تبليغاتX
خورشید مغرب
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
بسم الله الرحمن الرحیم بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین »        اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً »        



تأملی پیرامون علم و تکنولوژی مدرن


      علم و تکنولوژی مدرن

      علم و تکنولوژی مدرن در وضعیت بحرانی وخیمی قرار دارد. این بحران خود را در اشکال گوناگون نشان می دهد. واضح ترین اشکال چنین بحرانی را می توان در آخرین تولیدات نظام های علمی و تکنولوژیک مانند کالاها و تکنولوژی های جدید و غیره مشاهده کرد که اغلب معطوف به تخریب، هدر دادن و منزوی کردن افراد از یکدیگر و از طبیعت هستند.
این فقط محصولات نهایی علم نیست که نگرانی­ها را برمی­انگیزد؛ ما اکنون رفته رفته بیشتر پی می­بریم که یک اشتباه اساسی در اعماق علم و تکنولوژی مدرن و در ماهیت آن وجود دارد. در طول دو دهه گذشته، حتی در زیربنایی­ترین بخش­های علمی مانند ریاضی و فیزیک، تردیدهای معرفت­شناسانه­ای بروز کرده است. در علم بیولوژی، تکنیک­های بازسازی D.N.A و امکان ایجاد و رهاکردن موجودات جدید و عجیب الخلقه در طبیعت و یا حتی شبیه­سازی انسان­ها، کابوسی را کاملاً به واقعیت نزدیک کرده است.
تقلیل­گرایی (روش مسلط بر علم مدرن) در علم فیزیک، از سویی به بی­معنایی و بی­محتوایی منجر می­شود و از سوی دیگر در بیولوژی به سوی داروینیسم اجتماعی و تنازع بقاء و انتخاب نژادهای برتر می انجامد. چیزی در ماوراء علم و تکنولوژی مدرن و روش دانستن و انجام کار در آن وجود دارد که این شیوه­ی تفکر و تحقیق را به سوی تخریب سوق می­دهد.
مفهوم رؤیای علم به عنوان حقیقت دست نخورده و خالص و مفهوم دانشمند به عنوان کسی که در انزوا از واقعیت اجتماعی دنیوی قرار دارد و همانند معتکفی علیه همه­ی مشکلات لاینحل برای فهم واقعیتی عینی تلاش می­کند، اکنون کاملاً غیر قابل دفاع و نپذیرفتنی شده است. در حقیقت، پس از یک دهه تحقیق در اقصی نقاط جهان، اکنون مشخص شده است که علم از درون روندهای اجتماعی حاصل می­شود. در واقع، برخی از فلاسفه و تاریخ­نگاران علم استدلال می­کنند که علم خود « روند اجتماعی » است. نیروهای اجتماعی که در سطح و ساختار اقتصاد جهان و اقتصاد سیاسی ملی عمل می­کنند، به همراه جوامع علمی، خصوصیات، محتوا و الگوهای علم و تکنولوژی مدرن را شکل می­دهند. دانشمندان شدیداً به عقاید و افکاری پای بندند که آن­ها را مجبور می­کند، تفاوت­ها و پیچیدگی­های موجود در جهان را به شباهت­ها و همانندی­ها تبدیل کنند. علاوه بر نظام اعتقادی و فرهنگی مذکور – که خود را در پیش­فرض­ها و عقاید دانشمندان نشان می­دهد – علم مدرن، قدرت ساختاری، نظام پاداش­دهی و گروه­های اعیان و اشراف خود را دارد. همه­ی این­ها در کنار هم مشخص می­کند که علم رابطه­ای نزدیک با نظم و سلطه اجتماعی ناعادلانه موجود در حیطه­های سیاسی و اقتصادی دارد.
سلطه و کنترل، بخشی درونی و اساسی از علوم و تکنولوژی­های جدید را تشکیل می­دهد. این مفاهیم در قلب روش­شناسی علمی و روند ایجاد و تداوم علم قرار دارند. اهداف علم مدرن از ابتدای به وجود آمدن این علم در اولین مراحل رنسانس در اروپا، با مفاهیم سلطه و کنترل بیان شده­اند. « فلاسفه » عصر روشنفکری در قرن هفدهم، کاملاً برخلاف میراث تفکر و تمدن اسلامی و دیگر تمدن­هایی که بر مبنای آن جهان جدیدی را ساختند، مدعی جدایی تعقل از ارزش شدند. آن­ها تعقل را به عنوان خنثی و بی­طرف پنهان می­کرد، بازسازی کردند. بنابراین هر گونه تعلقی که ارزش­های خود را مطرح سازد، « غیر علمی » در نظر گرفته شد. از این رو فقط شیوه­ی مسلط « آگاهی » و « دانستن » تعقل محسوب شد و همه­ی گونه­های دیگر، کنترل و سلطه بر انسان­های غیراروپایی تبدیل شد که برای این کار، از روش علمی و تعقل خطی پاگرفته در آن، به عنوان ابزار استفاده شد. علم و تکنولوژی مدرن فعلی، در تجربه سلطه­گرایانه اروپا و آمریکا و تجربه مستعمراتی جهان سوم رشد کرده است.
بحران علم مدرن، خود را در جهان سوم نیز به خوبی نشان می­دهد. علم و تکنولوژی مدرن باعث شده است که جوامع جهان سوم جایگاه خود را از دست بدهند؛ فرهنگ­های سنتی تخریب گردند و زیست بوم ملت­های جهان سوم دچار خسارت همه جانبه گردد. علاوه بر این، شیوه­ی چند بعدی و ترکیبی دانش در جهان سوم، به واسطه علم و تکنولوژی مدرن، با تفکر خطی، بی­روح و غیر انسانی عقلانیت مدرن، جایگزین شده است. تکنولوژی و علم غربی، جوامع جهان سوم را به نام عقلانیت علمی، به نحوی سازمان یافته چپاول کرده است. این دستاورد محصول انقلاب سبز و استفاده­ی وسیع از داروهای مدرن و به هدردادن منابع کمیاب و باارزش برای تحقیق در حیطه­های تزیینی و غیرضروری بوده است. هیچ ملاک و معیاری نمی­تواند بازگو کننده صدمات و تلفات ایجاد شده از سوی این تجارب مهندسی اجتماعی که از سوی متخصصان و مشاوران غربی برای جوامع جهان سوم به ارمغان آمده است، باشد.
در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، علم و تکنولوژی عاریتی غربی، هنوز ریشه ندوانده است. نه علم و نه عالمان مدرن، رابطه­ای زنده و فعال با مشکلات، نیازهای اساسی و منابع محلی جوامع برقرار نکرده­اند. علم مدرن و عالمان مدرن در جوامع در حال توسعه، اغلب بی­رابطه، اسراف­گرا، عقیم و غیرمولد، تقلیدگرا و دارای نشانه­های کالاهای دست دوم و درجه دوم می­باشند.
علاوه بر این، نظام علم و تکنولوژی مدرن در جهان سوم به قیمت از میان رفتن فرهنگ­هایی رشد کرده است که پیش از سلطه فرهنگ اروپایی در آن مناطق، خوش درخشیده بودند. پیش از سلطه قدرت­های استعماری اروپایی، تمدن­های جهان سوم، نظام­های معرفتی و صنعتگری پیچیده و گسترده خود را داشتند.
علم اسلامی در آفریقای شمالی و آسیای غربی اصلی­ترین پارادایم حل مسأله بوده است. محصول علم اسلامی چه به لحاظ کیفیت و چه از نظر کمیت، از قرن هفتم تا قرن چهاردهم بی­نظیر بود. دانشمندان مسلمان پایه جبر و مثلثات را ریختند؛ محیط زمین را محاسبه کردند؛ خصوصیات نور و حرکت را مورد بررسی قرار دادند؛ بدن انسان را مورد دقت­نظر قرار دادند و جریان خون را در بدن انسان کشف کردند و در همه­ی این زمینه­ها، نتایج اعجاب انگیزی از لحاظ دقت به دست آوردند. دانشمندان مسلمان همه این فعالیت­ها را در چارچوب فکری و تحقیقاتی متافیزیکی که ارزش­ها و واقعیت­ها را متحد می­دانست، انجام دادند. دانشمندان مسلمان به استبداد روش­ها تن در ندادند بلکه روش­هایی متناسب با طبیعت تحقیق و در چارچوب یک نظام اخلاقی کاملاً تعریف شده ایجاد کردند.
در تمدن چینی نیز علم و تکنولوژی رونق داشت و قلل بی­شماری را فتح کرد. بخش اعظمی از علم حساب فعلی، مبتنی بر یافته­های چانگ تسانگ (متوفی 152 پیش از میلاد) و هندسه ما برگرفته از آموزش­های کلاسیک وانگ هسیتونگ (متوفی 727 پیش از میلاد) است. یافته­های چانگ چیو چین (متوفی 650 پیش از میلاد) در علم داروشناسی، در چارچوبی متافیزیکی رشد کرده است که هماهنگی و رشد قواعد و ارزش­های خاصی را مورد تأکید قرار می­دهد.
از ایام باستان، شبه قاره هند به خاطر تکنولوژی­های کشاورزی، فلزشناسی، نساجی، کشتی­سازی، معماری و داروسازی معروف بوده است. این تکنولوژی­ها تا پیش از پایان قرن هجدهم به طور گسترده­ای در تمامی منطقه جنوبی آسیا و آسیای جنوب شرقی رواج داشته­اند که بسیاری از اسناد مختلف ثبت شده اروپایی در همان زمان، به آن­ها اشاره دارد. خصوصیت اصلی این تکنولوژی­ها، سادگی همراه با پیچیدگی آن­ها بوده است، به عنوان مثال، در تفکر باستانی هندو، «شاسترا»های مختلفی وجود دارد که اصول کلی علمی را مشخص می­کند. این شاستراهای مختلف، خود بر پایه­ی فلسفه «دارشاناس»های مختلف قرار دارند. دارشاناس­ها مکاتبی فلسفی هستند که ساختار روش­شناسی، معرفت­شناسی و منطقی تفکر هندو را مشخص می­کند.
اصل هدایتگر همه­ی این علوم و فلسفه­ها این بود که جهان گنجینه­ای از حقیقت است و هدف علم و تکنولوژی، فقط توانا ساختن بشر برای زندگی سعادتمند و سالم در جهان می­باشد و نه تغییر و دستکاری دنیا.
سنت­های آسیای جنوب شرقی نیز مملو از مثال­های بی­شماری از علوم و تکنولوژی بومی است. علم و تکنولوژی غربی، این نظام­های معرفتی را تخریب کرد. نمود بارز این تخریب، در نفی همه­ی این تمدن­ها و فرهنگ­های سنتی در تاریخ علم و تکنولوژی هویدا است. علم و تکنولوژی مدرن، داروسازی سنتی را تخریب و سرکوب کرده؛ معماری و تکنیک­های خانه­سازی محلی را از میان برد و کشاورزی و شیوه­های آبیاری متناسب با محیط زیست را منسوخ نمود.
با توجه به ماهیت مخرب علم و تکنولوژی فعلی و این حقیقت که این علم وتکنولوژی از سوی کشورهای صنعتی و شرکت­های چند ملیتی کنترل و مدیریت می­شود، ضروری است که کشورهای جهان سوم مبنای محلی خاص خود را برای تولید، استفاده و توزیع دانش علم و تکنولوژی ایجاد کنند. کشورهای جهان سوم باید در این دوره با یکدیگر همکاری کنند. علاوه بر این، باید به طور کلی در مفهوم انتقال تکنولوژی و واردات علم از غرب تجدیدنظر کرد.
ایجاد فرهنگ علمی بومی نیازمند آن است که دانشمندان، تکنولوژیست­ها، تصمیم­گیران و فعالان جهان سوم، ارزش­های متناسب با علم و تکنولوژی سنتی را فراهم سازند. تکنولوژی­ها و نظام­های پزشکی سنتی باید ارتقا، پیشرفت و توسعه یابند و مبنایی برای ایجاد تکنولوژی­ها و نظام­های پزشکی بومی (اما کاملاً معطوف به زمان حال) قرار گیرند. به همین صورت، معضلات ملی نیز باید در چارچوب مدل فکری و بومی و با منابع محلی حل شوند.
صرفاً هنگامی علم و تکنولوژی می­تواند برای ما معنادار باشد و نیازهای ما را برآورده سازد و خلاقیت و نبوغ واقعی ما را نشان دهد که در محیط اجتماعی فرهنگی خودمان و از عقاید و فرهنگ­های خودمان ریشه گرفته باشد. علم و تکنولوژی جهان سوم فقط با تکیه بر علوم، اصطلاحات و سنت­های محلی در همه­ی حیطه­های تفکر و عمل، قابل شکل­گیری است.

      ناتوانی علم در برآورده ساختن نیازهای اساسی

      علم مدرن به واسطه­ی پیشرفت­های تکنولوژیک آن، می­تواند در صورتی که نظام­های اجتماعی و تولیدی به خوبی مورد بهره­برداری قرار گیرند، نیازهای اساسی همه­ی انسان­های روی زمین را برآورده سازد!
حقیقت آن است که بیش از نیمی از جمعیت جهان (دو سوم از جمعیت جهان سوم) در شرایطی کاملاً غیر انسانی و محروم از اساسی­ترین نیازهای بشر مانند: غذا، لباس و سرپناه به سر می­برند. این داستان غم­انگیز هنگامی فاجعه­آمیزتر می­شود که این حقیقت را در نظر آوریم که همان توانایی تکنولوژیکی که سرهم­بندی غیر معقول کالاهای فعلی را ممکن ساخته است، به همان میزان قدرتمند است که می­تواند بخش عظیمی از منابع تجدیدناپذیر جهان را تخریب کند و از میان ببرد. این توانایی غول­آسای تکنولوژیک، هر روز انرژی بیشتری را مصرف می­کند، معادن بیشتری را استخراج می­کند، جنگل­های بیشتری را قطعه قطعه می­کند، خاک سطحی بیشتری را به هدر می­دهد و آب، خاک، هوا و حتی جو بیشتری از زمین را آلوده می­نماید. در سطح فعلی مصرف، بسیاری از منابع باارزش جهان، ظرف چند دهه به پایان خواهند رسید.
دنیای ما حجم محدودی از منابع طبیعی را در اختیار ما قرار داده است که فرایند تولید فعلی، سالانه بخشی از این منابع را از میان می­برد. تولید ناخالص ملی که اکثر کشورهای جهان تا حد زیادی دل­مشغولی آن را دارند، در واقع گزارشی سالانه است که اساساً به میزان منابع طبیعی در دسترس هر کشور بستگی دارد. هنگامی که این منابع پایان یابند، ماجرای تولید ناخالص ملی هم تمام خواهد شد. اکثر منابع موجود در جهان غیرقابل تجدید هستند؛ هر چه بیشتر از منابع طبیعی بهره­برداری کنیم، امکان تولید را در آینده کاهش داده­ایم. به عبارت دیگر، هر چه تولید ناخالص ملی فعلی ما بالاتر باشد، تولید ناخالص ملی در آینده – وقتی آثار مصرف بی­رویه منابع طبیعی احساس شود – پایین­تر خواهد بود. این حقایق اساساً ساده و ابتدایی، از همه­ی کتاب­های درسی اقتصاد حذف شده­اند. برنامه­ریزان و سیاست­مدارانی که برای زندگی آینده­ی ما تصمیم می­گیرند و بر ما حکومت می­کنند، اساساً به چنین حقایقی توجه ندارند. دانشمندان و متخصصان تکنولوژی نیز که مصرف بی­رویه منابع طبیعی را از طریق توسعه­ی ظرفیت تکنولوژیک سرعت می­بخشند، نسبت به این موضوع فاقد خودآگاهی هستند.

      توزیع و کنترل نابرابر جهان

      استخراج و استفاده از منابع طبیعی به شدت نابرابر صورت می­گیرد. هشتاد درصد از منابع جهان از سوی کشورهای توسعه یافته مصرف می­شود و بیست درصد آن در جهان سوم. این توزیع نابابر منابع طبیعی، کیفیت کالاهای تولید شده را نیز مشخص می­کند. برای تولید کالای مخصوص بازار ثروتمندان، تکنولوژی­های پیچیده­ای ایجاد شده است تا کالاهای با کیفیت برتر مانند: دوربین­های فیلم­برداری، دیسک­های سخت، رایانه­ها، خودروها و خدماتی نظیر: پزشکی پیشرفته، مسافرت­های خارجی و حتی برنامه­های حقوقی معاف از مالیات را فراهم کند. بخش عظیمی از تولید ناخالص ملی جهان صرف این کالاهای مصرفی و نیز کالاهای سرمایه­ای یا تکنولوژی­هایی برای تولید این کالاهای مصرفی می­گردد؛ در حالی که جهان سوم صرفاً بیست درصد از منابع طبیعی جهان را مصرف می­کند و از آنجا که درآمدهای ملی نیز به طور نابرابر توزیع شده­اند، بخش بزرگی از این منابع نیز صرف تولید همان کالاهای مصرفی با کیفیتی می­شود که در کشورهای توسعه یافته مورد بهره­برداری قرار می­گیرد و یا صرف وارد کردن تکنولوژی­های معطوف به سرمایه برای تولید کالاهای مصرفی ثروتمندان می­شود. بنابراین صرفاً بخش کوچکی از منابع جهان صرف تولید کالاهایی برای بقای اکثریت فقرای جهان سوم و یا ایجاد کالاهای سرمایه­ای ساده می­شود که از سوی کشاورزان فقیر و صنعتگران خرده پا و بازرگانان کوچک مورد استفاده قرار می­گیرد.

      رشد شمال به قیمت از میان رفتن جنوب

      در روند فعلی تحلیل منابع و استفاده­ی غیرمنطقی از منابع طبیعی جهان، نیرو و دینامیسم اصلی این حرکت در اقتصاد سیاسی و نظام­های اجتماعی اقتصادی جوامع قرار دارد که باعث رشد رقابت میان شرکت­ها و ملت­ها می­گردد؛ اما نقش علم و تکنولوژی در این میان بسیار حائز اهیمت است. اگر سطح تکنولوژی پایین باشد، ممکن است باز هم نابرابری وجود داشته باشد اما درجه­ی استخراج و تحلیل منابع پایین خواهد بود؛ حال آنکه در جهان واقعی، سطوح تکنولوژیک تحت فشار رقابت میان شرکت­ها و کشورها (نه فقط در حیطه اقتصاد بلکه حتی در حیطه نظامی­گری) به سرعت در حال افزایش می­باشد و به این ترتیب، تحلیل منابع نیز به سرعت صورت می­گیرد.
علاوه بر این، ظرفیت تکنولوژیک فزاینده جهان توسعه یافته، همواره باعث عقب­ماندگی بیشتر جهان سوم می­شود و بنابراین فاصله و نابرابری میان ملت­ها همواره افزایش می­یابد.
در سال 1980، ملت­های شمال که فقط یک چهارم ملت­های جهان سوم را تشکیل می­دهند، هشتاد درصد از تولید ناخالص جهان را به خود اختصاص دادند اما در جنوب، سه چهارم از جمعیت جهان صرفاً بیست درصد از درآمد دنیا را کسب کردند. از سال 1980، جهان همواره نابرابرتر شده است. جهان سوم به واسطه تجربه مستعمراتی، همواره در تجارب وام گرفتن، سرمایه­گذاری و تکنولوژی، وابسته به غرب باقی مانده است.
در طول چند سال گذشته، سرمایه­های فزاینده­ای از جنوب به شمال منتقل شده است. فقط در سال 1985، 74 میلیارد دلار از جهان سوم تحت عنوان بازپرداخت وام به شمال منتقل شده است. این در حالی است که جهان سوم در همین سال صرفاً 41 میلیارد دلار وام خارجی جذب کرده است که باید در ازای آن 14 میلیارد دلار علاوه بر اصل وام باز پرداخت داشته باشد.
اگر فرار سرمایه­هایی را که از جهان سوم و کشورهای صادرکننده در غرب آسیا از طریق سود شرکت­های چند ملیتی به کشورهای شمال منتقل شده است نیز در نظر بگیریم، فقط در سال 1985، 230-240 میلیارد دلار سرمایه از کشورهای جهان سوم خارج شده است. باز هم اگر 65 میلیارد دلاری را که در اثر کاهش قیمت کالاها از دست جهان سوم خارج شده است ( مطابق برآورد نشریه Economist ) در نظر بگیریم، جهان سوم صرفاً در طول یک سال 300 میلیارد دلار سرمایه از دست داده است. در سال 1986 به علت سقوط قیمت نفت و دیگر کالاها، اوضاع وخیم­تر از سال قبل بود. کل سرمایه از دست داده شده در سال 1986، 300 – 400 میلیارد دلار برآورد می­شود. بادرنظر گرفتن این حجم غول­آسا از جابه­جایی سرمایه از جنوب به شمال، ابراز این که شمال به جنوب کمک بلاعوض می‌کند، صرفاً یک شوخی است. همه­ی کمک­های شمال در مقایسه با اقیانوس سرمایه­ای که از جنوب به سوی شمال می­رود، قطره­ای بیش نیست. خاصه این که کمک­های بلاعوض، همیشه مشروط به شرایطی هستند.
تمسک شدید شمال به علم و تکنولوژی مدرن، نقشی اساسی در استثمار اقتصاد ضعیف جهان سوم دارد. کشورهای ثروتمند از تکنولوژی­های صنعتی و کشاورزی خود برای تولید کالاهای مازاد که قادر به مصرف آن نیستند، استفاده می­کنند و این خود بخشی از مشکل توسعه­یافتگی بیش از حد یا انباشت بیش از حد سرمایه است. آن گاه این کالاهای مازاد صنعتی و کشاورزی مثل: غله و دیگر محصولات کشاورزی و صنعتی، با قیمت پایین­تر به بازار جهانی عرضه می­شود و باعث سقوط بیش از حد قیمت کالاهای جهان سوم می­گردد و از این طریق، درآمد و استانداردهای زندگی فقرا کاهش می­یابد. علاوه بر این، تکنولوژی و نظام­های اطلاعاتی مدرن، بانک­ها و کمپانی­های فراملیتی را قادر به توسعه در کشورهای در حال توسعه می­کند و از این طریق، این کشورها را پیش از پیش در بازار جهانی فرو می­برد. وقتی کشورهای جهان سوم خود را غرق در بازار جهانی دیدند، راه ورود کالاهای صنعتی خویش را به کشورهای پیشرفته مسدود خواهند یافت. چرا که موانع تعرفه­ای حمایتی کشورهای ثروتمند از ورود کالاهای آن­ها جلوگیری می­کند. همچنین کشورهای جهان سوم درخواهند یافت که کشورهای ثروتمند، تکنولوژی­های جدید را به نفع خود ایجاد کرده­اند؛ مثلاً کشورهای ثروتمند با یافتن منابع جایگزین و استفاده کمتر از منابع در تولید کالاها، وابستگی خود را به مواد خام جهان سوم کاهش دادند؛ به این ترتیب، قیمت صادرات و درآمدهای جهان سوم در حالی به شدت کاهش می­یابد که مجبور به پرداخت سرمایه­های بیشتری در ازای سود وام­های گذشته هستند.

      توسعه­ی نابرابر در جهان سوم

      چنین ساختاری از نابرابری، در سطوح ملی، منطقه­ای و محلی جهان سوم نیز وجود دارد. بنابراین جریان ملی کالاها نیز مطابق همان الگو شکل می­گیرد. کالاهای لوکس برای گروه­های پردرآمد، کالاهای متوسط برای طبقه متوسط و کالاهای اساسی و یا کمتر از آن برای طبقه پایین که هفتاد درصد جمعیت را تشکیل می­دهند.
در بخش بازرگانی، شرکت­ها برای کسب قدرت بیشتر در بازار و یا حفظ و افزایش سود خود، به شدت در حال رقابت هستند. شرکت­هایی که سود کافی به دست نیاوردند، سقوط خواهند کرد و یا به تصرف رقبای قوی­تر در خواهند آمد؛ بنابراین، رشد و توسعه، مفهومی درونی در سیستم رقابت میان شرکت­هاست. تکنولوژی مدرن نقشی اساسی در توسعه و رشد بازی می­کند، هم در کشف راه­های بهتر و بیشتر تولید و هم در تولید کالاها و مدل­های جدید؛ بنابراین علم و تکنولوژی مدرن در خدمت نیازهای توسعه­طلبانه شرکت­ها قرار دارد.
در جهان سوم، ماهیت توسعه، تابعی از نگاه شمال به این مفهوم است؛ با این تفاوت که توسعه جهان سوم توسعه­ای وابسته است. در جهان سوم، رشد اقتصادی به معنای استخراج بی­رویه­ی منابع طبیعی برای صادر نمودن به شمال و استفاده از مازاد درآمد این صادرات و وام­های خارجی برای ساختن زیربناهای گران قیمت و سرمایه­گذاری در تکنولوژی­های سرمایه محور می­باشد که سود اصلی آن عاید کارخانه­ها و کشاورزی­های صنعتی بزرگ می­شود.
بخش­های بازرگانی شده­ی اقتصاد که تحت سلطه­ی تکنولوژی و منابع مالی و فیزیکی آن می­باشد، اقتصاد سنتی را کاملاً تحت تأثیر قرار داده و بخش­های موفق اقتصاد را فتح می­نماید. از این رو درصد بسیار بالایی از مردم، از زندگی اقتصادی و کاشانه خود آواره می­شوند. به عنوان مثال: ماهی­گیران خرده پا که از نظام­های تولیدی سازگار با محیط زیست استفاده می­کنند، به واسطه کشتی­های تجاری صید ماهی که زیست بوم دریایی را با ماهی­گیری بیش از حد و استفاده از تجهیزات مخرب از میان می­برند، از صحنه خارج می­شوند. مثال دیگری در این زمینه را می­توان کشاورزانی دانست که دولت و یا شرکت­های خصوصی با خرید زمین­های آن­ها، این زمین­ها را برای خانه­سازی، ایجاد مجتمع­های تجاری، کارخانه­های صنعتی و یا بزرگراه­ها تغییر کاربری می­دهند.
تکنولوژی­های بومی جهان سوم از بسیاری جهات مانند: زمینه­سازی برای اشتغال، کنترل تکنولوژی از سوی جامعه و یا تولیدکنندگان، کنترل روند تولید، رعایت عدالت و سازگاری با محیط زیست، بر انواع تکنولوژی­های مدرنی که امروزه جهان سوم را اشغال کرده است، برتری دارد. با این همه، این تکنولوژی­های بومی در حال حاضر تحت تأثیر بخش­های تجاری شده اقتصاد و با تهدید «فرهنگ مصرفی» که ذائقه­ی مردم را از فرهنگ بومی به مدل­ها و کالاهای فرهنگ غربی تغییر می­دهد، در حال به دور انداخته شدن هستند. بنابراین غرق شدن کشورهای جهان سوم در وابستگی به نظام جهان مدرن، فاجعه­ای را پیش روی کشورهای جهان سوم قرار داده است. حال آنکه توسعه­ی پایا که ضرورتی برای آینده­ی کشورهای جهان سوم است، نیازمند استفاده معقول از منابع این کشورها برای توسعه­ی صحیح آن­ها است. از این رو اکنون زمان آن رسیده است که جهت­گیری­های خود را در مفاهیمی مانند: علم، تکنولوژی و توسعه تغییر دهیم.

      پیشنهادها

      یک - اقتصاد بین المللی و نظم مالی فعلی باید تغییرات اساسی­ای را پشت سر بگذارد تا قدرت اقتصاد، سرمایه و درآمد به نحو متناسب­تری توزیع گردد و از این رو، جهان توسعه یافته باید مجبور به کاهش سطح غیر معقول و بسیار بالای مصرف خود گردد. اگر چنین امری صورت گیرد، سطح تکنولوژی صنعتی نیز پایین­تر خواهد آمد؛ در این صورت، دیگر نیاز به هدر دادن انرژی، مواد خام و منابع فراوان طبیعی که اکنون صرف تولید کالاهای اضافی­ای می­شوند تا «تقاضای مؤثر» موجود در بازار را حفظ کنند و ماشین­های اقتصادی غول­آسا را در حال حرکت نگه دارند، نیست. تکنولوژی بومی که برای جهان سوم مناسب به نظر می­رسد (ا گر به شرایط اجتماعی و زیست­محیطی توجه کنیم ) به عنوان جایگزینی برای تکنولوژی­های پیشرفته اما کهنه­ی جهان توسعه یافته، کاملاً ضروری به نظر می­رسد؛ اما این آرزو که کشورهای توسعه یافته به نحو داوطلبانه دست به این کار بزنند، اساساً غیر محتمل است. چنین اقداماتی باید از طریق اجبار صورت گیرند؛ حال یا با استفاده از اتحادی جدید از جهان سوم با روحیه­ی سال­های دهه­ی 1970 و اوایل 1980 اوپک و یا با سقوط فیزیکی یا اقتصادی این نظام. ما باید این نکته را درک کنیم که حتی در جهان اول نیز انسان­های محروم و گروه­های استثمار شده­ای وجود دارند که تحت فشار نظام اقتصادی حاضر به سر می­برند. از سوی دیگر، نخبگان محلی در جهان سوم، سودهای سرشاری از این نظام اقتصادی می­برند و منابع گسترده­ای در حفاظت از آن دارند. از این رو، ایجاد اتحاد و پشتیبانی از افراد و گروه­های پیشرو در جهان اول و سوم بسیار مهم است؛ افراد و گروه­هایی که باید نظام اقتصاد بین المللی فعلی را به چالش بکشند و تغییر دهند.

      دو - آینده­ی سازگار با محیط زیست جهان، فقط در جهان سوم امکان تولید دارد. در بسیاری از مناطق جهان سوم، مناطق بزرگی با اقتصاد سازگار با محیط زیست و نظام­های زندگی­ای یافت می­شود که در جهان پیشرفته کاملاً از میان رفته­اند. ما نیازمند شناسایی این مناطق و کشف مجدد آگاهی­های فرهنگی و تکنولوژیک از نظام­های بومی کشاورزی، صنعت، خانه­سازی، آبیاری، بهداشت، داروسازی و فرهنگ هستیم.
البته این به معنی پذیرش بی­چون و چرای هر امر سنتی و اعتقاد احساسی به گذشته­های طلایی برای بازگشت همه جانبه به آن دوران نیست؛ به عنوان مثال: بهره­برداری از سیستم­های اجتماعی فئودالی و یا برده­داری نیز بخشی از گذشته هستند که زندگی را بسیار مشکل می­ساختند. در بسیاری از تکنولوژی­ها، مهارت­ها و روندهای بومی که هنوز بخشی از زندگی جاری جهان سوم هستند، با « توسعه­ی پایدار » سازگار بوده و در هماهنگی با طبیعت و جامعه قرار دارند. این نظام­های معرفتی بومی باید مور توجه خاص و لازم قرار گرفته و توسعه و حمایت لازم از آن­ها صورت گیرد. اما باید توجه داشت که این نظام­های معرفتی توسط نظام مدرن علم و تکنولوژی بلعیده نشود.

      سه - به عبارت دیگر، دولت­ها و مردم جهان سوم ابتدا باید بر دلمشغولی خود به تکنولوژی­های مدرن فائق آیند که هر روز بخش بیشتری از کالاهای مازاد و سرمایه­ها را در پروژه­هایی مانند: سدهای غول­آسای تولید برق و صنایع سنگینی که نیازهای غیر ضروری بشر را برآورده می­سازند، به خود جذب می­کنند. ما باید از دلمشغولی به ابزارها و تولیدات مدرن که نیاز به آن­ها از سوی جهان صنعتی ایجاد شده است، دست برداشته و به سوی خشکاندن ظرفیت و نیاز به ارضای « تقاضای مؤثر » حرکت کنیم.

      چهار - ما نیازمند ابداع و تلاش برای اجرایی کردن سیاست­هایی سازگار با محیط زیست و مناسب با شرایط اجتماعی برای تأمین نیازهایی مانند: آب، بهداشت، غذا، آموزش و آگاهی­دهی هستیم. ما نیازمند تکنولوژی­های مناسبی برای کشاورزی و صنعت هستیم؛ از آن مهم­تر، نیازمند تعیین اولویت­های خود در مورد این نکته اساسی هستیم که کدام یک از کالاهای مصرفی را تولید کنیم. ما نمی­توانیم « تکنولوژی مناسبی » را که کالاهای نامناسب تولید می­کند بپذیریم؛ بلکه باید برای اجرایی کردن تکنولوژی­های مناسب، برای تولید کالاهای مناسب مبارزه کنیم؛ تکنولوژی­هایی که به لحاظ کاربرد بی­خطر و پایا هستند و نیازهای اساسی و انسانی را برآورده ساخته و منابع زیست­محیطی و طبیعی را تخریب و تباه نمی­کنند.
شاید مهم­ترین بخش مبارزه­ای که نیازمند آن هستیم، تلاش برای مقابله با « مغزشویی »های صورت گرفته در مردم جهان سوم، در اثر نفوذ فرهنگی جهان اول باشد. در این مبارزه باید تلاش شود تا شیوه­ی زندگی، انگیزه­های شخصی و ساختار اجتماعی جامعه ما از نظام صنعتی و تبلیغات فرهنگ­ساز این نظام کاملاً مجزا گردد.

      پنج - در نهایت، در حالی که علم جدید بدون ایجاد تغییراتی متناسب و مقدم بر آن در ساختارهای اجتماعی موفقیت نخواهد داشت، این نکته نیز درست است که صرف تغییر در ساختارهای اجتماعی – اقتصادی برای ایجاد نظم پایه­دار جدید ناکافی است. کنترل و توزیع منابع، بخش مهمی از نظام اجتماعی را تشکیل می­دهد اما تغییر در این حیطه به تنهایی کافی نیست و در صورت نداشتن درکی کامل از محدودیت­های منابع و جنبه­های فرهنگی، زیست­محیطی، بهداشتی و اخلاقی علم و تکنولوژی، می­تواند به مشکلات مشابهی منجر گردد. بنابراین بدون تغییر در اجتماع، اصلاح علم بی­معنا خواهد بود. علاوه بر آن، تا تغییری در درک ما از علم و کاربرد صحیح آن در خدمت به بشر و هماهنگی با طبیعت صورت نگیرد، اصلاح ساختارهای اجتماعی بی­معنا خواهد بود.



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:10  توسط شریف  | 




      دوستان ...! سلام و عرض تحیت و احترام ...!
      حالتان چطور است؟ سلامت هستید؟ انشاءالله که هستید. جملگی موفق باشید. روز و شبهایتان به خیر، و تماما به خوشی و خرمی باد.
      قدم رنجه نمی کنید و با نیامدنتان طوری مودبم می نمایید، حتما بدین طریق گلمندید و لابد من هم شرمنده اخلاقتان! سکوتتان را به سکوتم ختم می کنم و با نگفتنم، البته ببخشید! گفتنی هایی را می شنوانم و نیز به خود می فهمانم: « هر دیدی بازدیدی دارد. »
      یکی از گفتنی ها، فصلی از کتاب « in the absence of the sacred » اثر « Jerry Mander » که یک منتقد تکنولوژی و جهانی سازی است، می باشد. اگر حوصله دارید با هم می خوانیم:


آموزش صوتی ـ تصویری دنیای مدرن

      اشاره:

      در این مقاله، به تلویزیون و نتایج استفاده بی رویه از آن پرداخته می شود. این که تلویزیون به چه صورت بر روان و زندگی و رفتار انسان ها تأثیر می­گذارد و باعث چه تفاوت­هایی در نسل جدید شده است. چگونه شرکت­های سرمایه­دار محدودی این ابزار را در دست گرفته و از آن به نفع خود استفاده می­کنند و این که تلویزیون رسانه­ای تک منظوره است.
کسانی که کتاب «چهار دلیل برای حذف تلویزیون» را خوانده باشند، بیشتر اطلاعاتی را که در این مقاله آورده شده است، به خوبی درک خواهند کرد. به دلیل نقش حیاتی تلویزیون در شبکه تکنولوژیکی وسیع جهانی، نکات مهم را در این زمینه تکرار می کنم:
برای بیشتر انسان هایی که در دنیای غرب زندگی می کنند، درست همانند یک نیاز ابتدایی در زندگی روزمره، تماشای تلویزیون اصلی ترین راه ارتباطی آن ها با دنیای جدیدی است که در حال به وجود آمدن است. در همین زمان، موسساتی که در مرکز این روند هستند، از تلویزیون به عنوان وسیله ای برای آموزش بشریت استفاده می کنند، به انسان ها یاد می دهند که به چه چیز فکر کنند، چه احساسی داشته باشند و چگونه در دنیای مدرن زندگی کنند.

      زندگی درون رسانه ها

      اجازه دهید با آماری از سال 1990 شروع کنیم. این آمار با وجود این که بسیار کم مورد بحث قرار گرفته است، از چنان اهمیت شگفت­آوری برخوردار است که سعی بر آن دارم که در تمامی مقالاتم در مورد تلویزیون، از این آمار استفاده کنم.
بنا بر اطلاعات اداره بازرگانی آمریکا، در 5/99 درصد از خانه­های آمریکایی که برق دارند، دستگاه تلویزیون وجود دارد. از دید الکترونیکی، همه ما در یک زمان، مثل یک ذات واحد به هم متصل شده­ایم. یک سیگنال الکتریکی که از یک منبع فرستاده شده است، به طور هم زمان به دست همه افراد یک جامعه می­رسد؛ حدود دویست و پنجاه میلیون نفر در سه میلیون مایل مربع. هنگامی که در دهه شصت این نشانه­ها ظاهر شد، مارشال مک لوهان به آن­ها به عنوان نشانه­هایی از دهکده جهانی، خوش آمد گفت؛ ولی نکته سیاسی مهمی از دید وی پنهان مانده بود: «استعداد استبدادی قدرت یک نفر در شکل دادن به مغزهای افراد» که قبل از آن بی­سابقه بود. نتایج چنین استعدادی، تنها در داستان­های علمی ـ تخیلی مورد توجه قرار گرفته بود. توسط اشخاصی مانند اورول و هاکسلی. این استعداد سلطه­گرایی تنها توسط شرکت­هایی زیرکانه مورد تقدیر قرار گرفت که به اندازه کافی قدرتمند بودند که این رسانه را داشته باشند، شرکت­هایی بزرگ متعلق به ثروتمندان و سیاست مداران.
بنا بر آمار کمپانی ای­. سی. نیلسون،
95 درصد جمعیت آمریکا در طی روز تلویزیون تماشا می­کنند. هیچ روزی بدون حضور تلویزیون نمی­گذرد. این موضوع، خود بر گرفتاری و تمایل مردم به رسانه­ها دلالت می­کند. نیلسون گزارش­می­دهد که در بیشتر خانه­های آمریکا، روزانه حدود هشت­ ساعت تلویزیون روشن­است. میانگین افراد بالغ آمریکایی، روزانه حدود پنج­ساعت، میانگین بچه­های بین دو تا پنج سال، روزانه سه ساعت و نیم و میانگین افراد بالای پنجاه و پنج سال، حدود شش ساعت تلویزیون نگاه می­کنند.
بگذارید تأملی داشته­باشیم بر موقعیت افراد بالغی که روزانه حدود پنج­ساعت تلویزیون نگاه­می­کنند. این افراد، بیشتر وقت خود را به جای خوابیدن، کار کردن یا مدرسه رفتن صرف تماشای تلویزیون می کنند. اگر افراد به طور متوسط، حدود 5 ساعت در روز تلویزیون تماشا می­کنند، پس تقريباً نيمي از جمعيت آمريكا، (روزانه بيش از پنج ساعت تلويزيون نگاه مي‌كنند. در واقع، این آمار یعنی تمام آخرهفته­ها و تمام شب­ها). اگر بگوییم، مهمترین فعالیت آمریکایی­ها در کنار خوابیدن و کار کردن، تماشای تلویزیون شده است، مبالغه نکرده­ایم، تلویزیون به راحتی جایگزین فعالیت­های گوناگون نسل­های گذشته شده است، فعالیت­هایی مانند روابط اجتماعی، پیشه­های فرهنگی و زندگی خانوادگی.
می­توان گفت، جامعه ما در طول تاریخ، اولین جامعه­ای است که به داخل رسانه منتقل شده است. بیشتر انسان­ها با روزانه حدود پنج ساعت تلویزیون نگاه کردن، به طور فیزیکی با یک ماشین درگیر هستند و با چیز دیگری در محیطشان ارتباط ندارند، ولی محیطی که تلویزیون می­سازد، ثابت نیست بلکه پویاست. وارد ذهن آدمی می­شود؛ تصاویری را باقی­می­گذارد که فرد هیچ­گاه فراموش نمی­کند. پس تلویزیون محیطی خارجی است که تبدیل به محیطی داخلی و ذهنی می­شود.
این شرایط آن چنان عجیب است که شباهت زیادی با توصیفات تخیلی مربوط به آن پیدا می­کند. برای مثال، تصور کنید، نیمی از انسان­شناسان از کهکشانی دیگر به زمین فرستاده شده و بالای کشورمان در پروازند. احتمالاً این گزارشگران چنین چیزی را به مبدأ گزارش خواهند داد:
«در حال نظاره آمریکاییان هستیم، هر شب روی صندلی­هایشان در اتاق­های تاریک می­نشینند، بدون آنکه حرکتی کنند یا با هم صحبتی کنند، مگر برای غذا خوردن. بسیاری از آنان در اتاق­های جدا می­نشینند و حتی آنان که در جمع و کنار هم نیز نشسته­اند، به ندرت با هم صحبت می­کنند. تنها به یک نور خیره شده­اند، نوری که در هر ثانیه بارها سوسو می­زند (به دلیل جریان برق AC آن). چشمان انسان­ها ثابت است و همان­طور که می­دانیم، رابطه مستقیمی بین حرکات چشم و تفکر است. موج­های مغزی آن­ها را اندازه­گیری کرده­ایم. مغزهایشان در حالت آلفا است، حالتی که در آن، ناآگاه و منفعل و آماده پذیرش هر چیزند. انسان­ها گیرنده هستند. آن نور که به صورت تصاویر به نظر می­رسد، از مبدأهای محدودی فرستاده می­شود، مبدأهایی که هزاران مایل دورتر از نقاطی هستند که انسان­ها امواجشان را دریافت می­کنند. آن تصاویر از نقاط یا وقایعی هستند که در بسیاری از مواقع، ارتباطی با زندگی مردم ندارند. وقتی برای یک بار در اذهانشان حک شود، تصاویر برای همیشه دوام پیدا می­ کنند. ما دريافته‌ايم كه مردم از اين تصاوير براي ارتباط با ساير همنوعانشان استفاده مي‌كنند و همچنین تلویزیون تأثیر بسیار زیادی بر نوع پوشش و رفتار مردم دارد، به گونه­ای که آن­ها پس از دیدن تصاویر تلویزیونی، آغاز به لباس پوشیدن و رفتار کردن همانند شخصیت­های درون این تصاویر می­کنند. آن­ها حتی رهبران خود را از میان تصاویر انتخاب می­کنند. به طور خلاصه، به نظر می­رسد که مردم دچار نوعی آموزش همگانی شده­اند که شباهت زیادی با شست و شوی مغزی دارد.»
اگر این تعریف، تعریفی عادلانه از وضعیت آمریکا باشد، می­تواند تعریفی از بسیاری نقاط دیگر جهان نیز باشد. هم اکنون حدود شصت درصد افراد در جهان به تلویزیون دسترسی دارند. در بسیاری از نقاطی که به تازگی به تلویزیون دسترسی پیدا کرده­اند، مانند دهات دورافتاده آفریقایی، آمریکای جنوبی، اندونزی، شمال کانادا، جاهایی که حتی راه ارتباطی ندارند، ارتباطات ماهواره­ای باعث­ شده­­است که فرهنگ جوامع خارجی، در­آنجا سلطه پیداکند؛ در خانه­های علفی، در جلگه­های یخ­زده و بی­درخت، در جزیره­های­ کوچک گرمسیری، در جنگل­های برزیل و آفریقا، مردم در خانه­های سنتی­شان که از گل و علف و الوار ساخته شده می­نشینند و برنامه­هایی مثل دالاس، بر لبه شب و بونانزا تماشا می­کنند.
بیش از پنجاه درصد برنامه­های تلویزیونی که در خارج از کشور به نمایش گذاشته می­شود، شامل تکرار نماهنگ­های معمول آمریکا است. ارتباطات ماهواره­ای که به عنوان برنامه­هایی کاملاً دموکراتیک معرفی شده­اند، در واقع به عنوان برنامه­هایی برای ترویج زندگی آمریکایی، ارزش­های آمریکایی، تجارت آمریکایی و روش­های زندگی آمریکایی استفاده می­شوند. نتیجه این برنامه­ها، تک فرهنگی شدن جهان است.

      آزادی بیان برای ثروتمندان

      به این دلیل که همگی ما می­توانیم در خانه­هایمان تلویزیون داشته باشیم، فکر می­کنیم تلویزیون رسانه­ای دموکراتیک است؛ ولی اگر حتی گیرنده به عنوان رسانه­ای دموکراتیک باشد، به طور حتم فرستنده دموکراتیک نیست. براساس گزارش ادورتایزینگ ایج، حدود هفتاد و پنج درصد از آگهی­های بازرگانی پخش شده در تلویزیون، توسط صد شرکت از بزرگ­ترین شرکت­ های کشور پشتیبانی مي‌شود. بسياري از انسان‌ها به اين آمار توجه شاياني نشان نمي‌دهند ولي به اين موضوع توجه کنیم که در حال حاضر در ایالات متحده، بیش از چهل و پنج هزار شرکت وجود دارد اما فقط حدود صد شرکت تصمیم می­گیرند که چه چیز از تلویزیون پخش شود و چه چیز نباید پخش شود. این شرکت­ها مخالفت خود را با تهیه بودجه برای برنامه­هایی که موافق نظراتشان نیست، آشکارا بیان نمی­کنند، بلکه با ظرافتی بسیار بیشتر، بر این گونه امور نظارت می­کنند. این شرکت­ها به گونه­ای عمل می­کنند که هنگامی که تهیه­کننده­ای قصد ساخت برنامه­ای را دارد، خواسته­هایشان را با توجه به احتیاجی که فروش آن برنامه به پشتیبانان صنفی دارد، متعادل می­سازد. یک روش فوق­العاده برای سانسور.
با وجود آنکه تعداد محدودی از این شرکت­ها از هفتاد و پنج درصد آگهی­های بازرگانی پشتیبانی مالی می­کنند و به موجب آن بر این رسانه مسلط می­شوند، پشتیبانی بیش از نیمی از برنامه­های معمولی تلویزیون را نیز بر عهده گرفته­اند.
در دوران ریگان، پشتیبانی فدرال برای برنامه­های غیرتجاری از بین رفت و تلويزیون با کمبود برنامه مواجه شد. این امر باعث شد که عوامل دست اندرکار تلویزیون به شرکت­ها متوسل شوند. همان طور که تأثیر شرکت­های تجاری بر روی برنامه­های تلویزیونی بیشتر می­شد، حجم آگهی­های بازرگانی پخش شده قبل و بعد از برنامه­های تلویزیونی که پشتیبان مالی آن­ها بودند نیز افزایش می­یافت. گاه تلویزیون در وسط برنامه­ای غیرتجاری، ناگهان این پیام را نشان می­داد که این برنامه با امتیاز شرکت اکسکسون برای شما به نمایش گذاشته شده است و سپس علامت تجاری شرکت اکسکسون را می­دیدیم که با چند آگهی بازرگانی و شعارهایی همراهی می­شود.
دلایل این موضوع که چرا تنها شرکت­های بزرگ در جهان، برنامه­های تلویزیوني را پشتيباني مالی می­کنند، بسیار واضح است. آن­ها تنها کسانی هستند که قادرند از پس هزینه­های آن برآیند. با توجه به ساختار کنونی شبکه­های تلویزیون، سی ثانیه از بهترین تایم­ها برای تبلیغات، حدود دویست تا سیصد هزار دلار خرج برمی­دارد و در طی وقایعی مانند جام­های ورزشی، این قیمت به هفتصد هزار دلار نیز می­رسد. تعداد بسیار اندکی از این افراد یا حتی شرکت­ها، قادر به پرداخت دویست هزار دلار، تنها برای یک پیغام جهانی هستند.
فرض کنید، شما و دوستانتان بخواهید در مورد موضوعی بسیار مهم آگهی بدهید. به عنوان مثال، در مورد بریدن درختان کهنسال جنگل «ردوود» در شمال غربی پاسیفیک. اگر بسیار خوش شانس باشید و ثروتمند، شاید بتوانید آن قدر پول تهیه کنید که پیغامتان را برای یک بار در خطوط هوایی قرار دهید. در همین زمان، شرکت­های بین­المللی که مسئولیت بریدن و الوار کردن درختان جنگلی را دارند، آن قدر توانایی خرید دارند که کل زمان قبل و بعد از آگهی­ شما و سه بار دیگر در هنگام عصر و پنج بار دیگر فردای آن روز و پس فردا و روز بعدش و همین طور در طول ماه را بخرند. بعضی از این شرکت­ها، سرمایه­ای معادل سالانه صد میلیون تا حتی بیش از یک بیلیون دلار برای تبلیغات در اختیار دارند. تلویزیون به طور قطع یک رسانه شخصی و تنها برای استفاده آن­ها است. باور این مطلب که تلویزیون رسانه­ای شخصی برای بزرگ­ترین شرکت­هاست، برای آمریکایی­ها بسیار مشکل است. به این دلیل که ما باور داریم، آزادی بیان و عقیده نه تنها حقی قابل انتقال نیست بلکه همه ما به مساوات از آن بهره­برداری می­کنیم. هیچ چیز بیش از این عقیده از حقیقت دور نیست. همان طور که ای.جی. لایبلینگ اظهار می­دارد، آزادی مطبوعات تنها برای عده­ای قابل دسترسی است که صاحب رسانه­ای می­باشند؛ به همین ترتیب، آزادی بیان نیز تنها برای عده خاصی معنا پیدا می­کند، نه برای همه. یعنی تنها برای افرادی که می­توانند آن را در تلویزیون­های بین­المللی خریداری نمایند.
این صد شرکت بزرگ شامل کارخانه­های داروسازی، شیمیایی، لوازم آرایشی و بهداشتی، بسته­بندی مواد غذایی، اتومبیل یا نفت می­باشند و در صنایع مشابه دیگر نیز نقش دارند. ولی شما چه در حال تماشای آگهی مواد دارویی ـ بهداشتی و چه آگهی اتومبیل باشید، پیغامی که به شما می­رسد، یکسان است. همه تبلیغات شعار واحدی دارند: «چه این کالا را خریداری کنید، چه آن را، رضایت شما از زندگی­تان توسط این کالاها به دست می­ آید.»
پس ما نافذترین و قدرتمندترین رسانه اجتماعی در طول تاریخ را داریم که به طور کامل توسط افرادی پشتیبانی مالی می­شوند که عقایدشان را در مورد اینکه چگونه باید زندگی کنیم، بدون هیچ شرمی بیان می­کنند و همین باعث ایجاد آمار شگفت­آوری می­شود. میانگین افراد آمریکایی که روزانه پنج ساعت تلویزیون نگاه می­کنند، سالانه حدود بیست و یک هزار آگهی می­بینند. بیست و یک هزار بار تکرار در زندگی، متجاوزانه این پیغام را در ذهن تماشاگر قرار می­دهد که «چیزی بخرید، همین الان».

      تکنولوژی ایجاد انفعال

      اقتصاد، تنها دلیل این موضوع که تلویزیون رسانه مناسبی برای کنترل جهان توسط این شرکت­ها است، نیست. مسئله­ای که به همان اندازه اهمیت دارد، کسب تجربه­های جدید توسط تلویزیون است و این که چگونه انسان­ها تحت تأثیر قرار می­گیرند. از دیدگاه یک شرکت بازرگانی، این تأثیر بسیار سودآور است.
دانشمندانی که فعالیت امواج مغزی را بررسی می­کنند، کشف کرده­اند که هر کس بیشتر تلویزیون تماشا کند، مغزش زودتر به حالت آلفا فرو می­رود، یک نقش آرام و پیوسته از امواج مغزی که در آن حالت، مغز در منفعلانه­ترین حالت خود است.
اطلاعات به طور مستقیم در مغز افراد قرار داده می­شود؛ بدون هیچ گونه مداخله­ای از طرف تماشاچی. هنگام تماشای تلویزیون، تصاویر پخش شده، بدون هیچ تفکری توسط مغز دریافت می­شود. محققان دانشگاه بین­المللی استرالیا، نام این حالت را «تعلیم در هنگام خواب» گذاشته­اند.
دلایل زیادی برای این موضوع وجود دارد که چرا مغز به حالت یک گیرنده فرو می­رود؟ یعنی به حالت آلفا. یکی از این دلایل، کاهش حرکات چشم در حین تماشای تلویزیون است که به علت کوچک بودن صفحه تلویزیون پیش می­آید. با نشستن در یک فاصله مناسب، چشم می­تواند بدون گشتن به دنبال تصاویر درون صفحه تلویزیون، تمامی تصاویر را دریافت کند. این کمبود جستجو برای تصاویر، ارتباط نرمال بین حرکت چشم و انگیزش تفکرات را که به طور طبیعی سوپاپی برای سلامتی انسان­ها است، از بین می­برد. قبل از شروع این دوره، وقایع غیرعادی در محیط، توجه را آناً به سوی خود جلب می­کرد، همه حواس به سوی آن واقعه متمرکز می­شد، این حواس شامل حس بینایی و چشم­ها نیز می­شد. هنگامی که احتیاجی به جستجو برای تصاویر نباشد، قسمت مهمی از انگیزش ذهن غایب است.
دومین دلیل برای فرورفتن مغز به حالت آلفا این است که بدون حرکت چشم­ها و صفحه تلویزیونی که هر ثانیه شصت بار سوسو می­زند، خواب مصنوعی تأثیرگذاری پدید می­آید. سوسو زدن صفحه تلویزیون، شباهت زیادی به خیره شدن به شمع متحرک روان شناسان دارد.
فکر می­کنم سومین دلیل، مهم­ترین دلیل نیز باشد. اطلاعات موجود در صفحه تلویزیون (یعنی تصاویر) با سرعتی می­آید که توسط تماشاگر قابل کنترل نیست، به صورت موجی از تصاویر. کسی نمی­تواند به تک تک تصاویری که از تلویزیون پخش می­شود، دقت و درباره آن­ها تفکر کند. اگر شما در تلاش برای انجام این کار باشید، از موج تصاویر عقب خواهید ماند. پس تنها دو راه حل موجود خواهد بود: تسلیم شدن به موج تصاویر و یا عقب کشیدن از این تجربه. ولی اگر قصد تماشا کردن برنامه­ای خاص یا فیلم را داشته باشید، باید اجازه ورود این تصاویر با سرعت خودشان را به مغزتان بدهید. پس طبیعت این تجربه، عکس­العمل شما را نسبت به این جریان از بین می­برد.
آیا این مشکل برای سایر رسانه­ها نیز وجود دارد؟ نه به این اندازه. برای مثال در مورد فیلم­ها بحث می­کنیم. تجربه تماشای یک فیلم، معمولاً با همراهی دوستان صورت می­گیرد. همین موضوع می­تواند باعث انگیزش ذهن شود. با توجه به این که فیلم در مکان­های عمومی به نمایش گذاشته می­شود، حالت خاصی که فضا را در بر می­گیرد، حضور مردم، احساسات و تفکرات دیگری نیز این تجربه را همراهی می­کند.
تصاویری که در فیلم نشان داده می­شوند، نسبت به تصاویر برنامه­های تلویزیونی بسیار بی­آلایش­ترند و جزئیات بسیار بیشتری را نیز ارائه می­ دهند. فیلم­ها می­توانند نمایشگر تصاویری حاوی جزئیات بسیار، تصاویری بهتر از طبیعت و لطافت باشکوه­تری باشند. هرچه تصاویر حاوی جزئیات بیشتری باشند، به نظر تماشاگر جذاب­تر می­رسند. (این فواید مقایسه­ای فیلم و تلویزیون، تنها زمانی متعادل خواهد شد که در سال­های آینده، تلویزیون با وضوح بیشتری عرضه شود) فیلم­ها به طور معمول در مقایسه با برنامه­های تلویزیون، بر روی صفحه­های بسيار بزرگ‌تري نشان داده مي‌شوند كه به طور قابل ملاحظه‌اي، حركت بيشتر چشمان را طلب می­کند. هنگامی که فیلم به پایان می­رسد، چراغ­های سالن روشن می­ شوند، مردم عکس­العمل نشان می­دهند و در آخر، برای ترک سالن از مکان­هایشان برمی­خیزند؛ این گونه نیست که در صندلی­هایشان بنشینند و مورد هجوم موجی جدید از تصاویر قرار بگیرند. عمل ترک سالن و سپس شاید رفتن به یک کافی شاپ و صحبت در مورد فیلم، هنگامی که فواید فیلم مورد بررسی قرار گیرد، باعث می­شود، تصاویر از سمت راست مغز بالا آورده شده و مورد تحلیل قرار بگیرد (معمولاً تصاویر و رویاها در سمت راست و پایین مغز قرار می­گیرند). تصاویر از حوزه ناآگاه و بی استفاده مغز بیرون آمده، مورد بررسی قرار می­گیرند، جایی که بتوان آن­ها را تا حدودی مورد آزمایش قرار داد.
رادیو رسانه­ای است که به هیچ وجه از تصاویر استفاده نمی­کند. در حقیقت، رادیو همانند کتاب، تخیل را تحریک می­کند. موقعیتی مورد توصیف قرار می­گیرد و شنونده یا خواننده آن را به صورت پویا تصور می­کند. این عمل باعث از بین رفتن حالت آلفا می­شود. برعکس، هنگام تماشای تلویزیون، تخیل فرد در یک نوع ایست ذهنی قرار می­گیرد.
مطبوعات تاکنون درگیرکننده­ترین و مشارکتی­ترین رسانه­ها بوده­اند. از آنجا که هیچ محدودیت زمانی درباره روزنامه­ها و کتاب­ها وجود ندارد، می­توانند نسبت به رسانه­های تصویری، جزئیات بیشتری را در اختیار خوانندگان قرار دهند. اگر هم اکنون از شما بخواهم مزرعه­ای سبز و شاداب را تصویر کنید، با جویبار باریکی که از آن می­گذرد و ابرهایی که در آسمانش موج می­زند، دو سگ سفید بزرگ در چمنزار آن دراز کشیده­اند و عاشقانی که در تپه­های اطراف در حال پیاده­روی هستند، به طور حتم می­توانید آن تصاویر را با کیفیتی بسیار بالا برای خود مجسم کنید. این تصاویر را در ذهن خودتان می­سازید و لازم نیست لزوماً شبیه به تصاویری باشند که من در ذهن خود ساخته­ام. ولی اگر همین تصاویر در تلویزیون نشان داده شوند، بسیار خوش آب و رنگ­تر از تصاویری می­باشد که در ذهنتان ساخته­اید. ضمناً شما در ذهنتان درگیر ساخت تصاویر نیز نخواهید شد بلکه به صورت بی اراده و منفعل، تنها پذیرای این جزئیات خواهید بود.
هیچ رسانه­ای به اندازه مطبوعات، ظرفیت ارائه اطلاعات با جزئیاتی این چنین را ندارد. با توجه به این موضوع که این رسانه هیچ محدودیت زمانی ندارد، هرآنچه را که برای درک بهتر مطلب برای خواننده لازم است. از یکی دو جمله اضافه گرفته تا اطلاعات بیشتر، در اختیار قرار می­دهد ولی مسئله مهم این است که جمع­آوری اطلاعات از مطبوعات، یک فعالیت پویا محسوب می­شود و ما برای درک بهتر اطلاعات، مغزهایمان را در حالتی آگاه نگاه می­داریم.
همچنین در هنگام مطالعه، افراد این شانس را دارند که موضوع را دوباره بخوانند، بر نکات مهم آن تأکید کنند، مطالبی در گوشه­های مطلب یادداشت کنند یا قسمتی از صفحه را ببرند، آرام یا سریع مورد بازخوانی قرار دهند. خواننده اکثر جزئیات را مورد کنترل خود قرار می­دهد. در صورتی که در تماشای تلویزیون، اطلاعات باید بدون هیچ گونه مقاومتی، درست هنگامی که می­رسد، دریافت شوند. در نتیجه، محققان دانشگاه بین­المللی استرالیا، تجربه تماشای تلویزیون را ماندگار توصیف می­کنند.
پس اگر بتوانیم نگاه کردن تلویزیون را با تجربه مصرف دارو مقایسه کنیم، به نظر می­رسد که بسیاری از خصوصیات مصرف والیوم­ها و آرام­ بخش­ها را داشته باشد، ولی این تنها نیمی از داستان است. در واقع اگر تلویزیون همانند یک دارو باشد، آن دارو خواب آور نیست بلکه سرعت بخش است.


+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 7:0  توسط شریف  | 

 

 

عاشقان!

             مبارکتان!...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 18:0  توسط شریف