|
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان
حالتان چطور است؟ چه می کنید؟ حتما عید گرفته اید و به عظمت چنین روزی خوشید و در خرسندی؟ انشاءالله که چنین است. روزگارانی به خیر و خوشی، به چنین روزهایی و تماما به سلامتی، عمر بگذرانید و انشاءالله عاقبت به خیر باشید.
به مانند قبل، ابتدا بر خود وظیفه می دانم از دوستان و عزیزانی چون: « پرنده عشق »، « رضا »، « پونه »، « مهتاب »، « سید »، « ریحانه » و « سلیم » تشکر کرده باشم و برایشان بهروزی آرزو کنم و بگویم: ممنونتان، دشتم را به قدمتان سبز دیده ام و بر چشم گذاشته ام.
عید غدیرخم، روز ولادت « ولایت » است و فراوان بهروز و خوش روز! برای مسلمانان بخصوص برای شیعیان! فراوان ارزشمند و حیاتی و تمام گونه سرنوشت ساز است و چنان مبارک روز! ...
در آن روز رحمت « خداوند »ی شامل انسانیت شد و بر تمامی اولاد آدم ( ع ) منت نهاده گردید و آخرین و کاملترین دین خود را به اراده ای خویش محکم نموده ساخت و نصبی! به دست مبارک منصوبی ( ص ) که از طرفش بود، به عالم و عالمیان عرضه فرمود. این روز مبارک خوانده شد و مبارکمان خواست به خوانده شدنش و چنین! دست رحمتش عالمگیر گردید و روز موعود که اکنون های ماست، منصور شد که انشاءالله نصرتش را به همین روزهای نزدیک! خواهیم دید.
در آن روز خورشید ولایت طلوع کرد، خورشیدی که غروب ندارد و نور افشانیش تا ختم عالم به خواست عالم ساز ادامه دارد و کماکان انسانیت از این عطیه سود و فیض خواهد برد. دست محمدی مسرورانه دست علوی را به عرش و فرش معرفی کرد و چنان غوغایی بپا ساخت که بعضی ها که همیشه عزیز بودند، عزتمندانه به خود تبریک گفتند، به شادی رفتند و به خوشی از خویشان آمدند؛ بعضی ها که غریب بودند انگار آسمان بر سرشان خراب شد، به عزا نشستند، به زخم رفتند و به خصم آمدند.
در آن روز دردانه محمدی که تمام عصمت و پاکی بود و کوثرش نامیده اند، چنان خوشحال شد که همین سرور به زندگیش واداشت و چنین پاکانی به عالم و آدم نمایاند، و نیز وصی محمد ( ع ) که خود کسی بود و بسیار خوشتر کسی، با لبیکش! عزت خاتم الرسل را در فرداها به عین و دین نشان داد و هم اکنون این عزت اوست که هیبتمان داده و چنین خوشمان ساخته است. الهی شکر، بیشتر از این خوشمان باد!
در آن روز سایه های غم محو شد و لاله های سرخ روئیدن گرفت. خویشی و دوستی همان روز بسته شد و خصم و خشمانی نیز همان روز که ولدان چموش بودند، ولادت یافتند که قدم های نحسشان را هم اکنون نیز در جای جای تنمان می بینیم. رقص کسانی که خوش بودند، نمایان بود و غم کسانی نیز که یارایی شیطان را به خود خواسته بودند نمایانتر، اما گونه ای بی زبانتر و طوری ساکت و آرامتر.
در آن روز علی ( ع ) که حیدری ائی کرار و خیبری ائی فرار بود، نام ولی گرفت و برای همیشه امیر مومنان شد و سقایی کوثر را به ید با کفایش، رضایت داد و چنین! چه سینه هایی را از سوز و عطش نجات داد، چه پاک و پاکزادگانی را بر کرسی امامت نشاند و چه بزرگوارانی را بر عرصه آورد و الگو ساخت. معصومانی چون: حسن، حسین، علی، محمد، جعفر، موسی، علی، محمد، علی، حسن و نیز محمد که یوسف فاطمه است و پسر « نرگس »، همانی که خاتم الاوصیاءاش می خوانند.
در آن روز و نیز تا امروز شادی آمد و شادگان نمایان شد و افکاری از بلاتکلیفی بدرآمد، در باران رحمت الهی، چتری نیز بر سرها افراشته شد، چتر ولایت و نیز نیابت و نایبی چه از نوع خاصش و چه از نوع عام، نظرهای شریفی مشخص گردید و زندگانی پیدا شدند که به واقع، مفهوم زندگی را به نیکی و عمق می فهمند. و اکنون نیز می بینیم که برای فهمشان چه جانفشانی هایی که نمی کنند. مرامشان پایدار و عمرشان به عزت و خیر، دراز باد!
دوستان! این عید سعید و فرخنده را پیشاپیش تبریک و شاد باشتان می گویم. به شادی بزیید و به خیر همیشگی مانوس مانید.
والسلام.
صومعه سرا... گوهرباران... 17/10/85
سلام دوستان
حالتان چطور است؟ چه می کنید؟ حتما کوی مرادتان را می پویید؟ انشاءالله که چنین باشد. روزگارانی به خیر و خوشی و تماما به سلامتی، عمر بگذرانید و عاقبتتان به خیر باشد.
ابتدا بر خود وظیفه می دانم از دوستان و عزیزانی چون: « دل تنگ »، « مهتاب »، « مطهره »، « ریحانه »، « حبیب الله ذکی » و « پونه » تشکر کرده باشم و برایشان بهروزی آرزو کنم و قدمشان را بر چشم گذارم.
و اما فرصتی پیش آمد و سرزمین خراسان را مدتی بیش از یک ماه، میهمان شدم و در جوار ثامن الحجج حضرت علی ابن موسی الرضا ( ع )، سایه اش بر فرازم بود. جایتان خالی، چقدر خوش گذشت، البته به باورتان بیاید که تمام دوستانم را در آن کوی دوست، بیاد آوردم و زیارتی را مخصوص به نیابت از همه و به دعایی چنین:
« ... آقا! اینان عزیزان منند و از جنابتان التماس دعا دارند، خواسته هایشان را بنظر مبارک آور و رازهایشان بشنو، ای کریم و بنده صالح و خالص خدا! ... »
به جای آوردم و در آن زمان این اسامی یادم بود، بشرح زیر :
« ... آخرین منجی، از مسجد چی باقی مانده، اسطوره های ملی ایران زمین، چهار عزیز در اسارت، حضور یک، صدای سخن عشق، صفحات انتظار در فراق گل نرگس، ماه گرفته، ماوای انتظار، منتظر تنها، منتظران یوسف فاطمه، هم نامی دیگر، همسفر مهتاب، ولگرد ستاره ها، یک دوست، ارمیا، محبان اهل قلم، لب گزه، همفکری، مهاجر، سیده و یه چشم به راه، فاطمه، صدر، امین، رهرو، سفیر، ونداد، چشم انتظار یار، روح الله، سراب عشق، پای میز اندیشه، دو تا دونه آدم، آتشفشان دل، قافله نور، عروج یک فرشته (مادر)، و ...، و دوستانی که وب ندارند و اهل سلام و صلواتند، ... »
این تمام وسعم بود که به جای آوردم و ذره ای شاید، از تمام محبتهایتان را پاسخ دادم، انشاءالله خداوند از من و شماها قبول فرماید.
بهنگام عبور از پایتختتان ( ببخشید! تهران را می گویم و نیز ببخشید! انگار، همه مخاطبانمان پایتخت نشینند! که البته نیستند، بعضی ها تخت نشینند که خوششان باشد. ) از میدان امام حسین تا سه راه افسریه، با راننده میانسالی مسافر شدم، فهمید که عازم مشهد هستم، به حضرتش خیلی سلام و صلوات فرستاد و خوشی را به حالم فراوان خواست و با حالتی محزون و شاید گریان که متوجه نشدم، گفت:
« آره، من تصادف کرده بودم، حالم خیلی وخیم بود، ماه ها در بیمارستان خوابیدم تا کم کم سلامتیم رو بدست آوردم، در این مدت بجز مادر و خواهرم! کسی حالم را جویا نشد، این دو برام خیلی زحمت کشیدند، خیلی به من رسیدگی کردند، خواهرم نذر کرده بود، وقتی از تخت بیمارستان پایین بیام، منو ببره پابوس امام رضا، اینطور هم شد، عصا بدست به زیارت آقام رفتیم، یه روزی، تو صحن حرم، همراهانمو گم کردم، خیلی شلوغ بود، به حدی که، عصا از دسم افتاد و هر چه گشتم، عصامو پیدا نکردم، بعد از مدتها گشتن، تازه متوجه شدم که بدون عصا خوب راه میرم، با خودم گفتم، عصارو میخوام چه بکنم، عصارو وللش، منکه خوب راه میرم، ... ، آره با عصا رفتم زیارت آقا، بی عصا برگشتم، قربونش برم الهی، الان ببین، سورموره گندم، انگار نه انگار که من تصادف کردم، اونم تصادف آنچنانی، تو هم رفتی اونجا، دنبال عصام نباشی ها، دیگه نمیخوامش، من لطف آقامو میخواهم که به من داد! بازم میده، الهی قربونش برم! ... »
سه راه پیاده شدم، بعد از روبوسی، کرایه اش را دادم ، به حرفهایش فکر میکردم، چقدر ساده و قشنگ می گفت، چقدر بی آلایش، به حرفهایش شک نکردم، چون سر بسته گفت و همه چیز را هم گفت، وقتی سخن می گفت، به من نگاه نمی کرد، چشمهایش به جلو بود و به جاده، البته غیر از این هم نباید می بود. یادش به خیر ...
مشهد، با جوان عزیزی آشنا شدم، از بخت خوبم! همکارم بود، مهندس بود و در رشته مخابرات درس خوانده بود و کارمند مخابرات استان کرمان، شهرستان زرند بود، چقدر با صفا و پاکدل بود، از او خاطره ها دارم، شاید به وقتش بگویم تا همچنان که من استفاده کردم، شما دوستان هم حظ ببرید و فیض ایشان، به گفتن هم شده، نصیبتان شود و سود ببرید! ارادت عجیبی به آقایش داشت، من می گویم و شما می شنوید! از خدا می خواهم چنان زیارت و چنین دوستانی نصیب شما هم بشود و اندازه ارادتتان را به صاحت مقدسش، به حضور ببینید، شما واردترید و جملگی حاضرتر و نیز بسیار پاکتر، انشاءالله روزی چنین و بیش از این از شما دوستان هم بشنوم ...
امروز که به وبلاگم نگاه می کردم و نظرات دوستان را از نظر می گذراندم، آخرین را، طوری دیگر دیدم، به وبلاگ دوستان هم که سر زدم، از همین عزیز! باز مطلبی یافتم که برای « ماه گرفته » نوشته بود، آنچه که من از ایشان به خیر دارم، چنین است:
« سلام شعر زيبايي و دلنشيني هست . راستي يه بوهايي ازش مياد نکنه عاشق شدي ؟ بعيد نيست کسي تو رو اغفال کرده باشه. مي دوني چرا چون يه دفعه غيبت مي زنه و يه دفعه هم مياي و از اين جور شعرها مي نويسي خلاصه حال و هواي وبلاگت بطور کلي تغيير کرده . بهرحال اميدوارم که بخير بگذره و هرچه زودتر سر و سامان بگيري . يه فکري هم به حال اين بنده خدا ها بکن خيلي نگران هستند فکر کردي همه مثل من بي خيالند که سال و ماه يادي از تو نکنند. براي شما و همه دوستان عزيز آرزوي موفقيت مي کنم خدا نگهدارتان »
و آنچه که در وبلاگ « ماه گرفته » یافتم و آن نیز خیر بود، چنین بود:
« سلام من از طريق وبلاگ شريف عزيز وارد وبلاگ شما شدم اميدوارم ناراحت نشوي. البته قصد دارم به وبلاگهاي ديگه هم سر بزنم چون يه سئوالي برام مطرح شده. چرا شما از دلتنگي صحبت مي کنيد و هميشه حالت نگراني و گرفته داريد برام خيلي عجيبه حتي شريف هم اينگونه هست يعني اگه فردي شاد و سرزنده باشيد خدا به حرفهايتان گوش نمي دهد و يا مثل شريف احساس دلتنگي بکنيد بخصوص غروب پنج شنبه امام نگران مي شود و مي آيد؟ بازم از شما مغذرت مي خوام و برايتان آرزوي موفقيت مي کنم خدا نگهدار »
گرامی، سرکار خانم « پونه »، از اینکه سر می زنید و نظر می دهید و گاهی هم متفاوت از دیگران می گویید، مانند نظری که برای « ماه گرفته » داشتید و طوری هم سر به سر ما گذاشتید، به رسم دیرین بایدم شاکر باشم و از امثالی چون شخص شما، فراوان سپاسگزار گردم.
می گویم، بوی بی عشقیمان چگونه به مشام سرکارتان رسیده که اکنون بوی عاشقی را استشمام کرده اید؟ نکند از ما بهترانید؟ گونه ای فرشته صفت؟ که بو های به مشام نرسیده را قبلا می شنود و اینگونه همگانی می شنوانید، آیا اینطور است؟ خوشا به کردارتان! و آفرین بر من! که چنین احساسهایی را در شما دوستان محسوس می کنم، حالی خود خبر ندارم و این از عجایب است. لابد با اجوبه ای طرفم که خود خبر ندارم! و یا اینکه خودم عجیبم! همینقدر می دانم که غافل نیستم، در این شانزده سال، هیچ صیادی تاکنون حتی به آنی، مرا در تور خود نیافته، چه به اینکه اغفالش شوم، الوانش را بچشم گیرم و یا لذت طعمه اش را حریص باشم. حرص من از نادانی است که دانایی می طلبد. صیادان امروز چنین حرصی را تحفه نمی یابند و از ارزش بدور می دانند و چنین، شرافت کسبشان را در عرف و رسمشان بی اعتبار نمی کنند. اینکه گاهی به نثر می آییم و گاهی به شعر می رویم، زمانی پیداییم و مدتها ناپیدا، گاهی می گوییم و زمانهایی می شنویم، این نهایت وسعمان می باشد، وقتی داراییت کم باشد، لابد کاراییت نیز کم خواهد بود، آیا نشده سوپری محلتان گاهی به شما بگوید، هان! کجای؟ کم پیدایی؟ بقول کرمانشاهیها، دیارت نیست؟! نداری، کم پیدایی نیز دارد، این یعنی بقولتان: « یه دفعه غیبت می زنه و یه دفعه هم میای و از این جور شعرها ... »
و اما از آنچه که به « ماه گرفته » گفتید، چون از کاشانه من به خانه اش رفتید و نیز آنجا هم یادی از من کردید، چند کلامی را به رسم در به دری با آن گرامی، با شما گرامیتر می گویم:
چرا دلتنگیم، چون وسعت حکومت آن عزیز پس پرده و حاضر را فراوان شنیده ایم، دلهایمان به چشیدن رحمت آن بنده رحیم در طلاطم است، بغض گلویمان را گرفته، بی تابیم، از بس جانی و جنایت می بینیم، از بس دروغ می شنویم و عمل صالحی نمی یابیم! ...
چرا نگرانیم، چون گران جانی را منتظریم که صلابت قدومش گرانمان خواهد کرد و احدی را جرات نخواهد بود تا به چشم بد، بینندمان! دیگر مستضعفان را نخواهند کشت، به زمانهایی به زحمت پررحمت او و شنوایی ما، عالمی دیگر خواهیم ساخت با همین آدم، در ایام آن خاتم! ...
چرا گرفته ایم، خود نیک گفتید، گرفته ایم، چون هر داشتیم گرفته اند، دادمان را پاسخ نمی یابیم، هر دری را می زنیم از قبل بسته اند، هر چه داشتیم برده اند و خونهای دلمان را گرفته اند و به نایهای خود و کسانشان خورده اند، چرا گرفته نباشیم که دادخواهانمان به خون آشامی فخر می فروشند و تظلم خواهی ما را به سخره می گیرند!
چرا شاد نیستیم، آیا شادی ایی برایمان مانده، وانگهی شادی را چه معنا کنیم، آیا ندیده اید که آخر همه قهقه ها به گریه ختم میشود؟ می توانید این گریه آخر را نا شادی معنا نکنید؟ نمی توانید! ما پله ای را جلو هستم، قهقه نکرده، اشک ختممان جاری است و این طوری همان شادی است، شادی ای ناب، وقتی دلتان گرفت و زانوی غم دوری عزیز شریفتان را بغل گرفتید آنگاه از احساستان، لذتی خواهید یافت که به هیچ شادی حضیضی چون قهقه و رقص و آواز و ترانه، حتی از نوع محترم و لذیذش، معاوضه نخواهید کرد! ... البته امیدوارم هیچ زمانی غمگین نباشید و آرامشی تمام، قوام جانتان باشد، شاد باشید و شاد بزیید که حقتان خواهد بود.
چرا سرزنده نیستیم، چرا نیستیم؟ ما نیستیم؟ دادمان گوش فلک را کر کرده است، داد و هوارمان، طوری آرامش از ظالمان ربوده است، لاله لاله می روییم، هر چند پر پرمان می کنند اما باز از بری دیگر گل می کنیم، هر چند گلابمان میگیرند اما همچنان معطریم، آوازه مان ورای این عالم را گرفته است و امثال ما شهیدیم ، همانی که خدایمان در قرآنش زنده واقعی و جاویدش خوانده، پس ما زنده ایم و نیز سرزنده و آنانی که زندگی می شعارند، آری زنده اند، به هشتاد سالی زنده اند، نه سرزنده بلکه بعد از هشتاد سال مرده اند و در مردگی مخلد! ... و باز البته شما سرزنده اید و عاقبت به خیر شونده، الهی زنده باشید، سایه تان مستدام و عمرتان پر دوام.
خدا! حرفهای ما را گوش می دهد، چون بواقع ما شاد و سرزنده ایم و او خدای رحمان است، این درس شخص شما است و ما به واقع، درس گرفتگان شماییم و از پایین، کرسیتان را نظاره گریم و حظ می بریم، زمزمه هایی که می کنیم و نجوا گونه « گفتم و گفتی » می سراییم، درس پس می دهیم، این خود، تمام شادی است و دنیای امید و امیدواری، خدای را به رحمانیت عام و رحیمیت خاصش می شناسیم و به این شناختمان موید و مفتخریم!
ما با « مهدی » گفتنمان، قصد نگرانی امامان را نداریم و تشریف فرماییشان را به بدین علت نمی دانیم، اکثری از ما بخواهد، نخواهد آمد، کما اینکه زیاد گفته اند اما نیامده است، مگر به خواست ماست، آمدنش بخواست خدایش خواهد بود، او بقیه الله است و « بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »، چون ادعای ایمان داریم، خود را طوری مومن راه او می دانیم، بنابراین خیرمان را در او می بینیم، سحر های جمعه با عزیزمان نجوا می کنیم، در واقع می خواهیم با او مانوس شویم و طوری دنباله روی کنیم، چه اینکه او امام ماست و ما ماموم، او حاضر و شاهد و صاحب ماست و ما جیره خور خوانش، خدای او همچنانش بسلامت بدارد و از هر گزندی دور و ما را به فرامینش مومن فرماید و به دوستیش مسرور.
آخرین خواستتان را به شما بر می گردانم و همانندتان می گویم:
« ... از شما مغذرت مي خواهم و برايتان آرزوي موفقيت مي کنم. خدا نگهدارتان. ».
والسلام
کرمانشاه ... آزادی ... 08/10/85