تبليغاتX
خورشید مغرب
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
بسم الله الرحمن الرحیم بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »        اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً »        


بسم الله الرحمن الرحيم

« بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »



      سلام دوستان

      می خواهم از واقعیتی بنویسم که حقیقتش را بعد از خواندن، در یافته های ذهنتان مرور خواهید کرد، شاید به رسیده های من برسید، شاید دریافت های دیگری در خانه ذهنتان مسکن گزیند، گونه ای خلاف مسکین گویی های من باشد، شاید هم ارباب درکتان رعیت فکرم را در نظرگویی چاره ای باشد، چاره ای سازتر، چاره بیچارگی های خیل بیچارگان که هم اکنون در این مملکت بوفور یافت میشوند، بعضی ها علنی هستند، نمایان و پیدا، بعضی ها در خفاء هستند و در حیاء، علنی ها را همه می بینند اما حیاء را خیلی ها ندارند ...


      شب بود، دو ساعتی به نیمه های شب مانده بود، حمید و جواد از محضر درس حکیمی می آمدند. حکیمی پیر با محاسن سفید و بلند، ستاره های اسمش خاتمه حروف الفبای عرب را به پسوند داشت. خود نیز عرب بود اما سالهاست که فرهنگ پارس را به ترجمه و تحویل مشغول است و پارسی زبانان را مشغولتر. گذر عمر و خانه خود را در این خاک می گذراند و دارد. خاک نشینان غرب ساکن را با زبان و قلم خود به افلاک می خواند. عمرش زیاد، فراوان زیاد. تنش سلامت، همیشه سلامت باد ...

      جواد می خواست حمید را به ترمینال برساند چون حمید مسافر بود و برای ساعت 22:30 شب بلیط اتوبوس داشت. عازم تهران بود. در چهارراهی به نشان ایست چراغی، ایستادند، وقتی راهنما به رنگ سبز درآمد، حرکت کردند. هنوز ماشین جواد دور نگرفته بود، پسر بچه ای ژولیده و سبزگون و اشک بچشم! آنی جلوی ماشین پیدا شد. دو دستانش را از دو طرف باز کرده بود، دو سر انگشتان و شانه هایش خط راستی را می نمایاند. سراسر ناآرام بود. لکه های زیر چشمانش نشان گریه های قبلتر را تداعی می کرد. همچنان گریان بود. در همان حال روی به حمید کرد و گفت: «
آقا! بابام داره میمیره! ... یعنی مرد! ... »
جواد در گوشه ای از خیابان ماشینش را پارک کرد، دست پسر بچه را گرفت، بهمراه حمید بطرف خانه پدر مرده حرکت کردند.
منزل، در کوچه ای نزدیک خیابان بود، در حیاط منزل باز و شیون و زاری خانواده بگوش می رسید. اول حمید وارد شد. پدر در وسط اتاق درازکش افتاده بود و اطرافش را، همسر و دختر و بچه ای کوچکتر جمع شده بودند. جواد زیر کتف های مرد را گرفت و گفت: «
یا علی! ... »
حمید هم پاهای مرد را بدست گرفت و از خانه بطرف سر کوچه، دوان دوان کشاندند. از درب منزل تا درب عقب ماشین جواد، پسر بچه کمربند پدر را گرفته بود و بطرف خود می کشید و با فشاری که می آورد، پیکر پدر، در سطح حمل، به چپ و راست حرکت می کرد. پدر را در صندلی عقب ماشین جا دادند و جواد پشت رُل نشست و پسر بچه و حمید در صندلی جلو. حمید پسر بچه را روی زانو هایش نشاند. جواد ماشین را بحرکت آورد و بسرعت به اولین بیمارستان سر راه رسیدند. پدر را از ماشین بیرون آورده و به پرستاران بیمارستان سپردند و سه نفر در یک طرف راهرو روی صندلی های ردیف شده نشستند. پسر بچه زاری می کرد و حمید پسر را بغل کرده آرامش می داد. حمید پرسید: «
اسمت چیه؟ »
پسر بچه گفت: «
احسان »
پرسید: «
اسم بابات چیه؟ »
گفت: «
سید محسن! »
حمید روی به طرف جواد کرد و گفت: «
بابا! اینکه عموزادس، آق سید جواد! تحویل بگیر ... »
جواد احسان را بطرف خودش کشید و روی چرکین و اشک آلودش را بوسید. او را در بغل فشرده و دست به سر احسان می کشید و گاهی هم موهایش را می بوسید. پسر بچه را آرام کرد و همچنان به انتظار نشستند. پرستاری آمد و همراه مرد را خواست. حمید جلو رفت، پرستار گفت: «
الحمدالله، بهتره، همین الان مریضتون رو به بیمارستان هم جوار برسونید، بیمارستان امام علی ( ع )، بیمارستان قلب، کارهای اولیه انجام شده، توکلتون بخدا باشه ... »
مرد را روی تختی چرخدار بطرف پله های خروجی بیمارستان بردند. حمید و جواد دو طرف برانکادی را گرفته به بیمارستان امام علی ( ع ) رساندند. بیمارستان امام علی هم جوار بیمارستان طالقانی بود. دیوار به دیوار بود. سید محسن را در همان جا بستری کردند. جواد ماند. حمید دست احسان را گرفت و به طرف منزل سید محسن راهی شدند. در منزل سید همچنان باز بود. همسایه ها جمع شده بودند. مادر و فرزندان گریه و زاری می کردند. احسان همینکه مادرش را دید، فریاد کنان گفت: «
مامان! بابا زندس ... »
پرید بغل مادر. مادر و فرزند در آغوش هم، همدیگر را غرق بوسه کردند. همسایه ها و حاضرین هم شکر خدا را بجای می آوردند. حمید داخل اتاق، پای در، گوشه سمت راست ایستاده بود. دختر خانه با دیدن حمید، پارچه ای را روی سرش انداخت، پارچه روی سرش افتاده بود. موهایش از سه طرف پریشان و افشان بود. کنار مادر، دانه های درشت اشکهایش را که در روی گونه های لاغر و سبزگونش جای خشک کرده بود به تماشا می داد. دو دستش را باز کرد، سرش را روی شانه دیگر مادر گذاشت و همانطور یک دستش را به طرف پشت مادر برد و دست دیگرش را به پشت برادر تماس داد. هر سه در بغل هم، خنده های بعد از گریه را به همدیگر هدیه می دادند و لحظاتی را گریه کنان می خندیدند. پسر کوچک خانه چند ماهی بود که به حرف و راه آمده بود. فقط پیراهنی تنش بود، از کمر به پائین لخت، پشت مادر بود، چرخی زد و سرش را با فشار زیر دست خواهر و کنار پهلوی برادر و بطرف مادر فرو برد. بحالت رکوع و خمیده تر از آن پشت به حمید ایستاده بود، طوری که حمید به باورش آمد که پسر است. ران، زانو و ساق های پای بچه، بند بند و گوشتی بود. سفیدی تنش چشم را می نواخت. پیراهنی با زمینه سفید و نقش گلهای بنفش و قرمز کوچک، اما اکنون انگار هیچ نپوشیده بود. زیر دست خواهر و کنار برادر، پیراهنش به طرف داخل جمع شده بود. عجب صحنه ای بود! مادر، دو پسر و خواهر در بغل هم، همه فشرده به هم، عزیز هم و همه در شادی زنده بودن پدر، نجوا گوی همدیگر بودند. حمید از اتاق بیرون آمد و تمام ماجرا را برای همسایه ها تعریف کرد. همسایه ها یکی یکی از حیاط منزل سید خارج شدند. حمید نگاهی کلی به حیاط و خانه انداخت. زمینی مستطیل شکل بود که در یک طرفش بترتیب دستشویی، آشپزخانه و یک اتاق بزرگ قرار داشت. حمامی هم بین دستشویی و آشپزخانه بود که درش به داخل آشپزخانه باز میشد. درهای سه دیگر، بصورت اِل در جنب هم به حیاط باز می شدند. بیست متری حیاط داشت با یک در چوبی و زواردررفته که وقتی باز و بسته اش می کردی صدای ناموزون لولا هایش گوشهایت را خراش می داد. حمید حین وارد شدن به اتاق، ناخواسته چشمش به آشپزخانه افتاد. روی اجاق قابلمه ای بود و در کنارش بشقابی، داخل بشقاب سیب زمینی ای را پوست کنده گذاشته بودند. به ذهن حمید آمد که شام نخورده اند. داخل اتاق شد و از مادر سوال هایی کرد و طوری نیازهایشان را پرسید، از جمله اینکه شام خورده اند، مادر همانطور که پسر کوچکش را بغل کرده بود، گفت: «
شام رو اجاق هست، فرصت نشده ... »
و بعد شروع به تشکر و تعارفات معمول کرد. حمید اجازه خواست و از منزل خارج شد و به هر زحمتی شده در آن وقت شب نان و کبابی تهیه کرد و به عجله به منزل سید محسن رساند. آنها سفره انداخته بودند و نان و سیب زمینی های پخته یشان را می خوردند. وقتی حمید وارد شد، احسان گفت: «
آخ جون، کباب! »
مادر دندان روی لب گذاشته و به احسان نگاهی کرد. احسان سرش را بزیر آورد. حمید غذا را روی سفره گذاشت و اجازه مرخصی خواست، اینکه مسافر است و اکنون هم دیر وقت است. مادر تشکر کرد و بسیار دعا نمود. حمید خطاب به احسان گفت: «
مواظب مادر و برادر و خواهرت باش ... »
احسان گفت: «
چشم عمو ... »
حمید از منزل سید محسن خارج شد. به بیمارستان سری زد. جواد روی صندلی راهرو بیمارستان نشسته بود. حمید را دید بلند شد. حمید از کارهای خودش گفت و جواد گفت: «
از وقتی رفتی، اینجا آزمایشاتی رو انجام دادن و به نتایجی رسیدن و کارهایی کردن، به گفته خودشون فعلا حال سید خوبه، من امشب اینجا میمونم، تو برو که خیلی دیرت شده، آه! چی دارم میگم، باش، باش با هم بریم، من هم سری به خونمون بزنم و اونارو از نگرونی در بیارم، با اینکه زنگ زدم ولی باورشون نمیشه ... »
هر دو از بیمارستان خارج شدند. ترمینال بسته بود. جواد حمید را به پلیس راه کرمانشاه همدان رساند. بعد از چند ساعت انتظار، حمید با یک سواری شخصی به طرف همدان حرکت کرد.

      سه روزی از ماجرا گذشت. سید محسن را از بیمارستان به خانه آوردند. در خانه بستری شد. جواد در این چند روز به این خانواده خیلی رسیدگی کرده بود. سید از جواد خیلی راضی بود و همیشه از جواد می گفت و خوبی و بزرگواریهایش را می ستود، از جمله می گفت: «
با اینکه جوونه، اما خیلی سرش میشه، رفتارهاش عالیه، خیلی با ادبه، بزرگتر از سنش رفتار می کنه، خدا این جوونو به پدر مادرش ببخشه، این جوون چقدر به من رسیدگی کرد! ... »
در این چند روزی که سید در منزل بستری بود، جواد و حمید گاهگاهی به منزل سید سر می زدند و حال و احوالی می پرسیدند و در حد وسع خودشان به رفع نیاز های زندگی آنان می پرداختند. جواد گاهی می خواست خود را تنبیه کند، دست به جیب می کرد و پولی را که شاید به منت و خواهش از پدرش گرفته بود، خرج می کرد و گاهی هم کم می آورد و از حمید می خواست که به دادش برسد. حمید می گفت: «
چی یه؟ کم آوردی! »
جواد با خنده هایش قشنگش می گفت: «
کم چه عرض کنم، هر چه پول از بابام می گیرم، نمیدونم چرا بسم نمیاد، انگار جیبم سوراخه و پولام میریزه! »
حمید می گفت: «
اولا، جیبتو بده مامانت بدوزه، در ثانی، طوری نکن که سوراخهای جیبتو اینا بفهمن! »
سید محسن با چرخی که داشت در فصولی از سال، باقلی پخته می فروخت و از این طریق خرج زندگی اش را تامین می کرد. کم کم حال سید بهتر شد و دوباره مثل قبل، حوالی ظهر، باقلی ها را می پخت و برای عصر آماده می کرد و تا غروب همه را می فروخت و گاهی اضافه اش را به منزل می آورد، یا می خوردند و یا دور می ریختند. روزگارشان شکر خدا بدین طریق می گذشت و طوری روزیشان می رسید. تقریبا سه ماهی گذشت. سید دوباره در خانه بستری شد و پایش دوباره به دکتر و بیمارستان باز شد. جواد کارهای دوا و درمان سید را انجام می داد، اما اینبار نتیجه کم گرفته شد، تا اینکه بی نتیجه ماند و حال سید خیلی وخیم شد. دکترها جوابش کردند و بیمارستانها عذرش را خواستند ... تا اینکه یک روز صبح، سید مرد! جانش را به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. آری! سید خیلی راحت و ساده مرد، خیلی زود مرد. بهنگام مرگ، چهل و پنج سال بیشتر نداشت. جواد بعد از کفن و دفن سید، حمید را با خبر کرد. حمید باورش نمیشد، چون مریضی سید که نوعی گرفتگی شریانهای منتهی به قلب بود، تازه شروع شده بود. سابقه نداشت! ... اما مرگ! سابقه و زود و دیر نمی شناسد، بخواهد سراغ کسی را بگیرد می گیرد. حال چه هم سن خدای ناکرده جواد باشد، یا حمید و یا سید، و یا پیرتر و بزرگتر از سید. مرگ بزرگ و کوچک و میانه نمی شناسد، پیمانه پر شد باید رفت. سید هم اینچنین رفت.
سید را کفن و دفن کردند و در خانه اش مراسمی گرفتند و از تسلیت دهندگان پذیرایی کردند و برای مرحوم سلام و صلوات فرستادند و قرآنهایی ختم نمودند. واقعا مردم از خود گذشتگی نشان دادند و آبروی این خانواده را حفظ کردند و به حق، به خانواده تسلیت دادند و در صبر و تحملشان کمک شدند.
بیشتر حمید و گاهی جواد، هر روز و گاهی شب به این خانواده سر می زدند و به کارهایشان رسیدگی می کردند.
به اتفاق، بار سنگینی بر دوش حمید بود. او این پیشآمد را به خیر می دید و طوری احساس وظیفه می کرد، در فکر خانواده سید بود، شب و روز با افکارش دنبال چاره بود. از طرفی زیاد نمی خواست خودش را غرق این کار کند، طوری برای خودش می ترسید، چون تجاربی چنین و از این خیلی خیلی سنگینتر، از قبل داشت که سنگینی اش را هنوز به دوش می کشد. با این حال دنبال چاره بود تا هم خودش را بسلامت و نیکی براه آورد و هم طوری زندگی این خانواده را بسامان برد. بعد از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسید که به کمک جواد و خانواده سید از جمله احسان پسر سید، مدتی را هر چند اندک، چرخ سید را بچرخاند و دست پسر بزرگ سید را بگیرد و او را از همین سن! نان آور خانه قرار دهد اما طوری که به درس و مشقش ضربه ای نخورد. موضوع را با طلعت خانم همسر سید و جواد در میان گذاشت و طوری هم از احسان، با اینکه خیلی کوچک بود، نظر خواهی کرد. آنها پسندیدند، اما طلعت خانم نظری داد که شنیدنی بود و قابل تقدیر، گفت: «
این کارو خودم انجام می دم، انشاءالله بزودی شروع می کنم، زندگی منه، خودم باید بچرخونمش، آقایی که مرد، شوهر من بود، من باید جورشو بکشم، خدا رحمتش کنه، این کار وظیفه منه، خدا شما رو رسونده، اما حیاء هم خوب چیزیه، من باید احترام آن مرحومو با این کارم حفظ کنم، مدتی اون زحمت کشید من خوردم و حالا وظیفه منه که کار بکنم تا بچه هاش بخورند و زنده باشند و دعا گوی آن مرحوم و جان شماها ... »
نظر طلعت خانم پذیرفته شد و همه بر این نظر صحه گذاشتند از جمله حمید. قرار شد تا چند روزی این کار را حمید و جواد بهمراه احسان طوری بانجام برسانند و چرخ کار را راه بیاندازند، تا چند روزی، تا طلعت خانم سلامتی اش را بدست بیاورد، در همان جلسه، روز شروع کار هم مشخص شد.

      یک روز صبح، حمید با نصف گونی باقلی به خانه سید رفت. احسان مدرسه بود و این را حمید نمی دانست. به کمک دختر خانه، ملیحه، باقلی ها را شستند و در دیگی بزرگ و پرآب ریختند تا چند ساعتی دیگر، خیس بخورد و آماده پختن شود. حمید با ایمان، پسر خردسال مرحوم سید به بازی مشغول شد و ملیحه هم به مادرش می رسید و در کنارش هم به درسهایش مشغول بود.
ایمان سه سالش بسر رسیده بود، پسری دوست داشتنی و خیلی زیبا بود. موهایی مجعد و طلایی، صورتی سفید و بلوری و چشم های قشنگی داشت، دماغش قشنگتر بود و در آن صورت سفید و پر گوشت، خود نمایی می کرد، لبانی کوچک و قرمز که واقعا دیدنی بود و نیز خوردنی، دهانش بوی خوشی می داد.
احسان پسر دیگر و بزرگتر سید بود، کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند. چهره ای نمکین و گندم گون داشت، قشنگ بود، بخصوص وقتی اخم می کرد، در آن حالت واقعا دیدنی بود. با احساس و مهربان و بسیار حرف گوش کن، از هیچ کمکی به خانواده اش دریغ نمی کرد، با اینکه بچه بود، کمتر بچگی می کرد. گونه ای افسرده حال می نمود، گاهی دیده می شد که در گوشه ای نشسته و بی هیچ حرکتی به فکر فرو رفته است، وقتی از حالش می پرسیدی، می گفت: «
هیچ چی عمو! حالم خوبه ... »
ملیحه، فرزند بزرگ و تنها دختر خانواده بود، اول دبیرستان درس می خواند. آنطوری که طلعت خانم می گفت، درس ملیحه خیلی خوب بود، خدایش به مادرش ببخشد.
حوالی ظهر آقا جواد با چند نایلون میوه و مایحتاج آشپزخانه آمد. آنچه را که حمید از وی خواسته بود، خریداری کرده و آورده بود. جواد عذری آورد و خانه سید را ترک کرد و قول داد که دو ساعتی دیگر برگردد.
حمید ایمان را به مادرش سپرد و به طرف آشپزخانه رفت. میوه ها را به ملیحه داد تا بشوید، برنج و چیزهای دیگر را در گوشه ای گذاشت. ظرفی را آماده کرد و چند پیمانه برنج را شسته و با مقداری نمک داخل ظرف ریخت و آب به آن اضافه کرد و گذاشت تا خیس بخورد. ملیحه گفت: «
شما چرا عمو! درسته که مادرم مریضه، من درستش می کنم، برنج پختن بلدم ... »
حمید گفت: «
عمو! دخترم! میدونم بلدی، اما من امروز می خوام یه غذای رشتی و مخصوص براتون درست کنم، میرزا قاسمی، خوب نیگاه کن و یاد بگیر، حرفم نزن، بدرت می خوره ها! ... »
ملیحه خندید و گفت: «
چشم عمو! هر چی شما بگید ... »
حمید سه تا بادمجان بزرگ را شست و با پارچه ای تمیز کرده و روی اجاق گذاشت تا کباب شود. بوی کباب بادمجان بعد از مدتی پیچید. طلعت خانم خطاب به دخترش ملیحه گفت: «
مادر! چیه؟ چی داره می سوزه؟ چی داری می پزی؟ »
ملیحه گفت: «
هیچ چی مادر! عمو داره میرزاقاسمی درست می کنه ... »
طلعت خانم گفت: «
چی؟ »
ملیحه گفت: «
میرزاقاسمی مادر، میرزاقاسمی ... »
حمید گفت: «
دختر! چرا داد می زنی؟ آهسته تر، همسایه ها می شنون ... »
حمید بشقابی را از ملیحه خواست و بادمجان ها را پوست کند و با یک طرف قاشق توی بشقاب خرد کرده و طوری له می کرد و مقداری سیر را به ملیحه داد تا پوست بکند. سیر را رنده کرد. تابه ای را آماده ساخت و روی شعله اجاق گذاشت. سیر رنده شده را در آن ریخت و دو قاشق روغن و مقداری نمک و زردچوبه به آن اضافه نمود و گذاشت تا سیر، بسرخی گراید، دو عدد گوجه فرنگی را ریز خرد کرده و به ظرف بادمجان اضافه نمود و بعد ظرف گوجه فرنگی و بادمجان را داخل تابه خالی کرد و هم زد و بعد از مدتی شعله اجاق را کم کرده و گذاشت تا خوب بپزد.
قابلمه ای را از آب پر کرد، مقداری نمک به آن اضافه نمود و روی شعله دیگر اجاق گذاشت تا بجوش آید. هر از گاهی، محتویات تابه را هم می زد و نیز گاهی، پشت قاشق را با فشار روی غذا حرکت می داد تا بادمجان و گوجه فرنگی حین پختن، له تر شوند.
آب قابلمه بجوش آمد. ظرف محتوی برنج خیس خورده را در آن ریخت و گذاشت تا بپزد. وقتی پخت آن را از صافی گذراند و آبکشی کرد. قابلمه خالی را شست و روی شعله اجاق گذاشت. حمید همینکه می خواست برنج آبکشی شده را داخل قابلمه بریزد، ملیحه گفت: «
عمو! روغن؟ روغن نمی ریزی؟ »
حمید گفت: «
نریزم بهتره. اما مث اینکه شماها اینطوری دوست ندارید، کم می ریزم، باشه؟ ... »
ملیحه قبول کرد. حمید نصف قاشق روغن ته قابلمه ریخت، انتظار کشید تا روغن آب شود، برنج را داخل قابلمه خالی کرد و گذاشت تا دم بکشد و آماده خوردن شود.
ملیحه همانطور که موهایش از گوشه روسری و چادرش بیرون ریخته بود، گفت: «
عمو! دختر داری؟ ... »
حمید داغش تازه شد، گفت: «
دختر؟ من؟ آره، دختر خوانده ای داشتم، برادر زاده ای، دختر شهیدی، اسمش ستاره بود و مث ستاره هم بود. دختری مث تو، قشنگ، عزیز و دوست داشتنی، خیلی خوب، دو سالیه ازدواج کرده، در این شهر نیست، راه دوریه، یک شهر دور، مث تو دختر خوبی بود، اما حجابش از تو بهتر بود، مدتی که با اون بودم، نشد، حتی یه بار، تاری از موشو ببینم، بهمین خاطر الان میگم، از تو قشنگتر نشون می داد! ... »
حمید تا کلمه حجاب را بزبان آورد، ملیحه خودش را جمع و جور کرد، موهایش را زیر روسری اش کاملا جا داد. روی به حمید کرد و گفت: «
ببخشید عموجان! حواسم نبود ... »
حمید گفت: «
دخترم! درسته که من عموتم، اما جای عموتم، من عموی واقعی تو نیستم، میدونی که؟ ... »
ملیحه گفت: «
آره عمو جان، می فهمم چی میگید، گفتم که ببخشید، اینقدر غرق کارهای آشپزی شما بودم و تعجب می کردم، آخه من ندیده بودم آقایی اینطور آشپزی کنه ... بازم میگم، ببخشید، حواسم نبود. »
حمید گفت: «
آفرین به دختر گلم که الان خیلی قشنگتر از ستاره ام شده، ملیحه من کجا، ستاره کجا ... »
روی شعله ای دیگر، ملیحه آب کتری را جوش آورده و چای را دم کرده بود. یک استکان چای برای حمید ریخت و روی پیش دستی ای، جلوی حمید گذاشت. دو استکان چای را در سینی ای پیش مادرش برد.
زنگ در حیاط بصدا درآمد و احسان وارد شد. از مدرسه آمده بود. به حمید سلام کرد و پیش مادرش رفت. ملیحه آمد و گفت: «
می خوام برا داداشم یه استکان چای ببرم ... »
میرزاقاسمی تقریبا آماده بود. حمید تخم مرغی را شکسته و هم زد و به محتویات تابه اضافه کرد. بعد از دقایقی غذای نهار آماده بود. بچه ها کمک کردند، سفره ای انداختند، ظروف را در کنار سفره چیدند. ملیحه غذا را کشید. پنج نفری دور سفره نشستند و مشغول خوردن شدند. احسان گفت: «
این چیه مامان؟ ... »
طلعت خانم گفت: «
یه خورشت محلیه، میرزاقاسمی، یکی از غذاهای محلی گیلانی هاست، عموت درست کرده ... »
حمید حین خوردن غذا همه را می پائید. گاهی به احسان و ملیحه نگاه می کرد و می خندیدند.
طلعت خانم زمانی که سفره را جمع می کردند، به جملاتی محلی و کردی دعا کرد، حمید هم خاطرات نهفته اش را بیاد می آورد و آمین می گفت. بچه ها هم آمین می گفتند.
ملیحه آماده رفتن به مدرسه شد. حمید دست احسان را گرفت و گفت: «
حالا وقتشه که بریم باقلی هامونو بپزیم، بخورد این مردم بیچاره بدیم، پول در بیاریم، پول! ... »
احسان هم خنده کنان گفت: «
بریم عمو! ... »
باقلیها را از دیگ در تشتی خالی کردند. دیگ را شسته و باقلی ها را آب کشیدند. دوباره در دیگ ریختند و به آن آب اضافه نمودند. روی اجاقی مخصوص و نفتی بار گذاشتند و منتظر ماندند تا باقلی بپزد. گاهی شعله اجاق پائین می آمد، بوسیله ای هوا را به محفظه اجاق، پمپ می کردند.
دو ساعتی گذشت. باقلی پخته شد و آماده حمل و فروش بود. آقا جواد رسیده بود، سه نفری چرخ را آماده کردند و رویش تشتی رویی گذاشته، دیگ باقلی را داخل تشت خالی کردند. چراغی خوراک پزی و نفتی را داخل چرخ و زیر تشت قرار دادند تا باقلی گرم بماند.
جواد و احسان و حمید، چرخ را بحرکت انداخته بطرف مناطق شلوغ شهر بردند. در مکانی شلوغ کنار جدول خیابانی چرخ را گذاشتند. روی میز چرخ، شیشه های سرکه و نمک و فلفل را چیدند. سطلی پلاستیکی بزرگی را از آب پر کردند. بشقاب های کوچک استیل را روی هم ردیف کرده کنار میز گذاشتند.
حمید با اینکه اولین بارش بود ولی استادانه عمل می کرد و با چنان شوقی مشغول کار بود که گفتنی نیست. فریاد می زد، شعر می خواند، بدین طریق مشتری جلب می کرد، از جمله می خواند: «
آهای باقلی دارم باقلی دارم باقلی تازه، خدا باهاتون نسازه، اگه رد بشی نخوای باقلی تازه ... بیا باقلی تازه، ده بیا دیگه ... »
حمید می خواند و رهگذران می خندیدند. از تشت باقلی بخار به هوا بر می خواست، بخصوص وقتی کفگیر به ته تشت زده میشد و باقلی ها زیر و رو می شدند.
فروش خوبی بود، یک کفگیر پر، صد تومان. هوا تاریک نشده تمام باقلی ها فروخته شدند. با دستی پر و تشتی خالی! چرخ و اثاثیه فروششان را جمع کرده و بطرف منزل روانه شدند.
بین راه احسان گفت: «
عمو! بنظرت چقدر کار کردیم؟ ... »
حمید گفت: «
خیلی، بگو صد هزار تومان! ... »
احسان گفت: «
عمو چی داری میگی؟ آه! صدهزار تومان! مگه میشه؟ ... »
حمید گفت: «
شوخی می کنم. وقتی رسیدیم خونه، پولهای دخلو میشموریم، اوونوقت معلوم میشه که چقدره ... صبر داشته باش، پهلوون! ... »
به منزل رسیدند. چرخ را در گوشه ای از حیاط گذاشتند. ظرفها و تشت را شستند و در داخل و روی چرخ قرار دادند.
ملیحه گفت: «
عمو جان! همه رو فروختید؟ ... »
حمید گفت: «
آره، همه رو. شکم های مردومو پر کردیم از باقلی های بی خاصیتمون، البته ببخشند! ... »
جواد و حمید و احسان وارد اتاق شدند. جواد کیسه پول را شمرد، مبلغ شانزده هزار و دویست تومان بود، به حمید داد. حمید دو دستی پول را تقدیم طلعت خانم کرد. طلعت خانم هاج و واج مانده بود و با تن مریضش نمی دانست چه بگوید، همانطور که به پول نگاه میکرد گفت: «
چی بگم، الهی خیر ببینید، خدا ازتون راضی باشه، هم خرجش با شما بود و هم کارش، حالا هم اینطور! خدا هر چه خوبیه نصیبتان کنه، خدا مث شما ها رو زیاد کنه، خدا همیشه عزیزتون بداره، به خواسته هاتون برسید الهی! اینطور بچه های منو خندوندید و شاد کردید، خدا همیشه خندان و شادتون کنه، ... »
حمید همانطور که به دعاهای طلعت خانم گوش می داد، همانطور هم در دلش آمین می گفت و خدا را شکر می کرد. بعد از خوردن شامی که ملیحه آماده کرده بود، جواد و حمید از خانواده سید خداحافظی کردند و راهی منزلشان شدند.

      این کار در روزهای بعد هم تکرار شد، اما نه هر روز، گاهی دو روز پشت سر هم، گاهی یک روز درمیان، گاهی دو یا سه روز در میان، اکثرا هم جواد و احسان به کار مشغول می شدند. حمید روزها باقلی را می پخت و آماده می کرد و تحویل جواد و احسان می داد تا آنها بفروشند. درآمدشان خوب بود، روزی ده هزار، پانزده هزار تومان، بستگی به مقدار بار داشت و وقت جواد و درس و مشق احسان، تا اینکه حال طلعت خانم خوب شد و یک تنه همچو شیر زن همه کارها را به دوش کشید و از زیر منت امثال حمید و جواد، ... در آمد. هر چند امثال جواد، جوان بودند و پاک و به پاکی رفتار می کردند، عاشق بودند و به عشق قدم بر می داشتند، عاشق منت نمی گذارد، با اینکه منت می کشد! ...
حمید اسم این خانواده را در صندوق خیریه ای که همکارانش ایجاد کرده بودند ثبت کرد و ماهیانه مقرری ائی برایشان محیا ساخت. با کمیته امداد امام خمینی هم مسئله را در میان گذاشت و ثبت نامشان کرد.
این اواخر روزی حمید عصری برای دیدار و حال جویی خانواده سید به منزلشان رفت. همه خوب بودند و شکر خدا سلامت و سرزنده، بجز احسان که ناراحت بود و گوشه ای زانوی غم بغل گرفته بود. حمید جویای مسئله شد، کسی پاسخ درستی نداد، به هر ترفندی شده احسان را راضی کرد تا با خود به بیرون ببرد. حمید گفت: «
احسان! عمو! حالا حرفاتو به منم نمی گی، آره عمو؟ پهلوون! ما با هم رودرواسی نداشتیم، حرفهای همدیگه رو بهم می زدیم ... »
احسان گفت: «
اخه میدونی عمو، مامانم به من گفته به کسی نگم ... »
حمید گفت: «
پسر خوب! مامانت گفته به کسی نگو، نگفته که به عموتم نگو ... »
احسان گفت: «
عمو! شما جای عموی ما هستی، عموی راس راسکی ما که نیستی، شما هم کسی هستی، نیستی؟ ... »
منطق ساده و درست احسان، حمید را پریشان کرد. دیگر چیزی از احسان نپرسید و با هم چرخی در شهر زدند و چیزی خوردند و به منزل برگشتند. برای ایمان هم خوردنی خریدند.
طلعت خانم چپ چپ به احسان نگاه می کرد و احسان هم با اشاره های ابرو و صورت چیزی را به مادر می فهماند ... اینکه من به عمو حمید چیزی نگفتم و سر قولم هستم.
حمید بی خبر از ماجرا رو به احسان کرد و گفت: «
احسان! فوتبال داره، تلویزیونو روشن نمی کنی، جام جهانیه پسر! ... »
نا دانسته به خال زد و ماجرا رو شد، احسان گفت: «
این تلویزیون فکستنی کار نمی کنه که، الان چند روزه ... »
طلعت خانم گفت: «
احسان! ... »
احسان گفت: «
مامان! بخدا من به عمو نگفتم، به ارواح خاک بابام ... »
حمید هم تائید کرد و گفت: «
طلعت خانم! احسان راست میگه، من بیرون هر چه تقلا کردم و پرسیدم، لب تر نکرد، تازه مارو هر کس هم دونست، فردا احسان بیاد اداره، تا با هم بریم و یه تلویزیون بخریم، جای دوری نمیره طلعت خانم، اینم یه جایزه به پاس راز داری احسان، قربونش برم پسر خوبیه، گل پسره ... »
احسان در پوست خود نمی گنجید، بحدی که خوشحالیش را همان لحظه آشکار کرد و گفت: «
عمو! فردا حتما می یام ... »
حمید خداحافظی کرده و رفت. روز بعد دست بکار شد و از همکاران مبالغی را تهیه کرد، پول قابل توجه ای جمع شد. یک دستگاه تلویزیون و یک دستگاه ماشین لباس شویی نیمه اتوماتیک برای خانواده سید خریداری گردید. دستگاهها با وسیله ای بهمراه احسان به منزلشان فرستاده شد. حمید برای حفظ آبرو و حرمت زن و فرزندان سید، خود نیز نرفت. فردای روز خرید، کپی فاکتورهای اقلام خریداری شده بهمراه شرحی، الصاق تابلوی اعلانات اداره گردید تا خیرین بدانند که پولهای جمع آوری شده چطور و چگونه و کجا خرج شد ... و اینچنین شد ...

      حمید اکنون دیگر به آن خانواده سر نمی زند. آنها طوری خود خواسته استقلالشان را حفظ کرده اند و مزد زحماتشان را می خورند. طوری با دست خود از زمینشان بلند می شوند و منت کسی را هم پشت سر ندارند.
اکنون تابستان است. طلعت خانم و دخترش، نه پسرش، دخترش! دیگر باقلی نمی فروشند، چون فصلش نیست. روبروی شاهکار مهندسان دوره شاهان ساسانی! طاق بستان! کنار استخر آبی بزرگ، تختی قرار داده و انواع نوشیدنی های رنگارنگ را به معرض فروش گذاشته و بازدیدکنندگان و یا خانواده های اهل حال و تفریح را به دستهای زخم خود پذیرایی می کنند. ملیحه! با چادری سیاه و تمام پوشیده، گذر روز را روی دوپا ایستاده و درخواست های رهگذران را اجابت می کند. وقتی یک لیوان چای از وی بخواهی، خیلی مودبانه تقدیمت می کند، بهنگام دریافت حق الزحمه، همانطور که قندان را بدست گرفته و به طرف مشتری نگاه داشته است، مودبانه تر می گوید، نوش جان! خدا برکتتان دهد!
مشتری چای را بدست گرفته و می رود، او ملیحه را نمی شناسد، او آمده است شاهکار شاهان را ببیند، اثر ستم پلید صفتان را، او آمده است از خسرو پرویز یاد کند، ظلم و ستم او را بخاطر آورد، البته اگر خاطری داشته باشد! او چه می داند ملیحه کیست، فرزند کیست، بخاطر چه سیاه پوش است، او اثر دستان ظریف و نحیف ملیحه را نمی بیند، او دستور شاهان را، فکر و اندیشه ترسیده هنرمندان را، زحمت بارکشان و کارگران مفلس را در خاطر مرور می کند و گاهی از شور بسیار و شعف زیاد در پوست خود نمی گنجد، آخر از پدران و دودمان خود یاد می کند و چه چه و به به خود را به ستمگری ستمگران به فریاد می خواند، او چه می داند و براستی چه می فهمد که ملیحه و امثال ملیحه چه می کشند و چگونه لقمه روزشان را بدست می آورند. او چه می داند ... اف بر این دنیا! بر نامردان این دنیا! بر شاهان این دنیا! بر ستمگران این دنیا و هزاران اف بر جهل های ما و جاهلان این دنیا! ...
همین دیشب، بعد از یازده شب، ملیحه تنها، بی مادر، در آن سیاهی شب، تاریکی بساط و روشنی طاق های نمایان، بی کس و تنها، بارهایش را جمع می کرد، دختر می ترسید، از ستم هم نوعانش، پسران حراف و بی حیاء و ناکسانش، مردمان نامرد و نازنانش، می ترسید اما همچنان با تمام ترس بارهایش را جمع می کرد، بارهایش روی سکویی بود، همه را جمع کرده و کناری انبار نمود، پاهای خسته و بی رمق خود را صد متری حرکت داد و طول سکو را پیمود، از چند پله پائین رفت، دوباره روی سکویی دیگر، راه رفته را برگشت، بارهایش را از سکویی بالا به سکوی پائین آورد، با چه سختی و زحمتی، دوباره طول سکو را پیمود و باز از چند پله پائین رفت و باز دوباره طول رفته را برگشت و همچنان بارش را بدست گرفت و کنار پیاده روی خیابان جمع کرد و انتظار ماشینی را کشید تا اثاثش را به منزلش رساند، خیلی انتظار کشید، کسی نبود، ماشینی نبود، اگر بود به رقص و آواز بود و شادی های حضیض و کف و دستهای بی درد و سوز، پشت سرش روی نیمکتی زوجی نشسته بودند، ملتمسانه از آنان خواست که مواظب بارهایش باشند تا در دوردستر وسیله ای را کرایه کند و بارش را به منزل رساند، بعد از ربع ساعت ملیحه با پیکان قراضه ای آمد و اثاثش را بار ماشین کرد و با ترسی دو چندان در آن نیمه های شب به خانه رفت، خانه ای که شاید مادرش مریض بود و یا برادرش، خانه ای که بی پدر بود، خانه ای بی در و همچنان خانه ای با فراوان درد! ...

     
مفرحان! شادخواران! بینندگان! بازدیدکنندگان ستم شاهان!
طاق بینان! چشم دریدگان کسرایی!

      طاق بستان دیدن ندارد، طاق بستان اثر شوم خسروان کذا و پرویزان عزاست، بستان بی طاق و ستم دیده ملیحگان دیدن دارد، ملیحه و امثال ملیحه اینجا آوارگی و بیچارگیشان را به دید و بازدید گذاشته اند، مفت و مجانی، برای دیدن ملیحگان نیاز به بلیط پنج هزار ریالی نیست! برای دیدن ملیحگان فقط کافی است مهر داشته باشید و مهر ورزید، فقط کافی است درد داشته باشید و دردمند بشناسید، فقط کافی است عاشق باشید و عاشقی کنید، معشوق پاک، دست به آسمان و پا به زمین، دشت ریحانگی به دیده ها می شناساند. بستانهای بی طاق واقعا دیدن دارد، اگر دیده دارید، پس بشتابید!!! ...

      والسلام

      کرمانشاه ... طاق بستان ... 02/05/85


اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:14  توسط شریف  |