهای رجعت ظهور می کنند ... هیچ آرزو کرده اید کاش بر می گشتیم به روزگاری که دیوارها کوتاهتر بود و درهای خانه ها این همه قفل و بست نداشت و پنجره ها را این همه نرده و حفاظ نپوشانده بود؟ به زمانی که سخن گفتن روزمره را نیازی به سوگند خوردن نبود، چرا که جز خبر راست چیزی بر زبان نمی آمد ... به زمانه ای که اگر چرخ زندگی ات خوب نمی چرخید، همسایه ها هم احساس می کردند که نان خوش از گلویشان پایین نمی رود ...

      نمی دانم ... شاید تقصیر آسمان است که با این همه دود و سیاهی، جلوی چشم ما را می گیرد و نمی گذارد که هر شب، چشم به هزاران هزار ستاره آن سقف بلند بیاندازیم و شب به شب این حقارت و کوچکی را از خود دور کنیم تا فردا صبح، رفتارمان با دوستانمان با همسایه دیوار به دیوارمان و حتی با پدر و مادرمان، خداوار و ارباب گونه نباشد ...

      غباری که که بر روزهای انتظار می نشیند، رنگ کهنگی بر سوالاتم می زند و سرگشتگی مرا در میان آنها بیشتر می کند که براستی آیا ما وارث آن دل های پاکی هستیم که سخت ترین بیماری ها را به مدد یک دعای خالصانه در کنار ضریحی به شفا مبدل می کرد؟ آیا ما ادامه آدم های نابی هستیم که روزهای جمعه، عاشقانه انتظار او را می کشیدند و با اسبی آماده و زین کرده، به راه می افتادند به سوی دروازه شهر، تا نشانی باشد از اینکه می دانیم موعود می آید و ما به انتظار او حتی مرکب اش را هم با خود آورده ایم؟

      می گویند: ماشین، رایانه، ... مانع نیست ( این را من نمی فهمم اما می فهمم که )، آنچه مانع است چشم هایی است که به گناه آلوده شده و زبان هایی است که به دروغ عادت کرده اند، گوش هایی است که غیبت و تهمت شنیده اند و دل هایی است که اندیشه های غیر خدایی، تیره و سیاهش ساخته ...

« ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و شما را از یاد نمی بریم »

... »

      والسلام.


اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 18:0  توسط شریف  |