|
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
|
بسم الله الرحمن الرحیم
دوستان!
سلام و عرض تحیت و احترام! حالتان چطور است؟ سلامت هستید؟ انشاءالله که اینطور است، جملگی موفق و موید، و منصور الطاف الهی واقع گردید. روز و شبهایتان به خیر و تماما به خوشی باد.
این پست را چند کلامی به گفتگو و صحبتهای دوستانه می نشینیم.
اینجا ایران است، بندر انزلی، شمال ایران، استان گیلان، سرسبز و خوش نواز و فراوان بارانی و فضای نم گرفته، دریا و ساحل شنی نرم و دل انگیز، ماهی و مرغان دریایی، امواج سر بسر رسیده و کف کرده با نمای سفید و آبی، آبی مثل آبی آسمان و سفید مثل سفیدی دل سپید بختان و روی سپیدان، نرده های چوبی با سیم های خار دار، گوشماهی های سفید و خال خالی، سکوهای در آب فرورفته و کج و معوج، دخترکانی با پیراهن های گلی گلی و موهای صاف و کشیده و شانه بسر، پسرکان بازی گوش و خندان و حریص و خیالی و پر طمطراق، اتومبیل های بصف کشیده و رنگارنگ و آدم های جورواجو و اهل حال و بعضی اهل قیل و قال، ظاهر را که می بینی همه خندان و خوشحالند اما وقتی دقیق میشوی ظواهری است و از بواطن خبری نداری و نمی دانی که در پشت این نقابها و طوری حجابها چه می گذرد و ...
اینجا محل بچگی حمید است، آنروزهایی که هنوز مدرسه نرفته بود اما می دانست که نان را بابا می دهد ولی آب را! نه! نه هنوز! چون بخیالش، میشد آب را از شیرهای نصب شده کنار خیابان خورد و یا بخانه آورد و بابتش پولی هم نداد! و نیز می دانست که « دارا انار دارد »، البته می دانست که « دارا » انار دارد! وگرنه در محل کودکی حمید، کسی اسم فرزندش را دارا نمی گذاشت، حمید هم با چنین اسمی آشنا نبود و نیز نمی دانست « سارا » یعنی چه؟ مثل امروز که نبود، عروسکان « دارا » و « سارا » با قیمتهای آنچنانی، چشمان معصوم کودکانمان را آزار دهند و بسیار البته با اسامی ایی، مثلا ایرانی، مانند « دارا » و « سارا » آشنا شوند، حمید از امروز در آن روزها چیزی نمی دانست اما خاطرات دیروز را، امروز خوب بخاطر می آورد و برای دوستش « کریم» تعریف می کرد:
« ... بچه که بودم، همینجا، آن پایینتر، محله ای بود باسم کلور، رودخانه ای داشت، همین رودخانه که الان از محله شنبه بازار می گذرد، تابستانها هر روز در رودخانه شنا می کردیم، به یاد دارم یک روز، قایقی پر از هندوانه، از کنارمان گذشت، یکی از هندونه ها افتاد توی آب، ما داد زدیم که آهای! آقا! هندوانه افتاد، هندوانه افتاد!، قایقران گفت، مال شما، بخورید نوش جانتان، ما بچه ها حمله ور شدیم، هندوانه را از آب گرفتیم، دستجمعی خوردیم، چه کیفی داشت! ... »
حميد مکثی کرد و ادامه داد:
« ... یک روز، از پدرم پول گرفته بودم تا یک لکوموتیو اسباب بازی بخرم، در بازار قبلا در مغازه ای دیده بودم، پول دستم بود، بچه های غریبه دیدند به من حمله ور شدند، تمام پولهایم را گرفتند و تا می توانستند کتکم زدند، داد و فریادم باعث شد مردم دور و اطرافم جمع شوند، ماجرا را تعریف کردم، بچه ها را گرفتند پولهایم را پس آوردند، یکی از آن آقایان گفت، بچه! پولت را بر می داری، یک راست به خانه ات می روی، دیگر هم اینجا پیدایت نمی شود وگرنه گوشت را می گیرم و با میخ به دیوار می کوبم! من باور کردم ترسیدم، فکر کردم حتما اینکار را می کند، همانطور که آن آقا می گفت به طرف خانه ام روانه شدم ، چند روز بیرون نیامدم، به پدر و مادرم هم چیزی نگفتم، دیگر هیچ وقت! اسباب بازی نخریدم، آن قطار بازی باطری می خورد، خیلی جالب بود، چراغ هم داشت با نور قرمز! بوق هم می زد، با مصرف روغن دود هم می کرد، قشنگیش هنوز در دلم مانده است، شاید یک روزی خریدم، البته نه برای خودم! ... »
کریم گفت:
« ... آدمی از بدو تاثیر مادی، تولد تا کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و ... طوری، تحت تاثیر عوامل ارثی، محیط خانواده و نیز محیط بیرون، خمیر مایه خود، نحوی اجداد خود و موارد دیگر، شکل می گیرد و در حال ساخته شدن است. هر کسی در هر سطحی، طوری خود منحصر بفردش را داراست، با این دارایی، زندگانی می کند. در مراوده، گفتگو، هم نشینی با همنوعان خود، با خلق و خویهای مختلفی مواجعهیم، بعضی برای ما خوش آیند و جالبند، بعضی نیز ناخوش آیند و طوری آزار دهنده جلوه می نمایند، مورد اخیر، گاهی برایمان قابل تحمل و شنیدنی است، گاهی به تحمل نمی آید و توان شنیدن و دیدنش نیست. مثل همین موردی که گفتید، مردم آزاری، ... کارهایی از این قبیل! ... »
دوستان!
سلام و عرض تحیت و احترام! حالتان چطور است؟ سلامت هستید؟ انشاءالله که اینطور است، جملگی موفق و موید، و منصور الطاف الهی واقع گردید. روز و شبهایتان به خیر و تماما در این ایام به مهر انگیزی « حسین بن علی! ... »، مهر افزون باد.
قال رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم ):
خدا کسی را که حسین را دوست بدارد دوست می دارد.
زیارت عاشورا را در منابع و مآخذ معتبر نظیر مصباح متهجد، مصباح الزائر، کامل الزیارات و ... با سند های گوناگون، روایت شده است. حتی محدث نوری، آن را حدیث قدسی دانسته و در تایید مدعای خویش به حدیثی از امام صادق علیه السلام استناد نموده است. خلاصه ای از حدیث مورد استناد محدث نوری، چنین است:
« ...
به این زیارت و دعا پایبند باش و آن را قرائت نموده، حسین علیه السلام را با آن زیارت کن که من برای هر کس که از دور و نزدیک این زیارت و دعا را بجای آورده، نزد خدای متعال ضامنم که زیارت او قبول شود، سعیش مشکور باشد و درود و سلامش بدون حجاب و مانعی واصل گردد و خدای متعال حاجتهایش را بهر اندازه که باشد برآورد و او را محروم و نامید نسازد.
ای صفوان! من این زیارت شریف را با همین ضمانت از پدرم گرفته ام، و پدرم از پدرش علی بن الحسین علیه السلام با همین ضمانت، امام حسین علیه السلام از برادرش امام حسن علیه السلام با همین ضمانت، امام حسن علیه السلام از پدرش امیرالمومنین علیه السلام با همین ضمانت، امیرالمومنین علیه السلام از رسول اکرم ( ص ) با همین ضمانت، رسول اکرم ( ص ) از جبرئیل علیه السلام با همین ضمانت و جبرئیل علیه السلام از خداوند عز و جل با همین ضمانت گرفته اند.
... »
سیف پسر عمیره در پایان نقل خویش از قول صفوان گفت، که امام صادق علیه السلام به من فرمود:
« ...
ای صفوان! هر گاه حاجتی پیدا کردی، هر کجا بودی این زیارت و دعا را بجای آور و حاجت خود را از خدای متعال مسئلت کن که توسط خداوند، برآورده خواهد شد. البته خدای متعال به لطف و منتش با پیامبر خویش، وعده خلافی نمی کند، شکر و سپاس، مخصوص ذات او است.
... »
بحارالانوار، علامه مجلسی، کتاب المزار، ج 101، ط جدید، ص 296، ج 3، بنقل از کتاب مصباح المتهجد، شیخ طوسی، صص 542 تا 546.
در ماه تشنه ها سفر وزن و واژه ام تــــکرار میشوم فقط از خوانـــــــــــدن خودت
بر روی نام ماه شب و ... واژه بهـــار یا حرمت آل سحر ... شده ام روشن خودت
گفتم دلم گرفته صدایـم نمی کنی؟ گفتــی بگیـــــر دســت مـــن و دامـن خودت
جایی نرفته ام صدرا ... وضو بگیــــر امشــب بیـــا بــه دیــدن مــن در تــن خودت
والسلام.
کرمانشاه ... حافظیه ... 04/11/85