تبليغاتX
خورشید مغرب
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
بسم الله الرحمن الرحیم بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »        اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً »        



بسم الله الرحمن الرحيم 

 
      خواندن دعای ندبه تمام شد ولی گفتگو و ندبه گویی ها ماند و هنوز هم ادامه دارد. تا کی، خدا عالم است و بسیار قادر، و تقدیر بدست اوست.

      حمید و ابراهیم بیرون آمدند، با دستانی پر، پر از بیسکویت و شکلات، در ظرفی پیچیده، عیان و نمایان، البته همه داشتند و این دو هم.
نرگس و نسرین هم از طرف درب زنانه بیرون آمدند، و به طرف آن نیمکت سنگی موج د ار، روبروی درب ورودی مسجد، که کنار حوض بود، راه افتادند.
نیمکت سرد بود، حمید و ابراهیم، خودشان را جمع کرده بودند، پاشنه پاهایشان را روی زمین می چرخاندند. سرهایشان پایین و دستهایشان در جیبهایشان بود. پاکتهای شیرینی را هم که در کیسه های مشمایی بود، بینشان، روی نیمکت گذاشته بودند.
اول نرگس سلام کرد، بعد نسرین، ابراهیم جواب داد، اما حمید مات و مبهوت آن دو را نگاه میکرد، گاهی آن دو را نگاه میکرد و گاهی ابراهیم را، نمی دانست چه بکند، چه بگوید و به که بگوید، نسرین هم انگار ترسیده بود، عین بچه ای که به مادرش بچسبد ، به نرگس چسبیده بود و با یک نگاه معصومانه ای حمید را نگاه میکرد، هیچکس حرف نمی زد، حتی نرگس.
حمید بلند شد و بطرف پشت این سه راه افتاد و بعد از چند قدم، به طرف چپ، طرف غرفه کتابفروشی مسجد رفت. گیج بود، باور نمی کرد و چنین انتظاری نداشت، حین راه رفتن با خودش حرف می زد، با خودش، عصبانی بود، از دست ابراهیم، بیشتر از دست نرگس، البته از دست نسرین هم. قولی را که به نرگس دیشب داده بود، تازه میفهمید و به یقین می رسید، کتابفروشی را دور زد و از پشت آن و از روبروی ابراهیم و نرگس و نسرین، چند متر دورتر، به طرف درب مسجد رفت و وارد مسجد شد. هنگام ورود، از پشت، ابراهیم او را دیده بود.

      ابراهیم سکوت جمع سه نفره را شکست و گفت: « خانما، حمید رفت داخل مسجد! »

      بغض نسرین ترکید، با گریه گفت: « بخدا، ناراحتیشو نمیتونم ببینم، چی بکنم، چه جوری توجوشو به خودم جلب کنم، خیلی سخته، اینقدر حیاء، اخه من چی بکنم! ... »

      نرگس بلافاصله گفت: « صبر کن، بخدا توکل کن، تحمل داشته باش، کار بزرگیه، احتیاج به فکر کردن داره، زود اومدی، زودم میخوای بری، صبور باش، حمید دل مهربونی داره، دنیای صفا و صمیمیته، اونو به حال خودش بذار، ایشالله نتیجه میگیری، اینقدم آبغوره نگیر، اشکاتو برا اینکار تلف نکن، اشکت ارزش داره، قدر اشکتو بدون، نذار برا دنیا بریزه، اشکو خلق کردن برا امام حسین ( ع )، راستی اینو چرا بتو میگم، ولی اگه خواستی میفهمی!، ... »

      نسرین در جواب نرگس گفت: « نرگس خانم، چرا گریه نکنم، گریه برام خوبه، الان یه جوریم، تمام شوق وجود منو گرفته، در عین حال میترسم، از اینکه قبول نکنه، محلم نزاره، بخدا خیلی دوسش دارم، میدونی، الان، بیشتر از شش ماهه، این خواسته رو تو دلم نگه داشتم تا پریروز، که دل به دریا زدم، و اونجوری ، همه چی رو گفتم، اما مث اینکه اشتباه کردم، بد وقتی، بد جایی مطرح کردم، ولی چاره ای نداشتم، اون لحظه عقل از سرم پریده بود، اخه نمیدونی! ... من روز بروز بیشتر به ایشون علاقه مند میشم، هر چی رو از یه همسر باید بخوام در ایشون سراغ دارم، خیلی فکر کردم، ذره ای شک ندارم و از این لحاظ به خودم، اطمینان دارم، من از چیزهایی که خیلی بهش اهمیت میدم درسه، از بچگی تا یک سال پیش، من تو درس خوندن، امتحان دادنم، اصلن رقیب نداشتم، کسی به گرد من نمیرسید، دیگه خیلی مغرور شده بودم، تا اینکه اومدم دانشگاه، آقا حمید غرورمو شکست، تنها کسی بود که این کارو کرد، اما اصلن بچگی و بد اخلاقی نکرد، خیلی محترمانه، بخودش نمیآورد که از من سرتره، احساس میکردم نه ناراحت میشه و نه خوشحال، برام عجیب بود، ، اخه من تو رقابتهام خیلی بد اخلاقی میکردم، اگه میدونستم که کسی ، توانایی رسیدن به منو داره، به هر طریقی دوست داشتم شکستش بدم، نذارم به من برسه، اما پیش آقا حمید نتونستم، نه نتونستم، بلکه تسلیم شدم، احساس کردم خیلی عقبم، و اون ازم خیلی جلویه، تو بحثای کلاس غوغا میکنه، اصلن درسها رو یه جور دیگه میفهمه، استادید، خیلی تعریفشو میکنند، تو بحث اینقدر آرامه، اینقدر مودبه، ...، نمیدونم ، فقط اینو میدونم که از سنش خیلی بزرگتره، نرگس خانم، آقا ابراهیم، کمکم کنید، شما رو به این مکان مقدس، شما رو به صاحب امروز، منکنه اینجا رو و صاحب اینجا رو نمیشناسم، اما میدونم که شماها به این مکان خیلی علاقمندید، دستمو بگیرید ... »

      نرگس خطاب به ابراهیم گفت: « برو ببین حمید در چه حاله، چه میکنه، ببین میتونی راضیش کنی، بیاری بیرون!... »

      ابراهیم وارد مسجد شد، حمید را دید، خواب بود!، انگار نه انگار چه رخ داده، در آرامش تمام در قرار خودش بود، در یک گوشه ای، سمت راست محراب، بالا، دوزانوی خودش را بغل گرفته بود و سرش را کج کرده به دیوار تکیه داده بود. ابراهیم بیدارش کرد، وقتی حمید بخود آمد، دست ابراهیم را گرفت و بلند شد. دو نفری از مسجد خارج شدند.
این عادت دیرینه حمید بود، همیشه در ناملایمات زندگی و شوکهایی که به وی وارد میشد، گونه ای ناخواسته به خواب میرفت و بدین طریق قرار میگرفت و تن و خیالش را به خواب می برد، جانش را به پرواز می داد و نا آرامیش را با خوابش آرامش می داد، هرچند وابستگانش را خوش نمی آمد ولی حمید این گونه بود.
به طرف نرگش و نسرین رفتند. حمید سلام کرد و نرگس جواب داد. ساک مسافرتش را جابجا کرد و پشت به مسجد و روبروی نرگس، روی ساکش، روی زمین نشست، ابراهیم سمت راستش بود و نسرین طرف دیگرش و نرگس هم وسط آن دو روی نیمکت سنگی نشسته بودند.
نسرین سرش پایین بود، ابراهیم لبخند می زد، نرگس هم میخکوب حمید بود، بحدی که حمید شرمش گرفت و سر به زیر شد، اکنون خواسته و خواهان هر دو سرشان پایین بود. نرگس نگاهی به آن دو انداخت و در گوش همسرش چیزی گفت، چه گفت، معلوم نبود ولی اثرش خنده زن و شوهر بود، که خیلی معلوم بود.

      نرگس به حمید گفت: « تو حالا چرا اینجا نشستی؟، روی زمین، وسط ما!؟ »

      حمید گفت: « ها!، اینجا نشستم، وسط شما، تا ببینم و بفهمم، این چه کاری بود شماها با من کردید، شما نرگس خانم، شما چرا، من شما را اهل خودم دونستم، با شما درد دل کردم، بلکه دردمندم باشید و کمکم کنید، اینطوری، با این وضع، این خانمو کشید آوردید اینجا، که چه، نکنه من سوژه شما شدم برای واقعیتی که باهاش مشکل داشتید، میخواستید بسنجید که عمل فرضیتون تو واقعیت چه میشه، این طور بود، من مضحکه شما هستم، دختر مردمو، یه نامحرمو، کشید آوردید اینجا که چه، ...، شما چرا نسرین خانم، شما مث اینکه میخواید روز بروز به اشتباهاتتون اضافه کنید، ...، شما چرا آقا ابراهیم، مثلا حقوق میخونید و اینطوری حقمو ادا کردید، نمی دونم این آشو کودومتون پختید، بکشید ببینم، بکشید ببینم چه مزه ای داره، شماها قصدتون چیه، از همتون دلگیرم، نرگس خانم از شما بیشتر، چون بزرگتر مائید و عاقلتر ... »

      وقتی صدای حمید قطع شد، نسرین گفت: « من!، من!، ... »
گریه امانش نداد، چیزی نگفت، فقط گریه کرد، گریه او و بعد از مدتی همراهی حمید. عین مادر مرده ها، هر دو گریه می کردند، انگار دنیای غم در دل هر دو بود و گریه هاشان قطع نمیشد.

      نرگس، بشاش شد، چهره اش افروخته و خوش نما گردید، با تبسمی بی نهایت قشنگ و شاید اشک آلود، رو به نسرین کرد و گفت:: « عزیزم، بردی، تو برنده شدی، آرام باش، آرام!، من حمیدو میشناسم، گریه حمید یعنی رضایت، حمید اینجوریه، همیشه نهایت مهرشو با گریه نشون میده، این گریه اش یعنی بله!، البته با اجازه بزرگترها!، آقا ابراهیم!، یه تیکه ای بیا، همه چیزو بگو، حرف همه رو، حرف منو، خودتو، این دو تا رو، این تازه آشناها رو، من عشقو تو چشمای این دو تا میبینم، الهی شکر، خدایا شکرت که از شرمندگی در اومدم، خدایا خیر از تو و خواستن ازما، خدایا عاقبت بخیرشون کن، ابراهیم بیا، بیا دیگه!... »

      ابراهیم، چنین پر سوز و جانانه به سرودن آمد، حزین و بسیار خوش و دردآور، فراوان شیرین و آن صدای مبارک و خدا دادی:

« ...

      به مــژگــان ســـیه کــردی هــــزاران رخنــه در دیــنم
        ( ... ای دوست ... ای دوست )
      بیــا کــز چشــــم بیــمــارت هــــزاران درد بــر چــینم
        ( جون جونم ... بلات بجونوم ... نامهربونوم )


        ( الا ای همنشین دل ... )
      الا ای همــــنشــــین دل کــه یــارانــت برفــت از یــاد
        ( مرا روزی مباد آن دل ... )
      مرا روزی مبــــاد آن دل کــــه بــی یــــاد تو بنشــینم
        ( ... ای ... ای ... ای دل ... )


      جهان کین است و بی بنیاد از این فرهاد کشتن یاد
        ( ... فریاد ... فریاد )
      که کرد افســون و نیرنگــش ملــول از جــان شیرینم


      اگر بر جــای مــن غیری گزیند دوســت حاکم اوست
        ( ... اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست ... حاکم اوست )
      حرامم بــاد اگر مــن جــان به جــای دوســت بگزینم
        ( ای ... دوست ... دوست )

... »

      ابراهیم با این خواندنش غوغا کرد، رهگزران بی خبر از اوضاع، قدم از پای می گرفتند، غرق تماشای نوای ابراهیم بودند، غمخانه ای شده بود. مردم بی خبر بودند ولی ابراهیم هم قصد دیگری داشت، خبر دیگری، برای جان امامش میسرود، او قصدش امامش بود، هر چند برای جمع خصوصی دو پهلو بود ولی قصد اصلیش گرفت، چون یاد و صدای امام به یادها افتاد، این جمع که غرق شادی گریه بودند، غرق سوز و فراق، فراق یوسف فاطمه، فراق جان عالم، فراق دوست، دوست واقعی، سر سلسله خوبیها، و آخر نیکیها. اینجا بود، مکان امن و امان، مکان امام و جمع منتظران و فرازگوییهایشان:

      نرگس از ابراهیم خواسته بود، اما خودش بیش تر، شیدا بود و وجد شوهرش را به زبان خودش ترجمه می کرد و با گل نرگسش! شوری شعور آفرين داشت، به نجوا و التماس و دعا چنین می گفت:

« ...

      هر چه گل است ، به سمت آمدن تو، نثار باد!
      هر چه شکفتن است از سوی دست های تو، پایدار باد!
      هر چه گفتن است از نام و یاد تو، پیوسته افزون و پربار باد!
      ای دلدار! ای محبوب عاشق این دیار! ای برترین یار! از آن زمان که مردمان، قابلیت تنفس و زندگی در حضور تو را از دست دادند، بر جان هر فرزانه ای آتشی در افتاد که همه وجودش را خاکستر کرد!
      همچنان که امروزه روز، نیز، پروانه های دلسوخته عشق تو، گرداگرد شمع یاد و نام تو می چرخند و بر زبان همه عاشقان نام تو می درخشد.
      ای مولا! ای کاش، پیشینیان می دانستند که در حضور تو چگونه باید باشند، تا ما را به غیبت رویت مبتلا نکنند! و ای کاش بتوانیم عوامل بازدارنده ظهور تو را باز شناسیم و با زدودن آن ها، دست به کاری بیازیم که خداوند دانا، به ما لیاقت دیدارت را ای مولا، عنایت فرماید.
      ای گل پنهان! عطر ورنگ و طراوت و والایی تو، همچنان از پس پرده ما را می نوازد و خشنود می سازد و ما ضمن تلاش برای جستجو و دستیابی به صلابت و صلاحیتت که به منظور بهره وری از حضورت لازم است، پیوسته دستی بر آسمان می گشاییم و از پروردگارمان می خواهیم که وجود مقدس تو را در کمال سلامت و استواری ، برای پراکندن رایحه والای ولایت، در این دیار آفتاب خیز، پایدار فرماید و دل ها و دیده های ما، هر چه زودتر به شرف دیدار دلدار نایل آید و شفا یابد!

... »

      ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:30  توسط شریف  | 



بسم الله الرحمن الرحيم

« بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »


* * *

      آنچه در زیر آمده و ادامه خواهد داشت، داستان برهه ای از زندگی چند بنده خداست که دوست می داشتند بندگان خوبی باشند و در راه اطاعت از خالقشان روزگاران نیکوئی بگذرانند و به سر انجامی نیکوتر برسند. از زمان این داستان 15 سال گذشته است. تمام گفته ها و نوشته های پیش روی خوانندگان عزیز، واقعیت دارد. برای همراهی بیشتر و احساس نزدیکتر شما دوستان، رخ دادها و بحثهای سیاسی به مسائل روز تغییر کرده و جایگزین شده است، بقیه ناگفته هائی است که رخ داده و تلخی و شیرینی هائیست که به ذائقه بندگان خدا رسیده است . بجهت پاره ای از مسائل شخصی و حفظ حرمتها؛ نامها، اسامی اماکن و شهرها واقعیت ندارد و خیالی نامگذاری شده اند. با اجازه شخصیت اصلی و راوی داستان، مسائل سیاسی روز در لابلای گفته ها گنجانده شده است و بنوعی صحنه سازی گفتاری و نوشتاری از طرف نویسنده گردیده است و همچنین پاره ای مسائل عقیدتی و فکری که از اهمیت بیشتری برخوردار است نیز، اضافه شده است. این داستان فقط داستان صرف و گفتن خاطرات نیست بلکه در آن به نوعی دست کاری شده و صحنه ها بازسازی شده اند و از روایت آن قصدهائی در کار است که هم شخصیت داستان و هم اینجانب بدان تمایل داشته و دارد. قسمت ها و پستهای این داستان برای اولین بار و در همان روز پست، نوشته خواهد شد و قسمت به قسمت ارائه خواهد گردید و اگر عمری باشد و توانی بخصوص برای شخصیت اصلی داستان، انشاء الله مرور خواهد شد و تمام منظور و خواست ها و قصدها به نظر بازدید کنندگان خواهد آمد. از خوانندگان گرامی انتظار دارد که مسائل فکری و سیاسی مطرح شده را جدی گرفته و به نقد بکشند، بخصوص مسائل فکری را و نوعی در نوشته های بعدی، کمک باشند و در پر بار نمودن مطالب دستی به دستهایمان برسانند. در واقع این داستان با چنین روایت هائی میخواهد با شما گفتگو کند و از نظرات و ایرادات شما استفاده نماید و مسائلی را به کرسی بنشاند که بنظرش می رسد و نیکش می داند و بیاری خدا و دستان مهربان شما دوستان عزیزان چنین خواهد شد.
      صدرالدین شریف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:50  توسط شریف  |