|
دین و سیاست و اندیشه در منظر انتظار
|
بسم الله الرحمن الرحیم
علم و تکنولوژی مدرن
علم و تکنولوژی مدرن در وضعیت بحرانی وخیمی قرار دارد. این بحران خود را در اشکال گوناگون نشان می دهد. واضح ترین اشکال چنین بحرانی را می توان در آخرین تولیدات نظام های علمی و تکنولوژیک مانند کالاها و تکنولوژی های جدید و غیره مشاهده کرد که اغلب معطوف به تخریب، هدر دادن و منزوی کردن افراد از یکدیگر و از طبیعت هستند.
این فقط محصولات نهایی علم نیست که نگرانیها را برمیانگیزد؛ ما اکنون رفته رفته بیشتر پی میبریم که یک اشتباه اساسی در اعماق علم و تکنولوژی مدرن و در ماهیت آن وجود دارد. در طول دو دهه گذشته، حتی در زیربناییترین بخشهای علمی مانند ریاضی و فیزیک، تردیدهای معرفتشناسانهای بروز کرده است. در علم بیولوژی، تکنیکهای بازسازی D.N.A و امکان ایجاد و رهاکردن موجودات جدید و عجیب الخلقه در طبیعت و یا حتی شبیهسازی انسانها، کابوسی را کاملاً به واقعیت نزدیک کرده است.
تقلیلگرایی (روش مسلط بر علم مدرن) در علم فیزیک، از سویی به بیمعنایی و بیمحتوایی منجر میشود و از سوی دیگر در بیولوژی به سوی داروینیسم اجتماعی و تنازع بقاء و انتخاب نژادهای برتر می انجامد. چیزی در ماوراء علم و تکنولوژی مدرن و روش دانستن و انجام کار در آن وجود دارد که این شیوهی تفکر و تحقیق را به سوی تخریب سوق میدهد.
مفهوم رؤیای علم به عنوان حقیقت دست نخورده و خالص و مفهوم دانشمند به عنوان کسی که در انزوا از واقعیت اجتماعی دنیوی قرار دارد و همانند معتکفی علیه همهی مشکلات لاینحل برای فهم واقعیتی عینی تلاش میکند، اکنون کاملاً غیر قابل دفاع و نپذیرفتنی شده است. در حقیقت، پس از یک دهه تحقیق در اقصی نقاط جهان، اکنون مشخص شده است که علم از درون روندهای اجتماعی حاصل میشود. در واقع، برخی از فلاسفه و تاریخنگاران علم استدلال میکنند که علم خود « روند اجتماعی » است. نیروهای اجتماعی که در سطح و ساختار اقتصاد جهان و اقتصاد سیاسی ملی عمل میکنند، به همراه جوامع علمی، خصوصیات، محتوا و الگوهای علم و تکنولوژی مدرن را شکل میدهند. دانشمندان شدیداً به عقاید و افکاری پای بندند که آنها را مجبور میکند، تفاوتها و پیچیدگیهای موجود در جهان را به شباهتها و همانندیها تبدیل کنند. علاوه بر نظام اعتقادی و فرهنگی مذکور – که خود را در پیشفرضها و عقاید دانشمندان نشان میدهد – علم مدرن، قدرت ساختاری، نظام پاداشدهی و گروههای اعیان و اشراف خود را دارد. همهی اینها در کنار هم مشخص میکند که علم رابطهای نزدیک با نظم و سلطه اجتماعی ناعادلانه موجود در حیطههای سیاسی و اقتصادی دارد.
سلطه و کنترل، بخشی درونی و اساسی از علوم و تکنولوژیهای جدید را تشکیل میدهد. این مفاهیم در قلب روششناسی علمی و روند ایجاد و تداوم علم قرار دارند. اهداف علم مدرن از ابتدای به وجود آمدن این علم در اولین مراحل رنسانس در اروپا، با مفاهیم سلطه و کنترل بیان شدهاند. « فلاسفه » عصر روشنفکری در قرن هفدهم، کاملاً برخلاف میراث تفکر و تمدن اسلامی و دیگر تمدنهایی که بر مبنای آن جهان جدیدی را ساختند، مدعی جدایی تعقل از ارزش شدند. آنها تعقل را به عنوان خنثی و بیطرف پنهان میکرد، بازسازی کردند. بنابراین هر گونه تعلقی که ارزشهای خود را مطرح سازد، « غیر علمی » در نظر گرفته شد. از این رو فقط شیوهی مسلط « آگاهی » و « دانستن » تعقل محسوب شد و همهی گونههای دیگر، کنترل و سلطه بر انسانهای غیراروپایی تبدیل شد که برای این کار، از روش علمی و تعقل خطی پاگرفته در آن، به عنوان ابزار استفاده شد. علم و تکنولوژی مدرن فعلی، در تجربه سلطهگرایانه اروپا و آمریکا و تجربه مستعمراتی جهان سوم رشد کرده است.
بحران علم مدرن، خود را در جهان سوم نیز به خوبی نشان میدهد. علم و تکنولوژی مدرن باعث شده است که جوامع جهان سوم جایگاه خود را از دست بدهند؛ فرهنگهای سنتی تخریب گردند و زیست بوم ملتهای جهان سوم دچار خسارت همه جانبه گردد. علاوه بر این، شیوهی چند بعدی و ترکیبی دانش در جهان سوم، به واسطه علم و تکنولوژی مدرن، با تفکر خطی، بیروح و غیر انسانی عقلانیت مدرن، جایگزین شده است. تکنولوژی و علم غربی، جوامع جهان سوم را به نام عقلانیت علمی، به نحوی سازمان یافته چپاول کرده است. این دستاورد محصول انقلاب سبز و استفادهی وسیع از داروهای مدرن و به هدردادن منابع کمیاب و باارزش برای تحقیق در حیطههای تزیینی و غیرضروری بوده است. هیچ ملاک و معیاری نمیتواند بازگو کننده صدمات و تلفات ایجاد شده از سوی این تجارب مهندسی اجتماعی که از سوی متخصصان و مشاوران غربی برای جوامع جهان سوم به ارمغان آمده است، باشد.
در بسیاری از کشورهای در حال توسعه، علم و تکنولوژی عاریتی غربی، هنوز ریشه ندوانده است. نه علم و نه عالمان مدرن، رابطهای زنده و فعال با مشکلات، نیازهای اساسی و منابع محلی جوامع برقرار نکردهاند. علم مدرن و عالمان مدرن در جوامع در حال توسعه، اغلب بیرابطه، اسرافگرا، عقیم و غیرمولد، تقلیدگرا و دارای نشانههای کالاهای دست دوم و درجه دوم میباشند.
علاوه بر این، نظام علم و تکنولوژی مدرن در جهان سوم به قیمت از میان رفتن فرهنگهایی رشد کرده است که پیش از سلطه فرهنگ اروپایی در آن مناطق، خوش درخشیده بودند. پیش از سلطه قدرتهای استعماری اروپایی، تمدنهای جهان سوم، نظامهای معرفتی و صنعتگری پیچیده و گسترده خود را داشتند.
علم اسلامی در آفریقای شمالی و آسیای غربی اصلیترین پارادایم حل مسأله بوده است. محصول علم اسلامی چه به لحاظ کیفیت و چه از نظر کمیت، از قرن هفتم تا قرن چهاردهم بینظیر بود. دانشمندان مسلمان پایه جبر و مثلثات را ریختند؛ محیط زمین را محاسبه کردند؛ خصوصیات نور و حرکت را مورد بررسی قرار دادند؛ بدن انسان را مورد دقتنظر قرار دادند و جریان خون را در بدن انسان کشف کردند و در همهی این زمینهها، نتایج اعجاب انگیزی از لحاظ دقت به دست آوردند. دانشمندان مسلمان همه این فعالیتها را در چارچوب فکری و تحقیقاتی متافیزیکی که ارزشها و واقعیتها را متحد میدانست، انجام دادند. دانشمندان مسلمان به استبداد روشها تن در ندادند بلکه روشهایی متناسب با طبیعت تحقیق و در چارچوب یک نظام اخلاقی کاملاً تعریف شده ایجاد کردند.
در تمدن چینی نیز علم و تکنولوژی رونق داشت و قلل بیشماری را فتح کرد. بخش اعظمی از علم حساب فعلی، مبتنی بر یافتههای چانگ تسانگ (متوفی 152 پیش از میلاد) و هندسه ما برگرفته از آموزشهای کلاسیک وانگ هسیتونگ (متوفی 727 پیش از میلاد) است. یافتههای چانگ چیو چین (متوفی 650 پیش از میلاد) در علم داروشناسی، در چارچوبی متافیزیکی رشد کرده است که هماهنگی و رشد قواعد و ارزشهای خاصی را مورد تأکید قرار میدهد.
از ایام باستان، شبه قاره هند به خاطر تکنولوژیهای کشاورزی، فلزشناسی، نساجی، کشتیسازی، معماری و داروسازی معروف بوده است. این تکنولوژیها تا پیش از پایان قرن هجدهم به طور گستردهای در تمامی منطقه جنوبی آسیا و آسیای جنوب شرقی رواج داشتهاند که بسیاری از اسناد مختلف ثبت شده اروپایی در همان زمان، به آنها اشاره دارد. خصوصیت اصلی این تکنولوژیها، سادگی همراه با پیچیدگی آنها بوده است، به عنوان مثال، در تفکر باستانی هندو، «شاسترا»های مختلفی وجود دارد که اصول کلی علمی را مشخص میکند. این شاستراهای مختلف، خود بر پایهی فلسفه «دارشاناس»های مختلف قرار دارند. دارشاناسها مکاتبی فلسفی هستند که ساختار روششناسی، معرفتشناسی و منطقی تفکر هندو را مشخص میکند.
اصل هدایتگر همهی این علوم و فلسفهها این بود که جهان گنجینهای از حقیقت است و هدف علم و تکنولوژی، فقط توانا ساختن بشر برای زندگی سعادتمند و سالم در جهان میباشد و نه تغییر و دستکاری دنیا.
سنتهای آسیای جنوب شرقی نیز مملو از مثالهای بیشماری از علوم و تکنولوژی بومی است. علم و تکنولوژی غربی، این نظامهای معرفتی را تخریب کرد. نمود بارز این تخریب، در نفی همهی این تمدنها و فرهنگهای سنتی در تاریخ علم و تکنولوژی هویدا است. علم و تکنولوژی مدرن، داروسازی سنتی را تخریب و سرکوب کرده؛ معماری و تکنیکهای خانهسازی محلی را از میان برد و کشاورزی و شیوههای آبیاری متناسب با محیط زیست را منسوخ نمود.
با توجه به ماهیت مخرب علم و تکنولوژی فعلی و این حقیقت که این علم وتکنولوژی از سوی کشورهای صنعتی و شرکتهای چند ملیتی کنترل و مدیریت میشود، ضروری است که کشورهای جهان سوم مبنای محلی خاص خود را برای تولید، استفاده و توزیع دانش علم و تکنولوژی ایجاد کنند. کشورهای جهان سوم باید در این دوره با یکدیگر همکاری کنند. علاوه بر این، باید به طور کلی در مفهوم انتقال تکنولوژی و واردات علم از غرب تجدیدنظر کرد.
ایجاد فرهنگ علمی بومی نیازمند آن است که دانشمندان، تکنولوژیستها، تصمیمگیران و فعالان جهان سوم، ارزشهای متناسب با علم و تکنولوژی سنتی را فراهم سازند. تکنولوژیها و نظامهای پزشکی سنتی باید ارتقا، پیشرفت و توسعه یابند و مبنایی برای ایجاد تکنولوژیها و نظامهای پزشکی بومی (اما کاملاً معطوف به زمان حال) قرار گیرند. به همین صورت، معضلات ملی نیز باید در چارچوب مدل فکری و بومی و با منابع محلی حل شوند.
صرفاً هنگامی علم و تکنولوژی میتواند برای ما معنادار باشد و نیازهای ما را برآورده سازد و خلاقیت و نبوغ واقعی ما را نشان دهد که در محیط اجتماعی فرهنگی خودمان و از عقاید و فرهنگهای خودمان ریشه گرفته باشد. علم و تکنولوژی جهان سوم فقط با تکیه بر علوم، اصطلاحات و سنتهای محلی در همهی حیطههای تفکر و عمل، قابل شکلگیری است.
ناتوانی علم در برآورده ساختن نیازهای اساسی
علم مدرن به واسطهی پیشرفتهای تکنولوژیک آن، میتواند در صورتی که نظامهای اجتماعی و تولیدی به خوبی مورد بهرهبرداری قرار گیرند، نیازهای اساسی همهی انسانهای روی زمین را برآورده سازد!
حقیقت آن است که بیش از نیمی از جمعیت جهان (دو سوم از جمعیت جهان سوم) در شرایطی کاملاً غیر انسانی و محروم از اساسیترین نیازهای بشر مانند: غذا، لباس و سرپناه به سر میبرند. این داستان غمانگیز هنگامی فاجعهآمیزتر میشود که این حقیقت را در نظر آوریم که همان توانایی تکنولوژیکی که سرهمبندی غیر معقول کالاهای فعلی را ممکن ساخته است، به همان میزان قدرتمند است که میتواند بخش عظیمی از منابع تجدیدناپذیر جهان را تخریب کند و از میان ببرد. این توانایی غولآسای تکنولوژیک، هر روز انرژی بیشتری را مصرف میکند، معادن بیشتری را استخراج میکند، جنگلهای بیشتری را قطعه قطعه میکند، خاک سطحی بیشتری را به هدر میدهد و آب، خاک، هوا و حتی جو بیشتری از زمین را آلوده مینماید. در سطح فعلی مصرف، بسیاری از منابع باارزش جهان، ظرف چند دهه به پایان خواهند رسید.
دنیای ما حجم محدودی از منابع طبیعی را در اختیار ما قرار داده است که فرایند تولید فعلی، سالانه بخشی از این منابع را از میان میبرد. تولید ناخالص ملی که اکثر کشورهای جهان تا حد زیادی دلمشغولی آن را دارند، در واقع گزارشی سالانه است که اساساً به میزان منابع طبیعی در دسترس هر کشور بستگی دارد. هنگامی که این منابع پایان یابند، ماجرای تولید ناخالص ملی هم تمام خواهد شد. اکثر منابع موجود در جهان غیرقابل تجدید هستند؛ هر چه بیشتر از منابع طبیعی بهرهبرداری کنیم، امکان تولید را در آینده کاهش دادهایم. به عبارت دیگر، هر چه تولید ناخالص ملی فعلی ما بالاتر باشد، تولید ناخالص ملی در آینده – وقتی آثار مصرف بیرویه منابع طبیعی احساس شود – پایینتر خواهد بود. این حقایق اساساً ساده و ابتدایی، از همهی کتابهای درسی اقتصاد حذف شدهاند. برنامهریزان و سیاستمدارانی که برای زندگی آیندهی ما تصمیم میگیرند و بر ما حکومت میکنند، اساساً به چنین حقایقی توجه ندارند. دانشمندان و متخصصان تکنولوژی نیز که مصرف بیرویه منابع طبیعی را از طریق توسعهی ظرفیت تکنولوژیک سرعت میبخشند، نسبت به این موضوع فاقد خودآگاهی هستند.
توزیع و کنترل نابرابر جهان
استخراج و استفاده از منابع طبیعی به شدت نابرابر صورت میگیرد. هشتاد درصد از منابع جهان از سوی کشورهای توسعه یافته مصرف میشود و بیست درصد آن در جهان سوم. این توزیع نابابر منابع طبیعی، کیفیت کالاهای تولید شده را نیز مشخص میکند. برای تولید کالای مخصوص بازار ثروتمندان، تکنولوژیهای پیچیدهای ایجاد شده است تا کالاهای با کیفیت برتر مانند: دوربینهای فیلمبرداری، دیسکهای سخت، رایانهها، خودروها و خدماتی نظیر: پزشکی پیشرفته، مسافرتهای خارجی و حتی برنامههای حقوقی معاف از مالیات را فراهم کند. بخش عظیمی از تولید ناخالص ملی جهان صرف این کالاهای مصرفی و نیز کالاهای سرمایهای یا تکنولوژیهایی برای تولید این کالاهای مصرفی میگردد؛ در حالی که جهان سوم صرفاً بیست درصد از منابع طبیعی جهان را مصرف میکند و از آنجا که درآمدهای ملی نیز به طور نابرابر توزیع شدهاند، بخش بزرگی از این منابع نیز صرف تولید همان کالاهای مصرفی با کیفیتی میشود که در کشورهای توسعه یافته مورد بهرهبرداری قرار میگیرد و یا صرف وارد کردن تکنولوژیهای معطوف به سرمایه برای تولید کالاهای مصرفی ثروتمندان میشود. بنابراین صرفاً بخش کوچکی از منابع جهان صرف تولید کالاهایی برای بقای اکثریت فقرای جهان سوم و یا ایجاد کالاهای سرمایهای ساده میشود که از سوی کشاورزان فقیر و صنعتگران خرده پا و بازرگانان کوچک مورد استفاده قرار میگیرد.
رشد شمال به قیمت از میان رفتن جنوب
در روند فعلی تحلیل منابع و استفادهی غیرمنطقی از منابع طبیعی جهان، نیرو و دینامیسم اصلی این حرکت در اقتصاد سیاسی و نظامهای اجتماعی اقتصادی جوامع قرار دارد که باعث رشد رقابت میان شرکتها و ملتها میگردد؛ اما نقش علم و تکنولوژی در این میان بسیار حائز اهیمت است. اگر سطح تکنولوژی پایین باشد، ممکن است باز هم نابرابری وجود داشته باشد اما درجهی استخراج و تحلیل منابع پایین خواهد بود؛ حال آنکه در جهان واقعی، سطوح تکنولوژیک تحت فشار رقابت میان شرکتها و کشورها (نه فقط در حیطه اقتصاد بلکه حتی در حیطه نظامیگری) به سرعت در حال افزایش میباشد و به این ترتیب، تحلیل منابع نیز به سرعت صورت میگیرد.
علاوه بر این، ظرفیت تکنولوژیک فزاینده جهان توسعه یافته، همواره باعث عقبماندگی بیشتر جهان سوم میشود و بنابراین فاصله و نابرابری میان ملتها همواره افزایش مییابد.
در سال 1980، ملتهای شمال که فقط یک چهارم ملتهای جهان سوم را تشکیل میدهند، هشتاد درصد از تولید ناخالص جهان را به خود اختصاص دادند اما در جنوب، سه چهارم از جمعیت جهان صرفاً بیست درصد از درآمد دنیا را کسب کردند. از سال 1980، جهان همواره نابرابرتر شده است. جهان سوم به واسطه تجربه مستعمراتی، همواره در تجارب وام گرفتن، سرمایهگذاری و تکنولوژی، وابسته به غرب باقی مانده است.
در طول چند سال گذشته، سرمایههای فزایندهای از جنوب به شمال منتقل شده است. فقط در سال 1985، 74 میلیارد دلار از جهان سوم تحت عنوان بازپرداخت وام به شمال منتقل شده است. این در حالی است که جهان سوم در همین سال صرفاً 41 میلیارد دلار وام خارجی جذب کرده است که باید در ازای آن 14 میلیارد دلار علاوه بر اصل وام باز پرداخت داشته باشد.
اگر فرار سرمایههایی را که از جهان سوم و کشورهای صادرکننده در غرب آسیا از طریق سود شرکتهای چند ملیتی به کشورهای شمال منتقل شده است نیز در نظر بگیریم، فقط در سال 1985، 230-240 میلیارد دلار سرمایه از کشورهای جهان سوم خارج شده است. باز هم اگر 65 میلیارد دلاری را که در اثر کاهش قیمت کالاها از دست جهان سوم خارج شده است ( مطابق برآورد نشریه Economist ) در نظر بگیریم، جهان سوم صرفاً در طول یک سال 300 میلیارد دلار سرمایه از دست داده است. در سال 1986 به علت سقوط قیمت نفت و دیگر کالاها، اوضاع وخیمتر از سال قبل بود. کل سرمایه از دست داده شده در سال 1986، 300 – 400 میلیارد دلار برآورد میشود. بادرنظر گرفتن این حجم غولآسا از جابهجایی سرمایه از جنوب به شمال، ابراز این که شمال به جنوب کمک بلاعوض میکند، صرفاً یک شوخی است. همهی کمکهای شمال در مقایسه با اقیانوس سرمایهای که از جنوب به سوی شمال میرود، قطرهای بیش نیست. خاصه این که کمکهای بلاعوض، همیشه مشروط به شرایطی هستند.
تمسک شدید شمال به علم و تکنولوژی مدرن، نقشی اساسی در استثمار اقتصاد ضعیف جهان سوم دارد. کشورهای ثروتمند از تکنولوژیهای صنعتی و کشاورزی خود برای تولید کالاهای مازاد که قادر به مصرف آن نیستند، استفاده میکنند و این خود بخشی از مشکل توسعهیافتگی بیش از حد یا انباشت بیش از حد سرمایه است. آن گاه این کالاهای مازاد صنعتی و کشاورزی مثل: غله و دیگر محصولات کشاورزی و صنعتی، با قیمت پایینتر به بازار جهانی عرضه میشود و باعث سقوط بیش از حد قیمت کالاهای جهان سوم میگردد و از این طریق، درآمد و استانداردهای زندگی فقرا کاهش مییابد. علاوه بر این، تکنولوژی و نظامهای اطلاعاتی مدرن، بانکها و کمپانیهای فراملیتی را قادر به توسعه در کشورهای در حال توسعه میکند و از این طریق، این کشورها را پیش از پیش در بازار جهانی فرو میبرد. وقتی کشورهای جهان سوم خود را غرق در بازار جهانی دیدند، راه ورود کالاهای صنعتی خویش را به کشورهای پیشرفته مسدود خواهند یافت. چرا که موانع تعرفهای حمایتی کشورهای ثروتمند از ورود کالاهای آنها جلوگیری میکند. همچنین کشورهای جهان سوم درخواهند یافت که کشورهای ثروتمند، تکنولوژیهای جدید را به نفع خود ایجاد کردهاند؛ مثلاً کشورهای ثروتمند با یافتن منابع جایگزین و استفاده کمتر از منابع در تولید کالاها، وابستگی خود را به مواد خام جهان سوم کاهش دادند؛ به این ترتیب، قیمت صادرات و درآمدهای جهان سوم در حالی به شدت کاهش مییابد که مجبور به پرداخت سرمایههای بیشتری در ازای سود وامهای گذشته هستند.
توسعهی نابرابر در جهان سوم
چنین ساختاری از نابرابری، در سطوح ملی، منطقهای و محلی جهان سوم نیز وجود دارد. بنابراین جریان ملی کالاها نیز مطابق همان الگو شکل میگیرد. کالاهای لوکس برای گروههای پردرآمد، کالاهای متوسط برای طبقه متوسط و کالاهای اساسی و یا کمتر از آن برای طبقه پایین که هفتاد درصد جمعیت را تشکیل میدهند.
در بخش بازرگانی، شرکتها برای کسب قدرت بیشتر در بازار و یا حفظ و افزایش سود خود، به شدت در حال رقابت هستند. شرکتهایی که سود کافی به دست نیاوردند، سقوط خواهند کرد و یا به تصرف رقبای قویتر در خواهند آمد؛ بنابراین، رشد و توسعه، مفهومی درونی در سیستم رقابت میان شرکتهاست. تکنولوژی مدرن نقشی اساسی در توسعه و رشد بازی میکند، هم در کشف راههای بهتر و بیشتر تولید و هم در تولید کالاها و مدلهای جدید؛ بنابراین علم و تکنولوژی مدرن در خدمت نیازهای توسعهطلبانه شرکتها قرار دارد.
در جهان سوم، ماهیت توسعه، تابعی از نگاه شمال به این مفهوم است؛ با این تفاوت که توسعه جهان سوم توسعهای وابسته است. در جهان سوم، رشد اقتصادی به معنای استخراج بیرویهی منابع طبیعی برای صادر نمودن به شمال و استفاده از مازاد درآمد این صادرات و وامهای خارجی برای ساختن زیربناهای گران قیمت و سرمایهگذاری در تکنولوژیهای سرمایه محور میباشد که سود اصلی آن عاید کارخانهها و کشاورزیهای صنعتی بزرگ میشود.
بخشهای بازرگانی شدهی اقتصاد که تحت سلطهی تکنولوژی و منابع مالی و فیزیکی آن میباشد، اقتصاد سنتی را کاملاً تحت تأثیر قرار داده و بخشهای موفق اقتصاد را فتح مینماید. از این رو درصد بسیار بالایی از مردم، از زندگی اقتصادی و کاشانه خود آواره میشوند. به عنوان مثال: ماهیگیران خرده پا که از نظامهای تولیدی سازگار با محیط زیست استفاده میکنند، به واسطه کشتیهای تجاری صید ماهی که زیست بوم دریایی را با ماهیگیری بیش از حد و استفاده از تجهیزات مخرب از میان میبرند، از صحنه خارج میشوند. مثال دیگری در این زمینه را میتوان کشاورزانی دانست که دولت و یا شرکتهای خصوصی با خرید زمینهای آنها، این زمینها را برای خانهسازی، ایجاد مجتمعهای تجاری، کارخانههای صنعتی و یا بزرگراهها تغییر کاربری میدهند.
تکنولوژیهای بومی جهان سوم از بسیاری جهات مانند: زمینهسازی برای اشتغال، کنترل تکنولوژی از سوی جامعه و یا تولیدکنندگان، کنترل روند تولید، رعایت عدالت و سازگاری با محیط زیست، بر انواع تکنولوژیهای مدرنی که امروزه جهان سوم را اشغال کرده است، برتری دارد. با این همه، این تکنولوژیهای بومی در حال حاضر تحت تأثیر بخشهای تجاری شده اقتصاد و با تهدید «فرهنگ مصرفی» که ذائقهی مردم را از فرهنگ بومی به مدلها و کالاهای فرهنگ غربی تغییر میدهد، در حال به دور انداخته شدن هستند. بنابراین غرق شدن کشورهای جهان سوم در وابستگی به نظام جهان مدرن، فاجعهای را پیش روی کشورهای جهان سوم قرار داده است. حال آنکه توسعهی پایا که ضرورتی برای آیندهی کشورهای جهان سوم است، نیازمند استفاده معقول از منابع این کشورها برای توسعهی صحیح آنها است. از این رو اکنون زمان آن رسیده است که جهتگیریهای خود را در مفاهیمی مانند: علم، تکنولوژی و توسعه تغییر دهیم.
پیشنهادها
یک - اقتصاد بین المللی و نظم مالی فعلی باید تغییرات اساسیای را پشت سر بگذارد تا قدرت اقتصاد، سرمایه و درآمد به نحو متناسبتری توزیع گردد و از این رو، جهان توسعه یافته باید مجبور به کاهش سطح غیر معقول و بسیار بالای مصرف خود گردد. اگر چنین امری صورت گیرد، سطح تکنولوژی صنعتی نیز پایینتر خواهد آمد؛ در این صورت، دیگر نیاز به هدر دادن انرژی، مواد خام و منابع فراوان طبیعی که اکنون صرف تولید کالاهای اضافیای میشوند تا «تقاضای مؤثر» موجود در بازار را حفظ کنند و ماشینهای اقتصادی غولآسا را در حال حرکت نگه دارند، نیست. تکنولوژی بومی که برای جهان سوم مناسب به نظر میرسد (ا گر به شرایط اجتماعی و زیستمحیطی توجه کنیم ) به عنوان جایگزینی برای تکنولوژیهای پیشرفته اما کهنهی جهان توسعه یافته، کاملاً ضروری به نظر میرسد؛ اما این آرزو که کشورهای توسعه یافته به نحو داوطلبانه دست به این کار بزنند، اساساً غیر محتمل است. چنین اقداماتی باید از طریق اجبار صورت گیرند؛ حال یا با استفاده از اتحادی جدید از جهان سوم با روحیهی سالهای دههی 1970 و اوایل 1980 اوپک و یا با سقوط فیزیکی یا اقتصادی این نظام. ما باید این نکته را درک کنیم که حتی در جهان اول نیز انسانهای محروم و گروههای استثمار شدهای وجود دارند که تحت فشار نظام اقتصادی حاضر به سر میبرند. از سوی دیگر، نخبگان محلی در جهان سوم، سودهای سرشاری از این نظام اقتصادی میبرند و منابع گستردهای در حفاظت از آن دارند. از این رو، ایجاد اتحاد و پشتیبانی از افراد و گروههای پیشرو در جهان اول و سوم بسیار مهم است؛ افراد و گروههایی که باید نظام اقتصاد بین المللی فعلی را به چالش بکشند و تغییر دهند.
دو - آیندهی سازگار با محیط زیست جهان، فقط در جهان سوم امکان تولید دارد. در بسیاری از مناطق جهان سوم، مناطق بزرگی با اقتصاد سازگار با محیط زیست و نظامهای زندگیای یافت میشود که در جهان پیشرفته کاملاً از میان رفتهاند. ما نیازمند شناسایی این مناطق و کشف مجدد آگاهیهای فرهنگی و تکنولوژیک از نظامهای بومی کشاورزی، صنعت، خانهسازی، آبیاری، بهداشت، داروسازی و فرهنگ هستیم.
البته این به معنی پذیرش بیچون و چرای هر امر سنتی و اعتقاد احساسی به گذشتههای طلایی برای بازگشت همه جانبه به آن دوران نیست؛ به عنوان مثال: بهرهبرداری از سیستمهای اجتماعی فئودالی و یا بردهداری نیز بخشی از گذشته هستند که زندگی را بسیار مشکل میساختند. در بسیاری از تکنولوژیها، مهارتها و روندهای بومی که هنوز بخشی از زندگی جاری جهان سوم هستند، با « توسعهی پایدار » سازگار بوده و در هماهنگی با طبیعت و جامعه قرار دارند. این نظامهای معرفتی بومی باید مور توجه خاص و لازم قرار گرفته و توسعه و حمایت لازم از آنها صورت گیرد. اما باید توجه داشت که این نظامهای معرفتی توسط نظام مدرن علم و تکنولوژی بلعیده نشود.
سه - به عبارت دیگر، دولتها و مردم جهان سوم ابتدا باید بر دلمشغولی خود به تکنولوژیهای مدرن فائق آیند که هر روز بخش بیشتری از کالاهای مازاد و سرمایهها را در پروژههایی مانند: سدهای غولآسای تولید برق و صنایع سنگینی که نیازهای غیر ضروری بشر را برآورده میسازند، به خود جذب میکنند. ما باید از دلمشغولی به ابزارها و تولیدات مدرن که نیاز به آنها از سوی جهان صنعتی ایجاد شده است، دست برداشته و به سوی خشکاندن ظرفیت و نیاز به ارضای « تقاضای مؤثر » حرکت کنیم.
چهار - ما نیازمند ابداع و تلاش برای اجرایی کردن سیاستهایی سازگار با محیط زیست و مناسب با شرایط اجتماعی برای تأمین نیازهایی مانند: آب، بهداشت، غذا، آموزش و آگاهیدهی هستیم. ما نیازمند تکنولوژیهای مناسبی برای کشاورزی و صنعت هستیم؛ از آن مهمتر، نیازمند تعیین اولویتهای خود در مورد این نکته اساسی هستیم که کدام یک از کالاهای مصرفی را تولید کنیم. ما نمیتوانیم « تکنولوژی مناسبی » را که کالاهای نامناسب تولید میکند بپذیریم؛ بلکه باید برای اجرایی کردن تکنولوژیهای مناسب، برای تولید کالاهای مناسب مبارزه کنیم؛ تکنولوژیهایی که به لحاظ کاربرد بیخطر و پایا هستند و نیازهای اساسی و انسانی را برآورده ساخته و منابع زیستمحیطی و طبیعی را تخریب و تباه نمیکنند.
شاید مهمترین بخش مبارزهای که نیازمند آن هستیم، تلاش برای مقابله با « مغزشویی »های صورت گرفته در مردم جهان سوم، در اثر نفوذ فرهنگی جهان اول باشد. در این مبارزه باید تلاش شود تا شیوهی زندگی، انگیزههای شخصی و ساختار اجتماعی جامعه ما از نظام صنعتی و تبلیغات فرهنگساز این نظام کاملاً مجزا گردد.
پنج - در نهایت، در حالی که علم جدید بدون ایجاد تغییراتی متناسب و مقدم بر آن در ساختارهای اجتماعی موفقیت نخواهد داشت، این نکته نیز درست است که صرف تغییر در ساختارهای اجتماعی – اقتصادی برای ایجاد نظم پایهدار جدید ناکافی است. کنترل و توزیع منابع، بخش مهمی از نظام اجتماعی را تشکیل میدهد اما تغییر در این حیطه به تنهایی کافی نیست و در صورت نداشتن درکی کامل از محدودیتهای منابع و جنبههای فرهنگی، زیستمحیطی، بهداشتی و اخلاقی علم و تکنولوژی، میتواند به مشکلات مشابهی منجر گردد. بنابراین بدون تغییر در اجتماع، اصلاح علم بیمعنا خواهد بود. علاوه بر آن، تا تغییری در درک ما از علم و کاربرد صحیح آن در خدمت به بشر و هماهنگی با طبیعت صورت نگیرد، اصلاح ساختارهای اجتماعی بیمعنا خواهد بود.
دوستان ...! سلام و عرض تحیت و احترام ...! اشاره:
حالتان چطور است؟ سلامت هستید؟ انشاءالله که هستید. جملگی موفق باشید. روز و شبهایتان به خیر، و تماما به خوشی و خرمی باد.
قدم رنجه نمی کنید و با نیامدنتان طوری مودبم می نمایید، حتما بدین طریق گلمندید و لابد من هم شرمنده اخلاقتان! سکوتتان را به سکوتم ختم می کنم و با نگفتنم، البته ببخشید! گفتنی هایی را می شنوانم و نیز به خود می فهمانم: « هر دیدی بازدیدی دارد. »
یکی از گفتنی ها، فصلی از کتاب « in the absence of the sacred » اثر « Jerry Mander » که یک منتقد تکنولوژی و جهانی سازی است، می باشد. اگر حوصله دارید با هم می خوانیم:
در این مقاله، به تلویزیون و نتایج استفاده بی رویه از آن پرداخته می شود. این که تلویزیون به چه صورت بر روان و زندگی و رفتار انسان ها تأثیر میگذارد و باعث چه تفاوتهایی در نسل جدید شده است. چگونه شرکتهای سرمایهدار محدودی این ابزار را در دست گرفته و از آن به نفع خود استفاده میکنند و این که تلویزیون رسانهای تک منظوره است.
کسانی که کتاب «چهار دلیل برای حذف تلویزیون» را خوانده باشند، بیشتر اطلاعاتی را که در این مقاله آورده شده است، به خوبی درک خواهند کرد. به دلیل نقش حیاتی تلویزیون در شبکه تکنولوژیکی وسیع جهانی، نکات مهم را در این زمینه تکرار می کنم:
برای بیشتر انسان هایی که در دنیای غرب زندگی می کنند، درست همانند یک نیاز ابتدایی در زندگی روزمره، تماشای تلویزیون اصلی ترین راه ارتباطی آن ها با دنیای جدیدی است که در حال به وجود آمدن است. در همین زمان، موسساتی که در مرکز این روند هستند، از تلویزیون به عنوان وسیله ای برای آموزش بشریت استفاده می کنند، به انسان ها یاد می دهند که به چه چیز فکر کنند، چه احساسی داشته باشند و چگونه در دنیای مدرن زندگی کنند.
زندگی درون رسانه ها
اجازه دهید با آماری از سال 1990 شروع کنیم. این آمار با وجود این که بسیار کم مورد بحث قرار گرفته است، از چنان اهمیت شگفتآوری برخوردار است که سعی بر آن دارم که در تمامی مقالاتم در مورد تلویزیون، از این آمار استفاده کنم.
بنا بر اطلاعات اداره بازرگانی آمریکا، در 5/99 درصد از خانههای آمریکایی که برق دارند، دستگاه تلویزیون وجود دارد. از دید الکترونیکی، همه ما در یک زمان، مثل یک ذات واحد به هم متصل شدهایم. یک سیگنال الکتریکی که از یک منبع فرستاده شده است، به طور هم زمان به دست همه افراد یک جامعه میرسد؛ حدود دویست و پنجاه میلیون نفر در سه میلیون مایل مربع. هنگامی که در دهه شصت این نشانهها ظاهر شد، مارشال مک لوهان به آنها به عنوان نشانههایی از دهکده جهانی، خوش آمد گفت؛ ولی نکته سیاسی مهمی از دید وی پنهان مانده بود: «استعداد استبدادی قدرت یک نفر در شکل دادن به مغزهای افراد» که قبل از آن بیسابقه بود. نتایج چنین استعدادی، تنها در داستانهای علمی ـ تخیلی مورد توجه قرار گرفته بود. توسط اشخاصی مانند اورول و هاکسلی. این استعداد سلطهگرایی تنها توسط شرکتهایی زیرکانه مورد تقدیر قرار گرفت که به اندازه کافی قدرتمند بودند که این رسانه را داشته باشند، شرکتهایی بزرگ متعلق به ثروتمندان و سیاست مداران.
بنا بر آمار کمپانی ای. سی. نیلسون، 95 درصد جمعیت آمریکا در طی روز تلویزیون تماشا میکنند. هیچ روزی بدون حضور تلویزیون نمیگذرد. این موضوع، خود بر گرفتاری و تمایل مردم به رسانهها دلالت میکند. نیلسون گزارشمیدهد که در بیشتر خانههای آمریکا، روزانه حدود هشت ساعت تلویزیون روشناست. میانگین افراد بالغ آمریکایی، روزانه حدود پنجساعت، میانگین بچههای بین دو تا پنج سال، روزانه سه ساعت و نیم و میانگین افراد بالای پنجاه و پنج سال، حدود شش ساعت تلویزیون نگاه میکنند.
بگذارید تأملی داشتهباشیم بر موقعیت افراد بالغی که روزانه حدود پنجساعت تلویزیون نگاهمیکنند. این افراد، بیشتر وقت خود را به جای خوابیدن، کار کردن یا مدرسه رفتن صرف تماشای تلویزیون می کنند. اگر افراد به طور متوسط، حدود 5 ساعت در روز تلویزیون تماشا میکنند، پس تقريباً نيمي از جمعيت آمريكا، (روزانه بيش از پنج ساعت تلويزيون نگاه ميكنند. در واقع، این آمار یعنی تمام آخرهفتهها و تمام شبها). اگر بگوییم، مهمترین فعالیت آمریکاییها در کنار خوابیدن و کار کردن، تماشای تلویزیون شده است، مبالغه نکردهایم، تلویزیون به راحتی جایگزین فعالیتهای گوناگون نسلهای گذشته شده است، فعالیتهایی مانند روابط اجتماعی، پیشههای فرهنگی و زندگی خانوادگی.
میتوان گفت، جامعه ما در طول تاریخ، اولین جامعهای است که به داخل رسانه منتقل شده است. بیشتر انسانها با روزانه حدود پنج ساعت تلویزیون نگاه کردن، به طور فیزیکی با یک ماشین درگیر هستند و با چیز دیگری در محیطشان ارتباط ندارند، ولی محیطی که تلویزیون میسازد، ثابت نیست بلکه پویاست. وارد ذهن آدمی میشود؛ تصاویری را باقیمیگذارد که فرد هیچگاه فراموش نمیکند. پس تلویزیون محیطی خارجی است که تبدیل به محیطی داخلی و ذهنی میشود.
این شرایط آن چنان عجیب است که شباهت زیادی با توصیفات تخیلی مربوط به آن پیدا میکند. برای مثال، تصور کنید، نیمی از انسانشناسان از کهکشانی دیگر به زمین فرستاده شده و بالای کشورمان در پروازند. احتمالاً این گزارشگران چنین چیزی را به مبدأ گزارش خواهند داد:
«در حال نظاره آمریکاییان هستیم، هر شب روی صندلیهایشان در اتاقهای تاریک مینشینند، بدون آنکه حرکتی کنند یا با هم صحبتی کنند، مگر برای غذا خوردن. بسیاری از آنان در اتاقهای جدا مینشینند و حتی آنان که در جمع و کنار هم نیز نشستهاند، به ندرت با هم صحبت میکنند. تنها به یک نور خیره شدهاند، نوری که در هر ثانیه بارها سوسو میزند (به دلیل جریان برق AC آن). چشمان انسانها ثابت است و همانطور که میدانیم، رابطه مستقیمی بین حرکات چشم و تفکر است. موجهای مغزی آنها را اندازهگیری کردهایم. مغزهایشان در حالت آلفا است، حالتی که در آن، ناآگاه و منفعل و آماده پذیرش هر چیزند. انسانها گیرنده هستند. آن نور که به صورت تصاویر به نظر میرسد، از مبدأهای محدودی فرستاده میشود، مبدأهایی که هزاران مایل دورتر از نقاطی هستند که انسانها امواجشان را دریافت میکنند. آن تصاویر از نقاط یا وقایعی هستند که در بسیاری از مواقع، ارتباطی با زندگی مردم ندارند. وقتی برای یک بار در اذهانشان حک شود، تصاویر برای همیشه دوام پیدا می کنند. ما دريافتهايم كه مردم از اين تصاوير براي ارتباط با ساير همنوعانشان استفاده ميكنند و همچنین تلویزیون تأثیر بسیار زیادی بر نوع پوشش و رفتار مردم دارد، به گونهای که آنها پس از دیدن تصاویر تلویزیونی، آغاز به لباس پوشیدن و رفتار کردن همانند شخصیتهای درون این تصاویر میکنند. آنها حتی رهبران خود را از میان تصاویر انتخاب میکنند. به طور خلاصه، به نظر میرسد که مردم دچار نوعی آموزش همگانی شدهاند که شباهت زیادی با شست و شوی مغزی دارد.»
اگر این تعریف، تعریفی عادلانه از وضعیت آمریکا باشد، میتواند تعریفی از بسیاری نقاط دیگر جهان نیز باشد. هم اکنون حدود شصت درصد افراد در جهان به تلویزیون دسترسی دارند. در بسیاری از نقاطی که به تازگی به تلویزیون دسترسی پیدا کردهاند، مانند دهات دورافتاده آفریقایی، آمریکای جنوبی، اندونزی، شمال کانادا، جاهایی که حتی راه ارتباطی ندارند، ارتباطات ماهوارهای باعث شدهاست که فرهنگ جوامع خارجی، درآنجا سلطه پیداکند؛ در خانههای علفی، در جلگههای یخزده و بیدرخت، در جزیرههای کوچک گرمسیری، در جنگلهای برزیل و آفریقا، مردم در خانههای سنتیشان که از گل و علف و الوار ساخته شده مینشینند و برنامههایی مثل دالاس، بر لبه شب و بونانزا تماشا میکنند.
بیش از پنجاه درصد برنامههای تلویزیونی که در خارج از کشور به نمایش گذاشته میشود، شامل تکرار نماهنگهای معمول آمریکا است. ارتباطات ماهوارهای که به عنوان برنامههایی کاملاً دموکراتیک معرفی شدهاند، در واقع به عنوان برنامههایی برای ترویج زندگی آمریکایی، ارزشهای آمریکایی، تجارت آمریکایی و روشهای زندگی آمریکایی استفاده میشوند. نتیجه این برنامهها، تک فرهنگی شدن جهان است.
آزادی بیان برای ثروتمندان
به این دلیل که همگی ما میتوانیم در خانههایمان تلویزیون داشته باشیم، فکر میکنیم تلویزیون رسانهای دموکراتیک است؛ ولی اگر حتی گیرنده به عنوان رسانهای دموکراتیک باشد، به طور حتم فرستنده دموکراتیک نیست. براساس گزارش ادورتایزینگ ایج، حدود هفتاد و پنج درصد از آگهیهای بازرگانی پخش شده در تلویزیون، توسط صد شرکت از بزرگترین شرکت های کشور پشتیبانی ميشود. بسياري از انسانها به اين آمار توجه شاياني نشان نميدهند ولي به اين موضوع توجه کنیم که در حال حاضر در ایالات متحده، بیش از چهل و پنج هزار شرکت وجود دارد اما فقط حدود صد شرکت تصمیم میگیرند که چه چیز از تلویزیون پخش شود و چه چیز نباید پخش شود. این شرکتها مخالفت خود را با تهیه بودجه برای برنامههایی که موافق نظراتشان نیست، آشکارا بیان نمیکنند، بلکه با ظرافتی بسیار بیشتر، بر این گونه امور نظارت میکنند. این شرکتها به گونهای عمل میکنند که هنگامی که تهیهکنندهای قصد ساخت برنامهای را دارد، خواستههایشان را با توجه به احتیاجی که فروش آن برنامه به پشتیبانان صنفی دارد، متعادل میسازد. یک روش فوقالعاده برای سانسور.
با وجود آنکه تعداد محدودی از این شرکتها از هفتاد و پنج درصد آگهیهای بازرگانی پشتیبانی مالی میکنند و به موجب آن بر این رسانه مسلط میشوند، پشتیبانی بیش از نیمی از برنامههای معمولی تلویزیون را نیز بر عهده گرفتهاند.
در دوران ریگان، پشتیبانی فدرال برای برنامههای غیرتجاری از بین رفت و تلويزیون با کمبود برنامه مواجه شد. این امر باعث شد که عوامل دست اندرکار تلویزیون به شرکتها متوسل شوند. همان طور که تأثیر شرکتهای تجاری بر روی برنامههای تلویزیونی بیشتر میشد، حجم آگهیهای بازرگانی پخش شده قبل و بعد از برنامههای تلویزیونی که پشتیبان مالی آنها بودند نیز افزایش مییافت. گاه تلویزیون در وسط برنامهای غیرتجاری، ناگهان این پیام را نشان میداد که این برنامه با امتیاز شرکت اکسکسون برای شما به نمایش گذاشته شده است و سپس علامت تجاری شرکت اکسکسون را میدیدیم که با چند آگهی بازرگانی و شعارهایی همراهی میشود.
دلایل این موضوع که چرا تنها شرکتهای بزرگ در جهان، برنامههای تلویزیوني را پشتيباني مالی میکنند، بسیار واضح است. آنها تنها کسانی هستند که قادرند از پس هزینههای آن برآیند. با توجه به ساختار کنونی شبکههای تلویزیون، سی ثانیه از بهترین تایمها برای تبلیغات، حدود دویست تا سیصد هزار دلار خرج برمیدارد و در طی وقایعی مانند جامهای ورزشی، این قیمت به هفتصد هزار دلار نیز میرسد. تعداد بسیار اندکی از این افراد یا حتی شرکتها، قادر به پرداخت دویست هزار دلار، تنها برای یک پیغام جهانی هستند.
فرض کنید، شما و دوستانتان بخواهید در مورد موضوعی بسیار مهم آگهی بدهید. به عنوان مثال، در مورد بریدن درختان کهنسال جنگل «ردوود» در شمال غربی پاسیفیک. اگر بسیار خوش شانس باشید و ثروتمند، شاید بتوانید آن قدر پول تهیه کنید که پیغامتان را برای یک بار در خطوط هوایی قرار دهید. در همین زمان، شرکتهای بینالمللی که مسئولیت بریدن و الوار کردن درختان جنگلی را دارند، آن قدر توانایی خرید دارند که کل زمان قبل و بعد از آگهی شما و سه بار دیگر در هنگام عصر و پنج بار دیگر فردای آن روز و پس فردا و روز بعدش و همین طور در طول ماه را بخرند. بعضی از این شرکتها، سرمایهای معادل سالانه صد میلیون تا حتی بیش از یک بیلیون دلار برای تبلیغات در اختیار دارند. تلویزیون به طور قطع یک رسانه شخصی و تنها برای استفاده آنها است. باور این مطلب که تلویزیون رسانهای شخصی برای بزرگترین شرکتهاست، برای آمریکاییها بسیار مشکل است. به این دلیل که ما باور داریم، آزادی بیان و عقیده نه تنها حقی قابل انتقال نیست بلکه همه ما به مساوات از آن بهرهبرداری میکنیم. هیچ چیز بیش از این عقیده از حقیقت دور نیست. همان طور که ای.جی. لایبلینگ اظهار میدارد، آزادی مطبوعات تنها برای عدهای قابل دسترسی است که صاحب رسانهای میباشند؛ به همین ترتیب، آزادی بیان نیز تنها برای عده خاصی معنا پیدا میکند، نه برای همه. یعنی تنها برای افرادی که میتوانند آن را در تلویزیونهای بینالمللی خریداری نمایند.
این صد شرکت بزرگ شامل کارخانههای داروسازی، شیمیایی، لوازم آرایشی و بهداشتی، بستهبندی مواد غذایی، اتومبیل یا نفت میباشند و در صنایع مشابه دیگر نیز نقش دارند. ولی شما چه در حال تماشای آگهی مواد دارویی ـ بهداشتی و چه آگهی اتومبیل باشید، پیغامی که به شما میرسد، یکسان است. همه تبلیغات شعار واحدی دارند: «چه این کالا را خریداری کنید، چه آن را، رضایت شما از زندگیتان توسط این کالاها به دست می آید.»
پس ما نافذترین و قدرتمندترین رسانه اجتماعی در طول تاریخ را داریم که به طور کامل توسط افرادی پشتیبانی مالی میشوند که عقایدشان را در مورد اینکه چگونه باید زندگی کنیم، بدون هیچ شرمی بیان میکنند و همین باعث ایجاد آمار شگفتآوری میشود. میانگین افراد آمریکایی که روزانه پنج ساعت تلویزیون نگاه میکنند، سالانه حدود بیست و یک هزار آگهی میبینند. بیست و یک هزار بار تکرار در زندگی، متجاوزانه این پیغام را در ذهن تماشاگر قرار میدهد که «چیزی بخرید، همین الان».
تکنولوژی ایجاد انفعال
اقتصاد، تنها دلیل این موضوع که تلویزیون رسانه مناسبی برای کنترل جهان توسط این شرکتها است، نیست. مسئلهای که به همان اندازه اهمیت دارد، کسب تجربههای جدید توسط تلویزیون است و این که چگونه انسانها تحت تأثیر قرار میگیرند. از دیدگاه یک شرکت بازرگانی، این تأثیر بسیار سودآور است.
دانشمندانی که فعالیت امواج مغزی را بررسی میکنند، کشف کردهاند که هر کس بیشتر تلویزیون تماشا کند، مغزش زودتر به حالت آلفا فرو میرود، یک نقش آرام و پیوسته از امواج مغزی که در آن حالت، مغز در منفعلانهترین حالت خود است. اطلاعات به طور مستقیم در مغز افراد قرار داده میشود؛ بدون هیچ گونه مداخلهای از طرف تماشاچی. هنگام تماشای تلویزیون، تصاویر پخش شده، بدون هیچ تفکری توسط مغز دریافت میشود. محققان دانشگاه بینالمللی استرالیا، نام این حالت را «تعلیم در هنگام خواب» گذاشتهاند.
دلایل زیادی برای این موضوع وجود دارد که چرا مغز به حالت یک گیرنده فرو میرود؟ یعنی به حالت آلفا. یکی از این دلایل، کاهش حرکات چشم در حین تماشای تلویزیون است که به علت کوچک بودن صفحه تلویزیون پیش میآید. با نشستن در یک فاصله مناسب، چشم میتواند بدون گشتن به دنبال تصاویر درون صفحه تلویزیون، تمامی تصاویر را دریافت کند. این کمبود جستجو برای تصاویر، ارتباط نرمال بین حرکت چشم و انگیزش تفکرات را که به طور طبیعی سوپاپی برای سلامتی انسانها است، از بین میبرد. قبل از شروع این دوره، وقایع غیرعادی در محیط، توجه را آناً به سوی خود جلب میکرد، همه حواس به سوی آن واقعه متمرکز میشد، این حواس شامل حس بینایی و چشمها نیز میشد. هنگامی که احتیاجی به جستجو برای تصاویر نباشد، قسمت مهمی از انگیزش ذهن غایب است.
دومین دلیل برای فرورفتن مغز به حالت آلفا این است که بدون حرکت چشمها و صفحه تلویزیونی که هر ثانیه شصت بار سوسو میزند، خواب مصنوعی تأثیرگذاری پدید میآید. سوسو زدن صفحه تلویزیون، شباهت زیادی به خیره شدن به شمع متحرک روان شناسان دارد.
فکر میکنم سومین دلیل، مهمترین دلیل نیز باشد. اطلاعات موجود در صفحه تلویزیون (یعنی تصاویر) با سرعتی میآید که توسط تماشاگر قابل کنترل نیست، به صورت موجی از تصاویر. کسی نمیتواند به تک تک تصاویری که از تلویزیون پخش میشود، دقت و درباره آنها تفکر کند. اگر شما در تلاش برای انجام این کار باشید، از موج تصاویر عقب خواهید ماند. پس تنها دو راه حل موجود خواهد بود: تسلیم شدن به موج تصاویر و یا عقب کشیدن از این تجربه. ولی اگر قصد تماشا کردن برنامهای خاص یا فیلم را داشته باشید، باید اجازه ورود این تصاویر با سرعت خودشان را به مغزتان بدهید. پس طبیعت این تجربه، عکسالعمل شما را نسبت به این جریان از بین میبرد.
آیا این مشکل برای سایر رسانهها نیز وجود دارد؟ نه به این اندازه. برای مثال در مورد فیلمها بحث میکنیم. تجربه تماشای یک فیلم، معمولاً با همراهی دوستان صورت میگیرد. همین موضوع میتواند باعث انگیزش ذهن شود. با توجه به این که فیلم در مکانهای عمومی به نمایش گذاشته میشود، حالت خاصی که فضا را در بر میگیرد، حضور مردم، احساسات و تفکرات دیگری نیز این تجربه را همراهی میکند.
تصاویری که در فیلم نشان داده میشوند، نسبت به تصاویر برنامههای تلویزیونی بسیار بیآلایشترند و جزئیات بسیار بیشتری را نیز ارائه می دهند. فیلمها میتوانند نمایشگر تصاویری حاوی جزئیات بسیار، تصاویری بهتر از طبیعت و لطافت باشکوهتری باشند. هرچه تصاویر حاوی جزئیات بیشتری باشند، به نظر تماشاگر جذابتر میرسند. (این فواید مقایسهای فیلم و تلویزیون، تنها زمانی متعادل خواهد شد که در سالهای آینده، تلویزیون با وضوح بیشتری عرضه شود) فیلمها به طور معمول در مقایسه با برنامههای تلویزیون، بر روی صفحههای بسيار بزرگتري نشان داده ميشوند كه به طور قابل ملاحظهاي، حركت بيشتر چشمان را طلب میکند. هنگامی که فیلم به پایان میرسد، چراغهای سالن روشن می شوند، مردم عکسالعمل نشان میدهند و در آخر، برای ترک سالن از مکانهایشان برمیخیزند؛ این گونه نیست که در صندلیهایشان بنشینند و مورد هجوم موجی جدید از تصاویر قرار بگیرند. عمل ترک سالن و سپس شاید رفتن به یک کافی شاپ و صحبت در مورد فیلم، هنگامی که فواید فیلم مورد بررسی قرار گیرد، باعث میشود، تصاویر از سمت راست مغز بالا آورده شده و مورد تحلیل قرار بگیرد (معمولاً تصاویر و رویاها در سمت راست و پایین مغز قرار میگیرند). تصاویر از حوزه ناآگاه و بی استفاده مغز بیرون آمده، مورد بررسی قرار میگیرند، جایی که بتوان آنها را تا حدودی مورد آزمایش قرار داد.
رادیو رسانهای است که به هیچ وجه از تصاویر استفاده نمیکند. در حقیقت، رادیو همانند کتاب، تخیل را تحریک میکند. موقعیتی مورد توصیف قرار میگیرد و شنونده یا خواننده آن را به صورت پویا تصور میکند. این عمل باعث از بین رفتن حالت آلفا میشود. برعکس، هنگام تماشای تلویزیون، تخیل فرد در یک نوع ایست ذهنی قرار میگیرد.
مطبوعات تاکنون درگیرکنندهترین و مشارکتیترین رسانهها بودهاند. از آنجا که هیچ محدودیت زمانی درباره روزنامهها و کتابها وجود ندارد، میتوانند نسبت به رسانههای تصویری، جزئیات بیشتری را در اختیار خوانندگان قرار دهند. اگر هم اکنون از شما بخواهم مزرعهای سبز و شاداب را تصویر کنید، با جویبار باریکی که از آن میگذرد و ابرهایی که در آسمانش موج میزند، دو سگ سفید بزرگ در چمنزار آن دراز کشیدهاند و عاشقانی که در تپههای اطراف در حال پیادهروی هستند، به طور حتم میتوانید آن تصاویر را با کیفیتی بسیار بالا برای خود مجسم کنید. این تصاویر را در ذهن خودتان میسازید و لازم نیست لزوماً شبیه به تصاویری باشند که من در ذهن خود ساختهام. ولی اگر همین تصاویر در تلویزیون نشان داده شوند، بسیار خوش آب و رنگتر از تصاویری میباشد که در ذهنتان ساختهاید. ضمناً شما در ذهنتان درگیر ساخت تصاویر نیز نخواهید شد بلکه به صورت بی اراده و منفعل، تنها پذیرای این جزئیات خواهید بود.
هیچ رسانهای به اندازه مطبوعات، ظرفیت ارائه اطلاعات با جزئیاتی این چنین را ندارد. با توجه به این موضوع که این رسانه هیچ محدودیت زمانی ندارد، هرآنچه را که برای درک بهتر مطلب برای خواننده لازم است. از یکی دو جمله اضافه گرفته تا اطلاعات بیشتر، در اختیار قرار میدهد ولی مسئله مهم این است که جمعآوری اطلاعات از مطبوعات، یک فعالیت پویا محسوب میشود و ما برای درک بهتر اطلاعات، مغزهایمان را در حالتی آگاه نگاه میداریم.
همچنین در هنگام مطالعه، افراد این شانس را دارند که موضوع را دوباره بخوانند، بر نکات مهم آن تأکید کنند، مطالبی در گوشههای مطلب یادداشت کنند یا قسمتی از صفحه را ببرند، آرام یا سریع مورد بازخوانی قرار دهند. خواننده اکثر جزئیات را مورد کنترل خود قرار میدهد. در صورتی که در تماشای تلویزیون، اطلاعات باید بدون هیچ گونه مقاومتی، درست هنگامی که میرسد، دریافت شوند. در نتیجه، محققان دانشگاه بینالمللی استرالیا، تجربه تماشای تلویزیون را ماندگار توصیف میکنند.
پس اگر بتوانیم نگاه کردن تلویزیون را با تجربه مصرف دارو مقایسه کنیم، به نظر میرسد که بسیاری از خصوصیات مصرف والیومها و آرام بخشها را داشته باشد، ولی این تنها نیمی از داستان است. در واقع اگر تلویزیون همانند یک دارو باشد، آن دارو خواب آور نیست بلکه سرعت بخش است.
عاشقان!
مبارکتان!...